بگوييم مقارن با اين [ماده]يكدفعه امرى خلق شد (1) ، و حتى مى‏توانيم‏بگوييم همين ماده در سير تكاملى خودش، وجود امرى پيدا كرد، يعنى مانعى ندارد كه شيئى وجود خلقى داشته باشد ووجود خلقى منتهى به وجود امرى شود، وجود زمانى مبدل به وجود غير زمانى شود.

حرفى كه ملا صدرا در اين زمينه گفت اين بود، آنوقت‏رفت دنبال آيه ديگر، گفت آن آياتى كه در سوره مؤمنون هست فقط جنس را بيان مى‏كند اما هيچ بيان نمى‏كند اين‏جنس كه «من عند الله‏» از نزد پروردگار است، به چه شكل و به چه كيفيت پيدا شد؟عرض كردم «از نزد پروردگار» افقش بالاتر ازاين افلق است و هر چيزى كه نو به وجود مى‏آيد، بالاخره اراده پروردگار است‏كه آن را به وجود مى‏آورد: «و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم‏» (2) .هر چيزى كه به وجود مى‏آيد از ناحيه پروردگار فرود مى‏آيد، يعنى‏اراده پروردگار است كه در واقع متنزل شده و به اين صورت در آمده است.

روح، وجهه امرى انسان
آن آيه سوره مؤمنون اين است كه بعد از اينكه‏مراتب خلقى انسان را مى‏گويد: علقه و مضغه و استخوان و...مى‏گويد: «ثم انشاناه خلقاآخر» (3) ما همين را چيز ديگرش كرديم، غير از اينكه بگويند «چيز ديگر» تعريف ديگرى ندارد.همين كه در آيات ديگرى مى‏گويد:«فاذا سويته و نفخت فيه من روحى‏» در اينجا تصريح مى‏كند كه همين را خلق ديگرش كرديم.ولى به هر حال آنچه‏مسلم است، از آيات قرآن چنين استنباط مى‏شود كه انسان داراى دو وجهه وجودى است: وجهه خلقى و وجهه امرى، و آن‏وجهه امرى است كه در بعضى جاها روح ناميده شده است، همان طورى كه روح در

.............................................................. 1.اين آيات كه اين مطلب را چندان بيان نمى‏كند. 2.حجر/21. 3.مؤمنون/14.اينجاكلمه انشاء آمده و «خلق ديگر» در اينجا يعنى مخلوق ديگر.

صفحه : 740
غير انسان هم اطلاق شده است، همچنانكه اگرما حقيقت وحى را هم روح بدانيم، باز درست گفته‏ايم چون وحى الهى هم مسلم يك حقيقتى است كه از افق مافوق زمان و مكان‏بر افق زمان و مكان وارد مى‏شود، يعنى آن هم از جنس امر پروردگار است، يعنى يك وجود تدريجى نيست كه بايد نطفه‏اش‏در طبيعت پيدا شود و در زمان و مكان تكامل پيدا كند تا وحى شود، زمينه كه اينجا آماده شد، وحى هم امر پرودگار است كه فرود مى‏آيد.

اين، خلاصه نوع توجيهى است كه آقاى طباطبايى‏كرده‏اند و البته عرض كردم اين ابتكار ايشان نيست، قبل از ايشان، ديگران اين حرف را گفته‏اند و حتى در كلمات ملاصدرا هم همين حرفها هست كه «امر» با «خلق‏» در قرآن فرق مى‏كند و از اين موارد استعمال مختلف، اين استنتاجها را خواسته‏اندبكنند.ولى يك مطلب هست و آن اين است كه اين آقايان مدعى هستند غير از روحى كه در عرض ملائكه قرار گرفته‏است و غير از روحى كه در مورد وحى است(اعم از اينكه خود آيات قرآن باشد يا فرشته حامل وحى باشد)در مورد موجودات‏اين عالم، در مورد غير انسان، ديگر كلمه روح اطلاق نشده است، يعنى مثلا ما در قرآن يك چيزى نداريم كه استنباط شودگياهان هم داراى نوعى روح به اين معنا هستند يا حيوانها هم داراى نوعى روح كه يك موجود امرى باشد هستند (1) ، يادر جمادات اين عالم، مثلا نفت كه به وجود مى‏آيد، بالاخره تركيبى است از عناصر و اين عناصر كه تركيب مى‏شوند شى‏ء ثالثى‏با خواص ديگرى به وجود مى‏آيد، ديده نشده است كه قرآن نام روح بر اينها بگذارد، ولى در مورد انسان قدر مسلم گفته‏است و در مورد حيوان الآن نمى‏توانم اظهار نظر قطعى كنم كه هست‏يا نيست.
ريشه‏هاى علمى فكر و روح
مطلب ديگر اينكه مى‏خواهيم‏ببينيم از جنبه علمى و فلسفى، اين فرضيه‏اى كه منتهى شده‏به فرضيه روح، از كجا پيدا شده است؟اصلا اين فكر از كجا پيدا شده؟ يكى از دو ريشه‏اين فكر مساله‏اى است كه در قديم هم مطرح بوده، امروز هم مطرح

.............................................................. 1.در حيوان[اثبات‏اين مدعا]قدرى مشكلتر است، بعضى يك نوع استدلالى مى‏كنند.

