لغراء» معروف است.در اين خطبه مثل ساير خطبه‏هاى مفصل موضوعات مختلفى هست: توحيد و غير توحيد و مواعظ، و از آن جمله درمواعظ، حضرت مساله مرگ و مردن را يادآورى مى‏كند و وضع شخص در حال احتضار را، آن وقتى كه در حال جان دادن است و اقاربش‏اطرافش را گرفته‏اند و مايوسند و گريه مى‏كنند و او قسمتى از حواسش تعطيل شده و قسمتى از حواسش كارمى‏كند.تعبير حضرت اين است: «فهل دفعت الاقارب او نفعت النواحب و قد غودر فى محلة الاموات رهينا» آيا نزديكان مى‏توانند ازاو دفاع كنند يا اين نوحه‏گرى‏ها سودى به حال او مى‏بخشد پس از آنكه او در محله اموات(قبرستان)گرو واقع شد «و فى ضيق‏المضجع وحيدا» در تنگناى گور تنها ماند «قد هتكت الهوام جلدته‏» حشرات زمين پوستش را پاره پاره كردند «و ابلت النواهك‏جدته و عفت العواصف اثاره‏» هلاك كنندگان كارهاى جدى او را از بين بردند، بادهاى تند آثار و ساختمانهاى او را از بين‏بردند «و محا الحدثان معالمه‏» نشانه‏هايى كه در دنيا از خودش باقى گذاشته بود، حوادث روزگار همه را محوكرد «و صارت الاجساد شحبة بعد بضتها» بدنها پس از آن طراوت، پوسيده و خاك شده مى‏شود «و العظام نخرة بعد قوتها» استخوانهاى‏او پوسيده مى‏شود پس از آنكه يك روزى نيرومند بود «و الارواح مرتهنة بثقل اعبائها»(اينجا مقارنه‏اى شده ميان اجساد و ارواح)بدنها و استخوانها در قبر

صفحه : 713
پوسيد ولى روحها در گرو سنگينى كارها و اعمال خودش است «موقنة‏بغيب انبائها» در حالى كه يقين كرده است به خبرهاى غيبى كه در دنيا به او مى‏دادند و آن وقت باور نمى‏كرد،حالا يقين پيدا كرده كه آنچه گفته‏اند راست بود. «لا تستزاد من صالح عملها و لا تستعتب من سيى‏ء زللها»(1) در آن وقت به‏او نمى‏گويند يك مقدار عمل صالح بيشتر كن، چون ديگر آنجا جاى عمل نيست و كارهاى بدى هم كه كرده است، ديگر اينجافايده ندارد كه بگويد ببخشيد و توبه و استغفار مى‏كنم، فايده‏اى ندارد.

غرضم اين دو جمله است كه مى‏فرمايد: «صارت‏الاجساد شحبة بعد بضتها» بدنها، استخوانها پوسيده است ولى روحها در گرو اعمال هستند، در حالى كه در آنجا يقين كرده‏اند به‏چيزهايى كه در دنيا يقين نمى‏كردند.[آيا]اين درست نمى‏رساند كه در نظر امير المؤمنين مساله روح يك مساله است‏و مساله جسد مساله ديگرى، آدم وقتى كه مرد بدنش مى‏پوسد و روحش در دنياى ديگرى باقى است، آن وضعى دارد و اين وضعى؟ خطبه 107 هم راجع به ميت در حال احتضار است،مى‏فرمايد: «يردد طرفه بالنظر فى وجوههم‏» در حال احتضار چشمهايش را اين طرف و آن طرف برمى‏گرداند، به چهره بازماندگانش‏نگاه مى‏كند.در نهج البلاغه اين طور آمده كه گوشش نمى‏شنود. از جمله‏هاى اينجا شايد جاى ديگر هم استفاده‏شود كه ميت در حال احتضار، گوشش زودتر از چشمش از كار مى‏افتد.حالا من نمى‏دانم چه فلسفه‏اى دارد و چگونه است؟ «يرى‏حركات السنتهم و لا يسمع رجع كلامهم‏» مى‏بيند[اطرافيان]زبانهايشان‏حركت مى‏كند اما صدايشان را نمى‏شنود. «ثم ازداد الموت التياطا» باز مرگ چنگهاى خودش را بيشترفرو مى‏برد «فقبض بصره‏» ديد را هم از او مى‏گيرد «كما قبض سمعه‏» همچنانكه شنوايى‏را از او گرفته بود «و خرجت الروح من جسده‏» و روح از جسد او بيرون مى‏رود.

