 كرد.دلالت اينجا همين مقدار است كه مى‏فرمايد روح را داخل كرد.ولى‏ممكن است كسى مناقشه كند كه اينجا از بيرون رفتن و استقلال روح سخنى نيست، فقط[سخن]از وارد كردن روح است،شايد در اينجا مقصود از روح همان حيات باشد و مثلا بگوييم مقصود اين است كه با مردن شخص، حيات هم بكلى فانى مى‏شودو از بين مى‏رود، خصوصا اينكه همه حيوانات - از كوچكترين ذرات گرفته تا بزرگترينشان - را هم داخل كرده است.البته‏نه اينكه بخواهم بگويم اين يك اشكال واردى است، ممكن است در اين دلالت كسى مناقشه كند ولى اين مناقشه هم مناقشه‏صحيحى نيست، براى اينكه[مى‏گويد]همه حيوانات داراى روح هستند - از كوچكترين ذرات گرفته تا بزرگترينشان- و راجع به خروج روح ساكت است، نه اينكه چيزى بر خلافش ديده مى‏شود.

در خطبه 181 كه دعوت مى‏كند به رياضت‏شرعى يعنى به نماز وروزه و شب‏زنده‏دارى‏ها و انفاق كردن از اموال، مى‏فرمايد: «اسهروا عيونكم‏» چشمهاى خودتان را بيدارقرار دهيد «و اضمروا بطونكم‏» و شكمهاى خودتان را به اصطلاح چنگ قرار دهيد(2) «واستعملوا اقدامكم‏» از پاهاى خودتان كار بكشيد، يعنى اين قدمها را در

.............................................................. 1.نهج البلاغه، خطبه 163. 2.وقتى كه اسبى را براى اسبدوانى به اصطلاح‏سوغان مى‏دهند، در ابتدا كه هميشه سر آخور بسته است و اسب دائما كاه و جو و آب مى‏خورد شكمش بزرگ‏مى‏شود.وقتى مدتى او را سوغان مى‏دهند و كمتر به او آب و جو و علف مى‏دهند، در اثر آب شدن پيه‏هاى شكم،كم‏كم شكمش جمع مى‏شود.البته غذا به قدر كافى كه ايجاد نيرو كند

صفحه : 716
راههاى رضاى خدا برداريد «و انفقوا اموالكم‏» مالهاى‏خودتان را در راه خدا انفاق كنيد «و خذوا من اجسادكم فجودوا بها على انفسكم‏» .اينجا كلمه روح نيست، كلمه نفس است: ازتن بگيريد و بر روحها و نفسها ببخشيد و بيفزاييد.اينجا هم يك نوع دوگانگى ميان روح و نفس[وجود دارد]: از اين بگيريدو بر آن بيفزاييد. «و لا تبخلوا بها عنها» به روح از جسم بخل نكنيد، يعنى حساب جسم را نداشته باشيد، بيشتر حساب‏روح را داشته باشيد، از اين بگيريد و بر آن بيفزاييد.سعدى عكس قضيه را به صورت ملامت مى‏گويد: آنچه از دونان به منت‏خواستى بر تن افزودى و از جان كاستى در خطبه 213 كه قسمتى از آن(در اواخر)عنوان دعا دارد،مى‏فرمايد: «اللهم اجعل نفسى اول كريمة تنتزعها من كرائمى و اول وديعة ترتجعها من ودائع نعمك عندى‏» .

مى‏خواهد بفرمايد خدايا نعمتهاى بزرگوارى كه به من داده‏اى‏و عنايت كرده‏اى، اينها را از من قبل از مردن نگير.اين را به اين تعبير مى‏گويد: خدايا اولين شى‏ء كريمى كه‏از من مى‏خواهى بگيرى ببرى پيش خودت، همان نفس من باشد، خدايا نفس مرا اولين شى‏ء بزرگوارى‏قرار بده كه آن را از من مى‏گيرى، يعنى نعمتهايت را از من سلب نكن.

اين هم يك تعبير است.

همه اينها به‏نظر من دلالت دارد، خصوصا آن سه قسمت اول كه صراحت دارد.