صفحه : 741
است - شايد شكلش فرق كند - به‏نام مساله «ماده و قوه‏» (1) .گفته‏اند اجسام و اجرامى كه مادر عالم مى‏بينيم، در جسميت و جرميت و در بسيارى چيزها با همديگرمشترك هستند، اينها همه اجسام هستند: آب يك جسم است، آتش هم يك جسم و جرم است، هوا هم يك جسم و جرم است.اينهادر جسم بودن و در ماده بودن مانند يكديگر هستند، پس چرا در خواص با يكديگر اختلاف دارند؟منشا اختلاف خاصيت‏چيست؟آمدند مركبات را تجزيه كردند، بالاخره به عقيده خودشان به يك اشيائى رسيدند كه آنها را ديگر بسيط دانستند، مخصوصابحثها را روى بسائط بردند.اگر چه آن بسائط قديم را امروز بسيط و عنصر نمى‏دانند ولى در اصل فرضيه فلسفى فرق نمى‏كند،علم امروز هم بالاخره مركبات را منتهى به بسائط مى‏داند.علم فرق كرده، فلسفه در اين جهت فرق نكرده، فلسفه مى‏گويدمركبات بايد منتهى شود به بسائط، علم هم مى‏گويد مركبات بايد منتهى شود به بسائط.علم مركبات را منتهى مى‏كردبه بسائط علم قديم، خيال مى‏كرد آن بسائط آب و خاك و هوا و آتش است.بعد معلوم شد كه نه، بسيارى از اينهااصلا خودشان مركبند و بسائط و عناصر چيز ديگرى هستند.مى‏رفتند سراغ عناصر، مى‏گفتند مركبات را با عناصر مى‏شود توجيه‏كرد - اگر چه توجيه آنها هم توجيه كاملى نيست - مى‏گوييم كه چند عنصر وقتى با يكديگر تركيب مى‏شوند چون هركدام خاصيت جداگانه‏اى دارند، اين روى آن اثر مى‏گذارد، آن روى اين اثر مى‏گذارد، اين چيزى از اثر خودش را به آن مى‏دهدو آن چيزى از اثر خودش را به اين مى‏دهد، وقتى اثرهايشان را به همديگر دادند، بعد يك خاصيت متوسط پيدا مى‏شود،مزاج(يعنى يك خاصيتى كه متوسط است، يعنى حد وسط ميان خاصيتهاى مختلف)در اين مجموع پيدا مى‏شود.آيا به همين[صورت]مى‏شودوجود يك مركب را توجيه كرد يا نه؟يك عده مى‏گفتند بله، يك عده مى‏گفتند نه.عده‏اى كه مى‏گفتند نه، مى‏گفتندتازه وقتى مزاج پيدا شود، بايد يك قوه جديد در اينجا به وجود آيد، به اصطلاح يك صورت نوعيه جديد بايد به وجود آيدتا مركب شود و الا صرف اينكه بگوييم عناصر در يكديگر اثر گذاشته‏اند، براى توجيه مركب كافى نيست.حالا اينها چون‏در بحث ما خيلى تاثير ندارد، من زياد بحث نمى‏كنم.بالاخره مى‏رفتند سراغ عناصر كه خود عناصر

.............................................................. 1.البته اينجا قوه به مفهوم فلسفى عرض مى‏كنم،يعنى مبدا حركت و مبدا اثر كه به اصطلاح علماى فيزيك قدرى فرق مى‏كند.

صفحه : 742
چرا اختلاف دارند؟اينها كه در ماده بودن با همديگرمشترك هستند و «حكم الامثال فى ما يجوز و فى ما لا يجوز واحد» امور متشابه بايد خاصيتهاى متشابه داشته‏باشد، در جسميت و جرميت كه با همديگر شريكند، پس چرا خاصيتها مختلف است؟ اينجا بود كه مساله قوه مطرح مى‏شد.ديگر نمى‏شدبا خود ماده، اين اختلاف خاصيتها را توجيه كنند، بگويند كه در ماده ماده ديگرى است، چون باز ماده ماده است و خاصيت‏يكى‏مى‏شود.مى‏گفتند