د گمان شنونده متوجه وحدت نوعيه شود، يعنى متوجه‏اين شود كه اله‏ها همه يكى هستند، چون همه يك نوعند و نوعيت الوهيت در همه هست، نظير اينكه‏در تعداد انواع حيوانات ميگوئيم اسب يكنوع و قاطر يكنوع و چه و چه يكنوع است، با اينكه هريك از نامبرده‏ها داراى هزاران فرد است. 

لكن وقتى فرمود: (و الهكم اله واحد)و معناى اله واحد را - كه در مقابل دو اله و چند اله‏است - بر كلمه(الهكم)اثبات كرد، آنوقت عبارت صريح در توحيد ميشود، يعنى الوهيت رامنحصر در يكى از آلهه‏اى كه مشركين معتقد بودند كرده و آن الله تعالى است. 

(لا اله الا هو)، اين جمله نص و صراحت جمله قبلى را تاكيد مى‏كند و تمامى توهمها وتاويل‏هائى كه ممكن است در باره عبارت قبلى به ذهن آيد، بر طرف ميسازد. 

و اما معناى مفردات اين جمله - كلمه(لا)در اين جمله نفى جنس مى‏كند و لاى نفى جنس‏اسم و خبر لازم دارد، و چون مراد به(اله)هر چيزى است كه واقعا و حقيقتا كلمه(اله)بر آن‏صادق باشد، به همين جهت صحيح است بگوئيم خبر(لا)كه در جمله حذف شده كه كلمه(موجود)و يا هر كلمه‏اى است كه به عربى معناى موجود را بدهد، مانند(كائن)و امثال آن، و تقديرجمله اين است كه(لا اله بالحقيقة و الحق بموجود الا الله، يعنى اله حقيقى و معبودى به حق‏موجود نيست به غير از الله)، و چون ضميرى كه به لفظ جلاله(الله)بر مى‏گردد هميشه در قرآن‏كريم ضمير رفع است نه نصب يعنى هيچ نفرموده(لا اله الا اياه)("الا"در"لا اله الا هو"براى استثناء نيست)از اينجا مى‏فهميم در كلمه(الا)الاى استثناء نيست، چون اگر استثناء بود، بايد مى‏فرمود: (لا اله الا اياه)نه(لا اله الا هو)، بلكه‏وصفى است به معناى كلمه(غير)و معنايش اين است كه هيچ اله به غير الله موجود نيست. 

پس تا اينجا اين معنا روشن شد كه جمله مورد بحث‏يعنى جمله(لا اله الا هو)الخ در سياق‏نفى الوهيت غير خداست، يعنى نفى الوهيت آن آلهه موهومى كه مشركين خيال مى‏كردند اله‏هستند، نه سياق نفى غير خدا و اثبات وجود خداى سبحان كه بسيارى از مفسرين پنداشته‏اند. 

شاهدش هم اين است كه مقام، مقامى است كه تنها احتياج دارد خدايان ديگر نفى شود، تادر نتيجه الوهيت منحصر در يكى از خدايان مشركين يعنى در الله تعالى گردد، و هيچ احتياجى به‏اثبات الوهيت‏خدا و بعد نفى الوهيت آلهه ندارد. 

علاوه بر اينكه قرآن كريم اصل وجود خدايتعالى را بديهى ميداند يعنى عقل براى پذيرفتن‏وجود خداى تعالى احتياجى به برهان نمى‏بيند و هر جا از خدا صحبت كرده، عنايتش همه در اين‏است كه صفات او را از قبيل وحدت و يگانگى و خالق بودن و علم و قدرت و صفات ديگر او رااثبات كند. 

و اى بسا بعضى به تقدير گرفتن لفظ(موجود)و هر چه كه به معناى آن باشد، اشكال كنند، كه اين تقدير تنها مى‏رساند كه غير خدا اله ديگرى فعلا موجود نيست و اثبات نميكند كه اصلاممكن نيست اله ديگر وجود داشته باشد، در حاليكه مطلوب نفى امكان آن است. 

و آنوقت بعضى ديگر در جواب آن گفته باشند: درست است كه تقدير گرفتن(موجود)تنهامى‏رساند كه خدائى ديگر موجود نيست ولى اينكه گفتى امكان وجود آنرا نفى نميكند، صحيح‏نيست براى اينكه خدائى كه ممكن باشد بعدها موجود شود، او خود ممكن الوجود است و آن‏خدائى نخواهد بود كه وجود تمامى موجودات و همه شئون آنها بالفعل منتهى به او و مستند باواست و بعضى ديگر جواب داده باشند: كه بجاى لفظ موجود، كلمه(حق)را تقدير مى‏گيريم، تامعنا چنين شود(هيچ معبود بحق غير خدا نيست). 

