هم در سوره‏هاى مدنيه،و حتى همين سوره بنى اسرائيل را كه در آن آيه «يسئلونك عن الروح‏» آمده، سوره مكيه‏مى‏دانند.در اين سوره اين مطلب آمده است: «يسئلونك عن الروح‏»

.............................................................. 1.مريم/17. 2.سجده/9. 3.حجر/29.

صفحه : 733
«قل الروح من امرربى‏» از تو درباره روح پرسش مى‏كنند، بگو روح از امر پروردگار من است.دراينجا باز مساله‏اى مطرح شده كه اولا مقصود از روح در اينجا چيست كه سؤال‏كرده‏اند؟بعد اين جواب چطور جوابى است؟آيا واقعا در اينجا جواب حقيقى را خواسته بيان كند يا خواسته بگويد شما درباره‏آن سؤال نكنيد، اين چيزى نيست كه ما برايش تعريفى بكنيم تا شما بتوانيد به ماهيت و حقيقت آن پى ببريد؟راجع به هر دو جهتش[بحث‏شده است].

در[ميان]مفسرين چنين قولى هست.مفسرين در اين‏زمينه اختلاف كرده‏اند كه اين روحى كه مورد سؤال است‏يعنى چه؟چه بوده كه مورد سؤال بوده است؟بعضى گفته‏اند چون‏قبلا در بعضى آيات ديگر نام روح در عرض ملائكه آمده بوده است، اين سؤال به وجود آمده كه اين روحى كه غيراز ملائكه است، آن ديگر چيست؟پس مورد سؤال آن است.بعضى گفته‏اند نه، مقصود از روح در اينجا خود قرآن است.همان كسانى‏كه گفته‏اند در «و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا» مقصود از روح، خود آيات قرآن است، [گفته‏اند]اينجا هم وقتى سؤال‏كرده‏اند: «يسئلونك عن الروح‏» يعنى وقتى درباره قرآن از تو سؤال مى‏كنند، بگو اين از امر پروردگار است، يعنى امرى‏است كه از ناحيه پروردگار نازل شده است.بعضى هم گفته‏اند كه مقصود از روح در اينجا جبرئيل است.اينها همان كسانى هستندكه روح الامين و روح القدس را مساوى با جبرئيل مى‏دانند و گفته‏اند هر جا كه در قرآن روح آمده است و هر جا كه‏مخصوصا در عرض ملائكه قرار گرفته، مقصود جبرئيل است.پس وقتى سؤال كردند: «يسئلونك عن الروح‏» يعنى از ماهيت جبرئيل[سؤال‏كرده‏اند]و گفته‏اند اين كه گفته مى‏شود حامل وحى است، بر پيغمبر نازل مى‏شود و با پيغمبر سخن مى‏گويد،چيست؟اين را براى ما تعريف كن.بعضى هم گفته‏اند مراد از روح در اينجا همين روح انسانى است كه در آن آيات آمده است:«و نفخت فيه من روحى‏» ، سؤال از روح انسان كرده‏اند كه مقصود چيست؟ و جواب داده شده است كه: «من امر ربى‏» .

بعضى ديگر كه خودايشان(1) آن را انتخاب مى‏كنند[نظرشان]اين است كه سؤال ازروح به معنى خاص نيست، سؤال كنندگان مى‏ديده‏اند ذكر روح در قرآن زياد آمده است، يك‏جا: «يوصم يقوم الروح و الملائكة صفا» يك جا: «ينزل الملائكة بالروح من

.............................................................. 1.[منظور، مؤلف تفسير الميزان است.]

صفحه : 734
و جاى ديگر: «و ايدهم بروح منه‏»(2) كه خيلى در قرآن كلمه‏روح آمده است، مى‏ديده‏اند اين كلمه خيلى استعمال مى‏شود بدون اينكه چيزى ازآن بفهمند و از جمله در مورد انسان استعمال شده است، گفته‏اند اين روح چيست كه مرتب مى‏گوييد روح، در انسان‏روح، در پيامبران روح، روحى در مقابل ملائكه، اين چيست؟جواب آمده است: «قل الروح من امر ربى‏» .ايشان خودشان معتقدندكه اين جواب همان جواب واقعى است، نه جوابى كه در واقع اين است كه در اين موضوع سؤال نكنيد.

