 قوه‏ها و نيروها مختلف است، نوع نيروها مختلف است.آيا اين نيروها عرض است‏يا جوهر؟مى‏گفتنداگر عرض باشد، خود عرض ناشى از جوهر است، بايد ناشى از خود ماده باشد.باز اشكال عود مى‏كند كه ماده چطورشد كه عرضهاى مختلفى ايجاد كرد؟پس بايد آن خودش جوهرى باشد و متحد با اين ماده باشد كه ناشى از ماده هم نباشد، چون اگرناشى از ماده باشد همان اشكال دو مرتبه عود مى‏كند.پس ماده در عالم يكى است، قوه در عالم مختلف است.روى يك‏حسابهايى هم مى‏گفتند قوه بايد وجود جوهرى داشته باشد.وجود عناصر مختلف را روى اين حساب توجيه مى‏كردند.

«قوه‏» در ذى حياتها
پس در واقع آنها به دو عنصر(به اصطلاح فلسفى‏نه به اصطلاح علمى)[اعتقاد داشتند]، عالم را «دو حقيقتى‏» مى‏دانستند: ماده، قوه.ولى براى اين قوه‏ها تا[مرتبه] ذى حياتهااهميت زيادى قائل نبودند، مى‏گفتند قوه يك امرى است كه حال است، در همه ماده حلول دارد و با پيدايش ماده پيدا مى‏شود،با فناى ماده هم فانى مى‏شود.تا مى‏رسيد به ذى حياتها، اينجا قوه يك شكل ديگرى پيدا مى‏كرد و به يك علت‏خاصى نام‏«نفس‏» روى آن مى‏گذاشتند.تا مى‏رسيد به انسان، قوه در انسان بالخصوص به دلايل خاصى - كه يكى از دلايلش را آقاى‏مهندس بازرگان در اينجا ذكر كردند - يك شكل خاص پيدا مى‏كرد كه با آن قوه‏هايى كه قبلا فرض كرده بودند قابل توجيه نبود.يكى[از آن دلايل]همين استعداد بى‏نهايت و آرزوهاى بى‏نهايت در انسان است، و يكى مساله ادراك كردن كليات، و مسائل ديگر.مى‏گفتندآن قوه(يعنى آن مبدا اثر)كه در انسان هست با مبدا اثرهايى كه در غير انسان هست تفاوتهايى دارد كه حتى از جنس‏آن قوه‏ها هم نمى‏تواند باشد.اين بود كه براى آن يك جنبه من عند اللهى قائل

صفحه : 743
مى‏شدند زائد بر آنچه كه براى اشياء ديگر[قائل بودند]،يعنى برايش جنس ديگرى قائل بودند، همان مساله «من امر ربى‏» به اين تعبير كه قوه‏هاى ديگر وجودشان مى‏تواندوجود خلقى و وجود زمانى و مكانى باشد اما اين قوه كه در انسان هست وجودش نمى‏تواند وجود خلقى و زمانى باشد،بايد وجودش وجود ديگرى باشد كه بعد از اين نتيجه‏هاى ديگرى گرفته مى‏شد: بقاى انسان، انسان چون جنبه امرى دارد وجودش باقى مى‏ماند و...

ماده‏و انرژى در كتاب «ذره بى انتها»
آقاى مهندس در اينجا- البته با ابتكار خودشان - تقريبا همان بيان قدما را در مورد ماده وقوه بيان كرده‏اند و در واقع مى‏شود گفت بيان قدما را به زبان امروزى بيان كرده‏اندو آنها را در راه خودشان تاييد و تقويت كرده‏اند ولى براى نوع ديگر نتيجه‏اى كه مى‏خواسته‏اندبگيرند، كه من قسمتهايى از آن را يادداشت كرده‏ام.ايشان مى‏فرمايند: «علم امروز بيش از دو عنصر نمى‏شناسد: ماده و انرژى(1) .علم، تمام عالم با حركات و صورتهاى مختلف مربوطه را مى‏خواهد تنها با اين دو نوع مصالح در قالب زمان و مكان بسازداما قرآن در عين قبول آن دو عنصر(بر خلاف متقدمين و بعضى از اهل كلام و فلاسفه كه بى‏اعتناى به هر دو بودند) (2) انگشت‏روى يك عنصر سوم نيز مى‏گذارد و موجودات يا مخلوقهاى ديگرى را نيز معرفى مى‏نمايد.البته قرآن پاى عنصر سوم‏را همه وقت و همه جا به ميان نمى‏كشد، در مواقع خاص ابداع يا ارتحال وجهش اشاره مى‏كند (3) ...حال در برابر چنين اظهاريا ابتكار قرآن بايد ديد حق با قرآن است‏يا با علم امروزى، يعنى جهان خلقت و طبيعت كه بالاخره به يك