ما ديگر وارد اخبار و احاديث در اين زمينه نمى‏شويم، چون‏صحبت‏يكى و دو تا و ده تا و حتى صد تا[حديث]نيست، همين قدر عرض مى‏كنيم كه از نظر ما نمى‏شود ترديدكرد و گفت مساله روح به اين شكل، بعدها كه تمدن اسلامى نضج گرفت و افكار ملتهاى ديگر در ميان مسلمين رواج پيدا كرد[مطرح‏شد]، و مخصوصا در مساله روح مى‏گويند پس از آنكه فلسفه يونان در اواخر قرن دوم و بالخصوص در قرن سوم در ميان‏مسلمين پيدا شد، فكر روح - به اين معنا كه در انسان يك روحى هست كه بعد از مردن از بدن خارج مى‏شودو باقى مى‏ماند - پديد آمد، [در صورتى كه چنين نيست و در وجود اين

.............................................................. مى‏دهند ولى آنقدر نمى‏دهند كه اين حيوان‏سنگين شود و پيه در او خيلى پيدا شود.آن حالتى كه حيوان شكمش جمع مى‏شود و به اصطلاح مى‏گويندچنگ شد، يعنى حالت‏يك چنگ(ابزار موسيقى)را پيدا كرد، اين را حالت «ضمره‏» براى اسب مى‏گويند.مى‏فرمايدخلاصه كم بخوريد به طورى كه شكمهايتان جمع شود.

صفحه : 717
فكر در متون اسلامى]نمى‏شود ترديد كرد.

مثلا نماز ميت‏يك چيزى است كه ديگر در قرن‏دوم و سوم اختراع نشده، در صدر اسلام، شيعه و سنى آن را با واجبات و مستحباتش روزى صدها و هزارها بار مى‏خوانده‏اند.درنماز ميت قبل از آخرين تكبير و آخرين دعايش - كه درباره خود ميت دعا مى‏كنيم - با اين جمله شروع مى‏شود: «اللهم‏ان هذا المسجى قدامنا عبدك و ابن عبدك نزل بك و انت‏خير منزول به... اللهم انك قبضت روحه اليك فقد احتاج الى رحمتك‏و انت غنى عن عذابه.اللهم ان كان محسنا فزد فى احسانه و ان كان مسيئا فتجاوز عن سيئاته‏» خدايا تو روح اين[ميت]رابه سوى خودت قبض كرده‏اى و اكنون او نيازمند به رحمت توست، «و انت غنى عن عذابه‏» و تو از عذاب او بى‏نيازى.غرضم‏جمله اولش است: «خدايا تو روح او را قبض كردى‏» .ما از صدر اسلام تا امروز، هر مرده‏اى كه داشته‏ايم،اين جزء دعاهاى مستحبى است كه برايش خوانده مى‏شده است (1) .

مى‏گوييم:خدايا تو روح او را قبض كردى.بگذريم از مسائلى از قبيل سؤال‏عالم قبر و...چون هر يك از آنها را به تنهايى ممكن است كسى مورد مناقشه قرار بدهد ولى در مجموعش‏نه.ديگر من بيش از اين راجع به اخبار و احاديث بحث نمى‏كنم.لازم مى‏دانستم كه برايتان قسمتهايى از نهج البلاغه را عرض كرده باشم. .............................................................. 1.اينكه «هر مرده‏اى‏» مى‏گويم[نه‏اينكه براى همه اموات خوانده مى‏شود]چون اين جزء دعاهاى مستحب است و براى بسيارى از اموات به همان واجباتش قناعت مى‏شود.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 711 
«روح‏» در قرآن
از جاهايى كه ديده‏ام نسبتا مفصل‏تر بحث كرده‏اند تفسيرالميزان است در ذيل آيه كريمه: «و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى‏» (1) .من فعلا با استفاده از همين تفسيرالميزان بحث مى‏كنم و خود اين تفسير هم در اينجا ادعا ندارد كه يك بحث مستوفايى كرده است و من به طور خصوصى‏هم كه با مؤلف محترم اين كتاب صحبت كردم گفتند اين بحث هنوز يك بحث كامل قرآنى نيست و ما مى‏خواهيم در آيه سوره قدر:«تنزل الملائكة و الروح‏» و يا آيه سوره عم: «يوم يقوم الروح و الملائكة‏» يك بحث قرآنى بهترى بكنيم.

در قرآن در بعضى از آيات،از روح به عنوان يك امر و حقيقتى در عرض ملائكه نام برده مى‏شودولى معلوم مى‏شود كه به هر حال از سنخ اين موجوداتى كه ما مى‏بينيم و حس‏مى‏كنيم(مثلا از سنگى، از درختى، از كوهى، از دريايى، از ستاره‏اى، از يك چنين چيزى)نيست، يك چيزى است از نوع امورى كه‏ما حس و لمس نمى‏كنيم.در سوره عم مى‏فرمايد: «يوم يقوم الروح و الملائكة صفا»(2) آن روزى كه روح و ملائكه در يك‏صف بايستند.ظاهر تعبير اين است كه روح از نوع ملائكه هم نيست، چون آن را در عرض ملائكه[قرار مى‏دهد]، جبرئيل يكى از ملائكه‏است، ميكائيل يكى از ملائكه است، و اين تناسب ندارد كه يكى از ملائكه را در عرض عموم ملائكه ذكر كند: «روح و ملائكه‏