د و آن برگشت به خداى تعالى است، 

به همان مبدئى كه از آنجا حركت را آغاز كردند، آيه زير همين معنا را خاطر نشان ساخته 

مى‏فرمايد: "يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه" (1) دقت فرمائيد. 

"انه يبدؤا الخلق ثم يعيده ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط..." 

اين جمله، جمله"اليه مرجعكم جميعا"را تاكيد، و معناى اجمالى رجوع و معاد را كه 

اين جمله متضمن آن است تفصيل و شرح مى‏دهد. 

ممكن هم هست تعليل آن جمله متقدم باشد، و بخواهد به دو حجت و برهانى كه قرآن 

همواره به آن دو حجت بر اثبات معاد استدلال مى‏كند اشاره نمايد.حجت اول را جمله: "انه 

يبدؤا الخلق ثم يعيده"متضمن است، به اين بيان كه يكى از سنت‏هاى جارى خداى سبحان 

اين است كه هستى را به هر چيزى كه مى‏آفريند افاضه مى‏كند، و اين افاضه خود را به رحمتش 

آنقدر ادامه مى‏دهد تا آن موجود خلقتش به حد كمال و تماميت برسد، در اين مدت آن موجود به 

رحمتى از خداى تعالى موجود شده و زندگى مى‏كند و از آن رحمت برخوردار مى‏گردد، و اين 

برخوردارى همچنان ادامه دارد تا مدت معين. 

بعد از آنكه آن مدت بسر آمد و موجود نامبرده به نقطه انتهاى اجل معين خود رسيد اين 

رسيدن به نقطه نهائى فناء و هيچ شدن آن موجود نيست، زيرا معناى فانى شدنش باطل شدن 

رحمت الهى‏ايست كه باعث وجود و بقاء و آثار وجود يعنى حيات، قدرت، علم و ساير آثار 

وجودى او بود، و معلوم است كه رحمت الهى بطلان نمى‏پذيرد.پس، رسيدن به نقطه نهائى 

اجل به معناى گرفتن و قبض كردن رحمتى است كه بسط كرده بود.آرى، آنچه خداى تعالى 

افاضه مى‏كند وجه خدا و جلوه او است، و وجه خدا فنا پذير نيست. 

پس، اينكه مى‏بينيم فلان موجود از بين مى‏رود و اجلش بسر مى‏آيد، اين سرآمدن اجل 

آنطور كه ما مى‏پنداريم فنا و بطلان آن موجود نيست، بلكه برگشتن آن به سوى خداى تعالى 

است، به همان جائى كه از آنجا نازل شده بود، و چون آنچه نزد خدا است باقى است، پس اين 

موجود نيز باقى است، و آنچه كه به نظر ما، هست و نيست شدن مى‏باشد در واقع بسط رحمت 

خداى تعالى و قبض آن است، و اين همان معاد موعود است. 

و حجت دوم را جمله"ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط..."متضمن 

است، به اين بيان كه عدل و قسط الهى ـ كه يكى از صفات فعل او است ـ اجازه نمى‏دهد كه 

در درگاه او دوغ و دوشاب يكسان باشد، با آن كسى كه با ايمان آوردن در برابرش خضوع 

نموده، و اعمال صالح كرده و با آن كسى كه بر حضرتش استكبار و به خود و به آياتش كفر 

ورزيده يك جور معامله كند.اين دو طايفه در دنيا كه بطور يكسان در تحت سيطره اسباب و علل 

طبيعى قرار داشتند، اسبابى كه به اذن خدا يا سود مى‏رسانيد، و يا ضرر اگر قرار باشد در آخرت 

هم بطور يكسان با آنان معامله شود ظلم خواهد بود. 

پس، جز اين باقى نمى‏ماند كه خداى تعالى بين اين دو طايفه در زمانى كه به سوى او 

بر مى‏گردند فرق بگذارد، به اين معنا كه مؤمنين نيكوكار را جزاى خير، و كفار بد كار را سزاى 

بد دهد، تا ببينى آنان از چه چيز لذت مى‏برند، و اينان از چه چيز متالم و ناراحت مى‏شوند . 

بنابر اين، تكيه اين حجت بر دو چيز است، يكى بر تفاوت اين دو طائفه به خاطر ايمان 

و عمل صالح، و كفر و عمل ناصالح، و ديگرى بر كلمه"بالقسط"، اين نكته را از نظر دور مدار .و 

جمله"ليجزى"بنابر آنچه از ظاهر بيان استفاده مى‏شود متعلق است به جمله"اليه مرجعكم 

جميعا". 