«فصار جيفة بين اهله‏» بعد از آن يكمرتبه همين انسان موجودزنده به يك مردار در ميان خانواده تبديل مى‏شود.بعد از تعطيل حواس[آيا]از اين تعبير «و خرجت الروح من‏جسده‏» استنباط نمى‏شود كه از نظر امير المؤمنين ماهيت‏حقيقى مرگ، خروج روح از بدن است؟ خطبه مختصر ديگرى هست كه حضرت راجع به توصيف ملك الموت سخن

.............................................................. 1.نهج البلاغه، خطبه 81.

صفحه : 714
مى‏گويد و ابهامها را(يعنى عجزى كه بشر از توصيف‏ملك الموت دارد)ذكر مى‏كند كه ما ملك الموت را نمى‏توانيم توصيف كنيم تا چه رسد خداى ملك الموت را.مى‏فرمايد: آيا هرگز وجود ملك الموت را وقتى‏كه براى قبض روح داخل خانه كسى مى‏شود احساس كرده‏اى؟هرگز به چشمت ديدى كى ملك الموت آمد؟ «هل تحس به اذا دخل منزلا؟»آيا احساس مى‏كنى او را وقتى داخل منزلى شود؟ «ام هل تراه اذا توفى احدا؟» آيا در وقتى كه قبض روح مى‏كند، تو او را مى‏بينى؟هرگزنمى‏بينى.بالاتر، ملك الموت نه تنها مى‏آيد در منزل قبض روح مى‏كند[بلكه]جنين را در رحم قبض روح مى‏كند.

مى‏گويد راستى تصور تو درباره ملك الموت چيست؟آيا واقعاملك الموت يك جسمى است كه مى‏ايد داخل خانه‏ها مى‏شود و آيا جسمى است كه داخل رحم مادر مى‏شود و درآنجا روح را قبض مى‏كند، از يكى از اعضاء و جوارح داخل مى‏شود؟ «بل كيف يتوفى الجنين فى بطن امه؟» اينكه جنين گاهى‏مى‏ميرد و[ملك الموت]او را در شكم مادر قبض روح مى‏كند، چگونه است؟ «ايلج عليه من بعض جوارحها؟» آيا ملك الموت يك جسمى است‏كه از بعضى از اعضاء و جوارح اين زن(1) وارد مى‏شود و قبض روح مى‏كند؟ «ام الروح اجابته باذن ربها؟» يا نه، او نمى‏رود،لزومى ندارد او برود تا روح را بگيرد، او مى‏خواهد و روح به اجازه پروردگار خواسته او را اجابت مى‏كند؟ «ام هو ساكن‏معه فى احشائها؟» يا نه، اساسا ملك الموت در بيرون و جاى ديگرى نيست كه بخواهد بيايد آنجا، هميشه همراه‏همان زن است؟يعنى اين هم خودش يك فرضى است در باب ملك الموت كه هميشه همراه همه كس است.بعد مى‏فرمايد: «كيف يصف الهه‏من يعجز عن صفة مخلوق مثله؟»(2) بشرى كه قدرت ندارد يك مخلوق خدا را توصيف كند، چگونه مى‏تواندادعا كند خدا را آنچنان كه هست توصيف كند؟غرضم اين جمله است: «ام الروح اجابته باذن ربها؟» يا اينكه نه، او مى‏خواهد و روح‏اجابت مى‏كند؟آيا باز اين تعبير نمى‏رساند كه امير المؤمنين در باب مردن و روح اين طور مى‏انديشيده است؟ اين سه قسمتى كه از نهج البلاغه خواندم‏صراحت بيشترى داشت، سه قسمت ديگر هم مى‏خوانم كه آنها به اين صراحت نيست.

.............................................................. 1.گويا مقصود اسافل اعضاست. 2.نهج البلاغه، خطبه 110.

صفحه : 715
خطبه‏اى هست كه حضرت در آن، خلقت همه طيور ولى‏بيشتر خلقت طاووس را توصيف كرده است، يعنى عجايب خلقت طاووس را به عنوان دليلى بر وجود خداوندبيان كرده است.در آخر خطبه مى‏فرمايد: «سبحان من ادمج قوائم الذرة و الهمجة الى ما فوقهما من خلق الحيتان و الفيلة‏»منزه است آن كه قوائم و پاها در درون مورچه‏ها و مگسهاى ريز تا آن بزرگترهاشان(كه ماهيها و فيلهاى بزرگ است)قرارداد «و واى على نفسه ان لا يضطرب شبح مما اولج فيه الروح الا و جعل الحمام موعده‏»(1) و بر خود قرار داده كه هيچ‏جسمى از اجسامى كه روح را در آنها قرار داده است‏حركت نكند مگر اينكه مرگ را هم موعد آنها قرار داده است، يعنى‏سنت الهى است كه در هر جا روح را قرار داده است مرگ را هم قرار بدهد.

اينجا هم باز ما مى‏بينيم تعبير «روح‏» آمده است ولى‏به تعبير «اولج فيه الروح‏» يعنى روح را وارد و داخ