 بالحق، ذلك ما كنت منه تحيد» . (ق/19) . 

آمد سختيهاى مرگ (كه تقدير به) حق است، (به او گفته مى‏شود) اين همان چيزى است كه از آن گريزان بودى. 

و در آيه ديگر مى‏فرمايد: «فكيف اذا توفتهم الملائكة يضربون وجوههم و ادبارهم» (محمد/27) چگونه است آنگاه كه فرشتگان جانشان را مى‏گيرند در حالى كه به صورت و پشت آنان (تازيانه) مى‏زنند. (2) 

2ـ مرگ آسان كه غالبا از آن صالحان مى‏باشد. 

قرآن در اين باره مى‏فرمايد: «الذين تتوفاهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم» (نحل آيه 32) . 

پرهيزكاران كسانى‏اند كه فرشتگان جان آنان را در حالى كه پاك و پاكيزه‏اند مى‏گيرند و به آنان مى‏گويند درود بر شما باد. 

و در آيه ديگر مى‏فرمايد: «يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية» (فجر/28) . 

اى انسان صاحب نفس مطمئن، برگرد به سوى پروردگارت، در حالى كه خشنود به پاداش، و برگزيده در نزد خدا مى‏باشى. 

عين همين تقسيم، در احاديث اسلامى نيز وارد شده است كه نمونه‏هائى از آن را يادآور مى‏شويم : 

مرگهاى آسان و دشوار در روايات 
1ـ امام مجتبى (ع) مرگ مؤمن را چنين توصيف مى‏كند: «مرگ بزرگترين مژده و نويدى است كه بر مؤمن وارد مى‏شود، زيرا از يك خانه پر مشقت به نعمتهاى جاودان منتقل مى‏شود. (3) 

2ـ امام سجاد مى‏فرمايد: «مرگ براى مؤمن بسان كندن لباس و باز كردن زنجير از پا است و مانند پوشيدن فاخرترين لباسها و خوشبوترين آنها است، مرگ براى مؤمن هموارترين مركب و مأنوس‏ترين خانه‏ها است» . (4) 

3ـ امام صادق (ع) مى‏فرمايد: «مرگ براى مؤمن بسان بوئيدن بوى خوش است كه به خاطر خوشى آن، به خواب سبك مى‏رود و همه دردها، از او رخت بر مى‏بندد» . (5) 

درباره مرگهاى دشوار رواياتى را يادآور مى‏شويم: 

4ـ امام مجتبى (ع) در اين باره مى‏فرمايد: «مرگ براى كافران بزرگترين هلاكت است زيرا از بهشت خود (دنيا) به دوزخ و آتش هميشگى وارد مى‏شوند» . (6) 

5ـ امام سجاد (ع) مرگ كافر را چنين توصيف كرده‏اند: «مرگ براى كافران بسان تعويض لباسهاى قيمتى و پوشيدن كثيف‏ترين و خشن‏ترين لباسها است و يا انتقال از خانه‏هاى مأنوس و سكنى گزيدن در وحشت آورترين منازل و در كنار بزرگترين عذابها مى‏باشد» . (7) 

ب: مرگ تن و مرگ قلب غالبا مرگ را به جسم و تن نسبت مى‏دهند، آنگاه كه رابطه روح از آن گسسته شود.ولى از نظر قرآن، آن انسانى كه از نظر تفكر و تعقل، در درجه بسيار پائين باشد، مرده زنده نما است، از اين جهت خدا گروه معاند را مردگانى مى‏داند كه نمى‏شنوند و نه درك مى‏كنند چنانكه مى‏فرمايد: 

«انك لا تسمع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين» (نمل/80) . 

تو اى پيامبر، مردگان و كران را نمى‏توانى بشنوانى، آنگاه كه بر تو پشت كنند (و از پذيرش حق سرباز زنند) . 

در اين آيه مشركان لجوج مردگانى تلقى شده‏اند كه گويا نيمى‏فهمند، كرانى معرفى شده‏اند كه گويا نمى‏شنوند. (8) 

و باز مى‏فرمايد: 

«ا و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها...» (انعام/122) . 

آيا آن كس كه مرده (دل) بود و او را زنده كرديم و براى او نورى را آفريديم كه در پرتو آن با بينائى در ميان مردم راه مى‏رود، بسان كسى است كه در تاريكى‏ها فرو رفته و از آن بيرون نمى‏آيد! ! 