تعريف شى‏ءبه علل درونى يا بيرونى
يك وقت‏يكى از استادهاى ما اين طور تعبيرمى‏كرد - كه با حرف ايشان(علامه طباطبايى)در اينجا تطبيق مى‏كند - مى‏گفت تعريف شى‏ء يا به علل داخليه است‏يا به علل خارجيه،يعنى اگر بخواهيم يك شى‏ء را تعريف كنيم يا آن را به اجزائش تعريف‏مى‏كنيم(كه به آنها مى‏گويند علل داخلى، علل درونى)ويا به علل بيرونى تعريف مى‏كنيم، يعنى آن را به فاعل يا نتيجه‏اش تعريف مى‏كنيم.مثلا كسى از ما مى‏پرسد: اين قاليچه چيست؟وقتى مى‏خواهيم قاليچه را براى اوبيان كنيم، گاهى مى‏گوييم - مثلا - اين مجموعه‏اى از پنبه يا پشم است كه آن را به صورت نخ در آورده‏اند و بعد اين نخها رااين طور رنگ كرده‏اند و بعد هم اين طور بافته‏اند، ماده و صورتش را ذكر مى‏كنيم: از چه به وجود آمده و به چه شكل و صورتى‏در آمده است.اينكه مى‏گوييم قاليچه چيست، يعنى چنين ماده‏اى كه به چنين شكل و صورتى در آمده است.گاهى، وقتى‏بخواهيم قاليچه را تعريف كنيم به غرض و فايده‏اش تعريف مى‏كنيم. مى‏گويد: اين قاليچه چيست؟مى‏گوييم: قاليچه يعنى چيزى‏كه درست كنند براى اينكه رويش بنشينند، يعنى يك چيزى كه پهن كنند روى زمين و بر روى آن بنشينند.مثل اينكه‏از ما بپرسند: چراغ چيست؟مى‏گوييم آن چيزى كه به وجود مى‏آورند براى اينكه در تاريكى ازنورش استفاده كنند، يعنى تكيه ما در تعريف روى خاصيت و اثر آن است.و

.............................................................. 1.نحل/2. 2.مجادله/22.


صفحه : 735
گاهى ما يك شى‏ء رابه فاعلش تعريف مى‏كنيم(البته مواردش فرق مى‏كند، موارد سؤال فرق‏مى‏كند و موارد جواب هم فرق مى‏كند)مثل اينكه كسى بپرسد اين چيست؟ مى‏گوييم‏اين اثر آقاى طباطبايى است، آن را تعريف[مى‏كنيم]بدون‏اينكه از محتواى اين كتاب چيزى گفته باشيم كه موضوع و محتوايش چيست و بدون اينكه آن هدف وغرضى كه از تاليف اين كتاب بوده است بيان كرده باشيم، اين را فقط از راه فاعلش معرفى مى‏كنيم، كه البته مى‏گويند هيچيك‏از اين تعريفات به تنهايى كامل نيست، نه تعريف به علت فاعلى، نه تعريف به علت غايى و نه تعريف به علت مادى و صورى،هر كدام به تنهايى باشد كافى نيست.تعريف كامل آن است كه هم علل داخليه يك شى‏ء را بيان كند و هم علل خارجيه، فاعلش‏را بيان كند، غايتش را هم بيان كند، اجزاى تشكيل دهنده‏اش را هم بيان كند.

تعريف ناپذير بودن خدا
اگر يك امرى بسيط بود و اساسا جزء نداشت، ما آن راديگر نمى‏توانيم به اجزائش تعريف كنيم، همچنانكه اگر شيئى غايت نداشت(يعنى براى يك غايت ديگر به وجود نيامده بوديا حتى غايتش با فاعلش يكى بود)آن را از راه اثر و غايتش نمى‏توانيم تعريف كنيم، و اگر[يك شى‏ء]تنها فاعل داشته باشد، يگانه‏راهى كه ما مى‏توانيم آن را تعريف كنيم اين است كه آن را به فاعلش تعريف كنيم، كه اگر يك شى‏ء فاعل‏نداشته باشد، جزء هم نداشته باشد، غايت هم نداشته باشد، طبعا غير قابل تعريف است و به همين دليل ما خدا را نمى‏توانيم تعريف‏كنيم(يك تعريف واقعى، تعريفى كه به اصطلاح ذاتى باشد).ما خدا را ازراه اثر (1) مى‏توانيم بشناسيم ولى خدا را نمى‏توانيم تعريف‏كنيم به آن معنا كه اشياء ديگر را تعريف مى‏كنند، چون خدا نه جزء دارد كه بگوييم خدا آن چيزى است كه از فلان‏شى‏ء و فلان شى‏ء به وجود آمده، نه فاعل دارد كه بگوييم خدا آن چيزى است كه آن را فلان شى‏ء ايجاد كرده، و نه‏غايت دارد كه بگوييم خدا آن چيزى است كه آن را براى فلان هدف به وجود آورده‏اند، و طبعا هيچيك‏از آن چيزهايى كه در باب تعريف از آنها استفاده مى‏شود، در مورد خدا

.............................................................. 1.اثر غير از غايت است.

صفحه : 736
نمى‏توان از آنها استفاده كرد.

تعري