(الرحمن الرحيم)تفسير و بحث پيرامون معناى اين دو كلمه، در ذيل سوره فاتحه گذشت، تنها در اينجا ميگوئيم: آوردن اين دو اسم در اينجا معناى ربوبيت را تمام مى‏كند، مى‏فهماند كه هرعطيه عمومى مظهر و مجلائى است از رحمت رحمانيه خدا و هر عطيه خصوصى، يعنى آنچه كه‏در طريق هدايت و سعادت اخروى دخالت دارد، مجلاى رحمت رحيميه او است. 

(ان فى خلق السموات و الارض)الخ، سياق اين آيات همانطور كه در ابتداى بيان آيات موردبحث گفتيم، دلالت دارد بر اينكه سياق خصوص اين آيه نيز همان سياق آيه قبلى است، و اين آيه‏پيرامون همان معنائى استدلال مى‏كند كه آيه قبلى متضمن آن بود. 

چون آيه سابق كه مى‏فرمود: (و الهكم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحيم)الخ، در حقيقت‏اگر شكافته شود، معنايش اين ميشد: كه براى هر موجودى از اين موجودات، الهى است و اله همه آنها يكى است و اين اله يگانه و واحد، همان اله شما است و او رحمان است، چون رحمتى‏عمومى دارد و رحيم است، چون رحمتى خصوصى دارد و هر كسى را به سعادت نهائيش - كه‏همان سعادت آخرت است - سوق ميدهد، پس اينها همه حقايقى هستند حقه. 

و در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز، تا آخر آنچه در آيه ذكر شده، آياتى‏است كه بر اين حقايق دلالت مى‏كند، البته براى مردمى دلالت دارد كه تعقل كنند. 

و اگر مراد باين آيه اقامه حجت بر اصل وجود اله براى انسانها و يا اله واحد براى انسانهابود، همه نامبردگان تنها يك آيت بودند كه بر اصل وجود اله دلالت مى‏كردند، چون نامبرده‏ها اين‏معنا را افاده مى‏كند كه نظامى در سراسر جهان برقرار است و تدبيرى بهم پيوسته دارد، و بر اين‏فرض، حق كلام اين بود كه در آيه قبلى بفرمايد: (و الهكم واحد لا اله الا هو)الخ، و چون اينطورنفرموده، مى‏فهميم سياق آيه براى اين است كه بر حجتى دلالت كند كه هم حجت بر وجود اله‏است و هم حجت بر وحدت او است، باين معنا كه نخست اثبات كند اله موجودات ديگر غيرانسان و نظام كبيرى كه در آنهاست‏يكى است و سپس اثبات كند همان يك اله، اله انسان نيزهست. 

(سه برهان، كه آيه شريفه براى اثبات وجود خدا و توحيد اقامه كرده است)و اجمال دلالت آيه بر مسئله توحيد، اين است كه مى‏فرمايد: اين آسمانها كه بر بالاى ماقرار گرفته و بر ما سايه افكنده، با همه بدايعى كه در خلقت آنها است، و اين زمين كه ما را درآغوش گرفته و بر پشت‏خود سوار كرده، با همه عجائبى كه در آن است، و با همه غرائبى كه درتحولات و انقلابهاى آن از قبيل اختلاف شب و روز و جريان كشتى‏ها در دريا و نازل شدن‏باران‏ها و وزيدن بادهاى گردنده و گردش ابرهاى تسخير شده، همه امورى هستند فى نفسه‏نيازمند به صانعى كه ايجادشان كند، پس براى هر يك از آنها الهى است، پديد آورنده، (اين‏صورت برهان اولى است)كه آيه شريفه بر مسئله توحيد اقامه كرده است. 

برهان ديگر را از راه نظامى كه در عالم است اقامه نموده و حاصلش اين است اين اجرام‏زمينى و آسمانى كه از نظر حجم و كوچك و بزرگى و هم دورى و نزديكى مختلفند، (و بطورى كه‏فحصهاى علمى بدست آورده كوچكترين حجم يكى از آنها. 00033، 000، 000، 000، 000، 000، 000، 000ٍ0سانتى‏متر مكعب است)و بزرگترين آنها كه حجمش ميليونها برابر حجم زمين است، كره‏اى است‏كه قطرش تقريبا معادل 9000 ميل است و فاصله ميان دو ستاره و دو جرم آسمانى، قريب به سه‏مليون سال نورى است و سال نورى تقريبا برابر است با رقم زير(365.24.60.60.300000كيلومتر)و خلاصه اين ارقام دهشت‏