هى، مسأله گناه و نافرمانى (كه جمله‏هاى: «ففسقوا فيها» ، و «بذنوب عباده» از آن حاكى است) قلمداد گرديده است.البته قسمتى از گناهان يك نوع رابطه مادى با فرو ريختن نظام جامعه دارد مثلا گسترش ظلم موج تنفر را نسبت به هيئت حاكمه ايجاد ميكند و تخم عداوت را در جامعه مى‏پاشد، و قتل و كشتار را به دنبال آورده، و تمدن را از بين مى‏برد. 

ولى تأثير قسمتى ديگر از گناهان در فرو ريختن جامعه، براى ما روشن نيست و شايد رابطه مادى دارد كه ما از آن آگاه نيستيم، يا در سايه يك رابطه غيبى، مشمول قهر و عذاب الهى مى‏شوند البته بحث در اين مورد گسترده‏تر از آن است كه در اين مناسبت بيان گردد. 

د ـ مرگ‏هاى افتخار آميز در ميان مرگها، مرگهاى افتخار آميزى داريم كه به حق بايد انسان به آن افتخار كند، و آن مرگ در راه خدا، و در طريق اقامه قسط و عدل، و يا در طريق فراگيرى علم و دانش، و سرانجام كسب معارف الهى مى‏باشد.به اين نوع از مرگ در آيات ياد شده در زير تصريح شده است: 

«و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل الله اموات بل احياء ولكن لا تشعرون» (بقره/154) . كسانى را كه در راه خدا كشته مى‏شوند مرده نخوانيد آنان زندگانند ولى شماها درك نمى‏كنيد. (13) 

نه تنها مرگ اين گروه، مرگ افتخار آميز است بلكه، گروهى كه در راه تحصيل آئين حق و كسب معارف الهى، خانه و ديار خود را ترك كنند و در نيمه راه مرگ آنان را فرا گيرد، مرگ افتخار آميزى دارند كه در ديگر مرگ‏ها نيست چنانكه مى‏فرمايد: 

«و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله» . (نساء/100) . 

آنان كه از خانه خود به عنوان هجرت به سوى خدا و رسول او بيرون آيند آنگاه مرگ آنها را درك كند، اجر آنان با خدا است. (14) 

پى‏نوشتها: 

1) بحار الانوار، ج 6، ص 158، ان اوحش ما يكون هذا الخلق فى ثلاثة مواطن: يوم يولد و يخرج من بطن امه فيرى الدنيا، و يوم يموت فيعاين الاخرة و اهلها، و يوم يبعث فيرى احكاما لم يرها فى دار الدنيا... 

2) به همين مضمون است آيه‏هاى 97/نساء، 28/انفال، 93/انعام و 75/قيامت. 

3) اعظم سرور يرد على المؤمنين اذا نقلوا عن دار النكد الى نعيم الابد (بحار الانوار، ج 6، ص 154) . 

4) كنزع ثياب وسخة قملة و فك قيود و اغلال ثقيلة، و الاستبدال بافخر الثياب و اطيبها روائح و اوطى‏ء المراكب و آنس المنازل (بحار الانوار، ج 6، ص 155) . 

5) للمؤمن كاطيب ريح يشمه فينعش لطيبه، و ينقطع التعب و الالم كله عنه (بحار الانوار، ج 6، ص 154) . 

6) اعظم ثبور يرد على الكافرين اذا نقلوا عن جنتهم الى نار لا تبيد و لا تنفد (بحار الانوار، ج 6، ص 154) . 

7) للكافر كخلع ثياب فاخرة و النقل عن منازل انيسة و الاستبدال باوسخ الثياب و اخشنها و اوحش المنازل و اعظم العذاب (بحار الانوار، ج 6، ص 155) . 

8) به همين مضمون است آيه‏هاى 51ـ 52 سوره روم. 

9) نهج البلاغه، خطبه .51

10) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 374 در اين باره به خطبه 87 نيز رجوع شود. 

11) نهج البلاغه، خطبه 230 يرون اهل الدنيا يعظمون موت اجسادهم و هم اشد اعظاما لموت قلوب احيائهم. 

12) مضمون اين آيه در سوره يونس آيه 49 نيز آمده است. 

13) به همين مضمون است آيه 169 از سوره آل عمران. 

14) به همين مضمون بلكه با توسعه بيشتر، آيه 58 از سوره حج می باشد

اجل حتمى 
كتاب: منشور جاويد جلد 9 صفحه 224
نويسنده: استاد جعفر سبحانى 
در قرآن مجيد دو نوع اجل معرفى شده است: 

1ـ اجل مسمى. 

2ـ اجل (بطور مطلق) . 