از نظر على (ع) گروه تنبل و بى‏عار كه از جهاد سرباز مى‏زنند و ذلت و تسلط دشمن را به خاطر زندگى چند روزه دنيا، پذيرا مى‏گردند، مردگانند، در حالى كه گروه مجاهد كه براى حفظ آرمانهاى الهى شربت شهادت مى‏نوشند، زندگانند.چنانكه مى‏فرمايد: 

«فالموت فى حياتكم مقهورين و الحيات فى موتكم قاهرين» . (9) 

و نيز كسانى كه نهى از منكر را به كلى ترك نموده، نه از طريق زبان و نه از طريق قلب و نه با اعمال قدرت، با منكران مبارزه نمى‏كنند از نظر على (ع) مردگان زنده‏نما مى‏باشند .چنانكه مى‏فرمايد: 

«و منهم تارك لانكار المنكر بلسانه و قلبه و يده فذلك ميت الاحياء» . (10) 

و در وصف زاهدان و پارسايان مى‏فرمايد: 

«دلبستگان به دنيا مرگ اجساد خود را بزرگ مى‏شمارند در حالى كه پارسايان مرگ دلهاى اين گروه را بزرگتر مى‏دانند» . (11) 

ج ـ موت فرد و اجتماع دانشمندان براى حيات اجتماعى، همچون فرد، اوج و حضيض، و صعود و نزول معتقدند، و به عبارت ديگر: جامعه مانند فرد است و يك فرد تا به سن كمال نرسد، حال پويائى و تهاجم دارد و پس از مدتى كه به اوج رشد و قدرت رسيد، وقفه‏اى در پيشروى او نمايان مى‏گردد، آنگاه ضعف و سستى بر اعصاب و قواى او حكومت كرده و در اين سن و سال به جاى مهاجم، و مدافع است تا آنچه را كه دارد، از دست ندهد و سرانجام محكوم به مرگ مى‏شود. 

جامعه نيز بسان فرد، مدتى حالت تهاجمى دارد، و پس از مدتى حالت تدافعى به خود مى‏گيرد، و سرانجام منقرض مى‏گردد.و تاريخ جوامع بر اساس مراحل: تكون، تهاجم، تدافع و انقراض شكل مى‏گيرد و در هر دوره‏اى نوعى فرهنگ و تمدن، بر جامعه حكومت مى‏كند و بالاخره رشد مى‏كند و سرانجام پس از رشد، دوران فترت، و سپس مرگ فرهنگ حاكم بر جامعه فرا مى‏رسد، و فرهنگى نو تكون مى‏يابد. 

قرآن به حيات و مرگ جامعه در آيه ياد شده در زير اشاره مى‏كند: 

«و لكل امة اجل فاذا جاء أجلهم لا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون» (اعراف/4ـ 3) . 

براى عمر هر امتى پايانى است.هرگاه پايان عمرشان برسد لحظه‏اى نه تأخير مى‏كنند و نه زودتر فانى مى‏شوند. (12) 

مسلما درخشندگى و افول تمدن‏ها از سنت‏هاى قطعى خدا است كه بر اقوام و ملل جهان حاكم بوده و خواهد بود ولى هرگز معنى سنت الهى اين نيست كه جامعه بدون هيچ عاملى از درون پوسيده و فرو ريزد، بلكه براى پيرى و فرتوتى جامعه‏ها عللى است كه يكى را از نظر قرآن ياد آور مى‏شويم: 

ستم: عامل مرگ جامعه‏ها ظلم و تعدى در ميان ملل از نقطه كوچكى شروع مى‏شود و به مرور زمان به پايه‏اى مى‏رسد كه انفجار به دنبال مى‏آورد و بسان ديگ بخار كه بر اثر فشار درونى و بسته شدن دريچه‏هاى اطمينان با يك انفجار آنى ساختمانى را فرو مى‏ريزد، ظلم و بيدادگرى نيز مايه ويرانى جامعه مى‏گردد. 

قرآن به اين حقيقت در آيه‏اى به گونه‏اى اشاره مى‏فرمايد: 

«و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون» (هود/117) . 

هرگز پروردگار تو ظالمانه ملتى را نابود نمى‏كند، آنگاه كه آنان در راه اصلاح و پاكى گام بر دارند. 

و در آيه ديگر مى‏فرمايد: 

«و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها، ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا و كم اهلكنا من القرون من بعد نوح و كفى بربك بذنوب عباده خبيرا بصيرا» (اسرا/16ـ 17) . 

آنگاه كه بخواهيم اهل آبادى را نابود كنيم به متنعمان آنان فرمان (اطاعت) مى‏دهيم، پس آنان از اطاعت خدا بيرون مى‏آيند و سزاوار عذاب مى‏گردند در اين موقع آن آبادى را ويران مى‏كنيم چقدر جمعيتهائى را پس از نوح نابود ساختيم و كافى است كه خدا از گناه بندگان خود آگاه است. 

در اين آيات، عامل مرگ و فناء جامعه‏ها، آن هم بر اثر قهر ا