البته اين احتمال هم هست كه جمله: "ليجزى..."متعلق باشد به جمله"ثم يعيده"، 

كه در اين صورت، كلام آن جنبه را كه گفتيم يعنى جنبه فرق‏گذارى بين دو طائفه و بيان عدل 

الهى را ندارد، بلكه جنبه تعليل دارد، و به يك حجت كه همان حجت دومى است اشاره خواهد 

داشت.و از جهت لفظ آيه، احتمال دوم به ذهن نزديكتر است. 

"هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا..." 

كلمه"ضياء"بطورى كه گفته شده ـ مصدر است براى"ضاء، يضوء، ضوء و ضياء" 

همانطور كه كلمه"عياذ"مصدر است براى"عاذ، يعوذ، عوذا و عواذا".و اى بسا كه جمع باشد 

براى كلمه"ضوء"، همانطور كه كلمه"سياط"جمع است براى"سوط"و اين عبارت چيزى 

در تقدير دارد كه مضاف كلمه"ضياء"است، و تقدير آن"جعل الشمس ذات ضياء و القمر 

ذا نور"است، يعنى خداى تعالى خورشيد را داراى ضياء و ماه را داراى نور كرد. 

و همچنين كلمه"منازل"در جمله"و قدره منازل"مضافى در تقدير دارد، و تقدير 

كلام: "و قدره ذا منازل"است، يعنى خداى تعالى قمر را داراى منزلها كرد تا در مسير حركتش 

در هر شب به منزلى از آن منازل برسد، غير آن منزلى كه شب قبلش در آنجا قرار داشت.نتيجه 

اين تقدير الهى اين شد كه قرص قمر دائما در حال دور شدن از خورشيد حركت كند، تا از طرف 

ديگر باز به خورشيد برسد، و يك دور تمام اين حركت قمر، يك ماه قمرى را و دوازده ماه يك 

سال را تشكيل دهد، و خلق خدا در شمردن عدد سالها و رسيدگى به حسابها از اين تقدير الهى 

بهره‏مند شوند.نكته ديگرى كه آيه مورد بحث آن را افاده مى‏كند اين است كه خداى تعالى آنچه را كه 

در بكار اندازى اين تقدير و اين نظام آفريده، و نتايج و اهدافى كه بر خلقت آنها مترتب ساخته، 

همه بحق بوده، زيرا نتايج مزبور اهدافى حقيقى‏اند، كه بطور منظم بر مخلوقات او مترتب 

مى‏شوند.پس، در سراسر جهان خلقت نه لغوى در كار است، و نه غرض باطل و بيهوده‏اى، و نه 

تصادف و اتفاقى. 

پس، خداى تعالى اگر اين موجودات را خلق كرده و بر اين ترتيب مرتب ساخته براى 

اين بوده كه شؤون حيات شما را تدبير، و امور معاش و معاد شما را اصلاح كند.پس او بهمين 

دليل رب شما و مالك امر و مدبر شان شما است و جز او ربى نيست. 

"يفصل الايات لقوم يعلمون" ـ احتمال دارد كه منظور از"تفصيل آيات"تفصيل به 

حسب تكوين خارجى باشد، و احتمال هم دارد منظور تفصيل به حسب بيان لفظى باشد، و بعيد 

نيست كه بگوئيم اولى به سياق آيه نزديكتر است. 

"ان فى اختلاف الليل و النهار و ما خلق الله فى السموات و الارض لايات لقوم 

يتقون" 

در مجمع البيان فرموده: اختلاف بين دو چيز به اين معنا است كه هر يك به طرفى 

مخالف طرف ديگرى برود، مثلا يكى در جهت نور حركت كند و ديگرى در جهت ظلمت (2) و 

ظاهرا اين كلمه از ماده"الخلف"گرفته شده كه به معناى پشت سر است، و اختلاف بين دو 

چيز در اصل به اين معنا بوده كه يكى از آن دو، پشت آن ديگرى قرار گيرد.و آنگاه استعمالش 

را توسعه داده‏اند به حدى كه در مغايرتى كه بين دو چيز باشد استعمال كرده‏اند، در نتيجه هم 

بر حسب اصل لغت مى‏گويند"اختلفه"يعنى فلان چيز را پشت سر خود قرار داد، و هم بر حسب 

توسعه مذكور مى‏گويند: "اختلف الناس فى كذا ـ مردم در اين باره اختلاف كردند"كه اين 

عبارت، ضد عبارت: "اتفق الناس فى كذا ـ مردم در اين امر اتفاق كردند"مى‏باشد.و اما 

تعبير"اختلف الناس اليه"معنايش اين است كه مردم پيرامون فلانى آمد و شد و تردد كردند، 

جمعى وارد بر او شدند و جمعى از نزد او خارج گشتند، كه در اين تعبير هم معناى اصلى كلمه 

محفوظ است، زيرا آن عد