مفسران درباره اين دو نوع اجل، بحثهاى زيادى دارند ولى آنچه كه از مطالعه مجموع آيات به دست مى‏آيد اين است كه مقصود از «اجل مطلق» عمر طبيعى نوع موجودات است.بدين معنى كه در عمر و بقاء نوع پديده‏ها نقطه‏اى وجود دارد كه پايان عمر آن نوع است.مثلا عمر طبيعى براى انسان (مى‏گويند 120 سال است) كه تجاوز از اين حد نادر و كمياب است و مقياس قضاوت نيست همچنان كه براى پديده‏هائى كه بشر به دست خود مى‏سازد يك عمر محدودى است ساختمانى كه با آهن ساخته شود عمر طبيعى دارد در حالى كه ساختمانى كه با بتون ساخته شود عمر طبيعى ديگر، و همچنين است سيل بندهائى كه بشر براى جلوگيرى از هدر رفتن آب در تنگه‏هاى كوهها مى‏سازد براى خود عمر ويژه‏اى دارند. ولى آنچنان نيست كه هر پديده‏اى از اين عمر طبيعى بهره بگيرد و چه بسا عوامل شكننده، آن را از طى اين راه طبيعى باز مى‏دارد، و در نيمه راه مرگ او فرا مى‏رسد اين نوع از اجل را «اجل مسمى» مى‏نامند چون تنها خدا از سرنوشت همه انسانها آگاه است يادآور مى‏شود كه «اجل مسمى» در نزد او است يعنى بشر مى‏تواند از اجل مطلق آگاه شود اما هرگز از «اجل مسمى» كه لحظه مرگ حتمى است آگاه نخواهد بود. 

البته بحث كامل درباره اجلهاى حتمى و غير حتمى نياز به رساله جداگانه‏اى دارد، در اين جا به همين اندازه اكتفا مى‏شود. 

بنابراين اجل مطلق با قابليت نوع پديده سنجيده مى‏شود، در حالى كه اجل مسمى، به فرد، با تمام خصوصياتى كه با توجه به آنها مرگ در كمين او است، نسبت داده مى‏شود. 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:358.txt"> امكان معاد  </a><a class="text" href="w:text:359.txt">تناسخ و معاد </a><a class="text" href="w:text:360.txt">معاد قطعى است 1</a><a class="text" href="w:text:361.txt">معاد قطعى است 2</a><a class="text" href="w:text:362.txt">آيا زندگى دوباره مردگان ممكن نيست؟ </a></body></html>استدلالهاى قرآن بر امكان معاد
گرچه از آن نظر كه ايمان و اعتقاد ما به قيامت از ايمان به قرآن‏و گفتار پيامبران سرچشمه مى‏گيرد لزومى ندارد كه درباره قيامت به ذكر برهان و استدلال بپردازيم و يا شواهد و قرائن‏علمى بياوريم، ولى نظر به اينكه خود قرآن كريم - لااقل براى نزديك كردن مطلب به اذهان - به ذكر يك سلسله‏استدلالها پرداخته است و خواسته است افكار ما از راه استدلال و به طور مستقيم هم باجريان قيامت آشنا شود، ما به طور اختصار آن استدلالها را ذكر مى‏كنيم.

استدلالهاى قرآن يك سلسله جوابهاست به منكران‏قيامت.اين جوابها برخى در مقام بيان اين است كه مانعى در راه قيامت نيست و در حقيقت پاسخى است به كسانى كه‏قيامت را امر ناشدنى فرض مى‏كردند، برخى آيات ديگر يك درجه جلوتر رفته و مى‏گويد در همين جهان چيزهايى شبيه به قيامت‏وجود داشته و دارد و با ديدن چنين چيزها جاى انكار و استبعاد نيست، برخى آيات از اين هم يك درجه جلوتر رفته و وجودقيامت را يك امر ضرورى و لازم و نتيجه قطعى خلقت‏حكيمانه جهان دانسته است.بنابر اين مجموع آياتى كه در آنها درباره قيامت استدلال شده است‏سه گروه

صفحه : 526
است و به ترتيب ذكر مى‏كنيم.

1.در سوره يس آيه 78 مى‏گويد: و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من يحيى العظام‏و هى رميم قل يحييها الذى انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم.

براى ما مثلى آورد و خلقت‏خود را فراموش كرد، گفت اين استخوانهاى‏پوسيده را كى زنده مى‏كند؟بگو همان كس كه اولين بار آن را ابداع كرد و او به هر مخلوقى آگاه است.

اين آيه پاسخ به مردى از كافران است كه استخوان‏پوسيده‏اى را در دست گرفته، آمد و آن استخو