.............................................................. 1.البته در مواردى مى‏گويند: اگر چه ايندورا هم چون به يكديگر تحويل مى‏شوند، باز[علم]يك چيز مى‏داند، ولى فعلا آن جهت محل بحث ما نيست. 2.من بايد مدركش را از خودشان بپرسم كه‏در كجاست؟انرژى را قدما اصلا نمى‏شناختند نه اينكه بى اعتنا بودند، و ماده را همه قبول داشتند. 3.اين نكته بسيار اساسى است.به عقيده‏ما همين[بيان]به استنتاجى كه خود آقاى مهندس مى‏خواهند بكنند قدرى ضربه مى‏زند كه قرآن هم پاى‏عنصر سوم را در همه جا به ميان نمى‏آورد، در يك جاهاى خاصى به ميان مى‏آورد.

صفحه : 744
چيز و به يك جا منتهى‏مى‏شود جهان دو عنصرى است‏يا سه عنصرى؟...علم قادر نيست دنياى‏مشهود را با به كار بردن دو عنصر در قالب زمان و مكان بسازد.بسيارى از حوادث وكيفيات واقع شده يا واقع شونده است كه علم دو عنصرى از تشريح و تعليل آن عاجز مى‏ماند» .

عرض كردم كه اين، از نظر شباهت استدلال وبرهان همان بيانى است كه قدما مى‏كرده‏اند.قدما انرژى را نمى‏شناختند، فقط ماده را مى‏شناختند، مى‏گفتند ماده تنها براى‏توجيه جهان كافى نيست(البته عنصر تعبير نمى‏كردند، اين يك اصطلاح ادبى است)، ما تا يك حقيقت ديگرى را در ماهيت جهان‏دخالت ندهيم نمى‏توانيم جهان را توجيه كنيم و آن قوه است و قوه را هم نمى‏توانيم خاصيت ماده بدانيم، اگر خاصيت ماده‏بدانيم عين همان اشكالات عود مى‏كند، يعنى قوه را بايد در عرض ماده قرار دهيم نه در طول ماده.ايشان به دليل پيشرفتهاى‏علم امروز كه ماده و انرژى هر دو را مى‏شناسد، به اين بيان مى‏گويند كه خير، علم نمى‏تواند جهان را با ماده و انرژى‏توجيه كند، عنصر سوم لازم دارد.اين عنصر سوم ايشان همان عنصر دوم ديگران است.

ولى ايشان در بعضى‏موارد استدلال، استدلال كرده‏اند كه قدما استدلال نكرده‏اند و از نظرما هم ضعيف است.اول چيزى كه ذكر مى‏كنند اين است: «...از جمله ابداع اوليه جهان كه اگر جهان ابتدايى‏داشته باشد اصل اول ترموديناميك يعنى اصل ثبات ماده و انرژى متزلزل مى‏گردد.فرضيه دو عنصرى مجبور است جهان را ازلى بداند» .

اين البته ايرادى نيست بر كسانى كه جهان را دوعنصرى مى‏دانند، چون آنها مجبور نيستند جهان را غير ازلى فرض كنند كه به اين اشكال دچار شوند.ما قبلا جايى ثابت نكرده‏ايم‏كه جهان ازلى نيست تا بعد بگوييم جهان دو عنصرى نمى‏تواند پيدايش جهان را توجيه كند.آن كه مى‏گويد جهان‏دو عنصرى است مى‏گويد جهان ازلى هم هست.اين را ما نمى‏توانيم به صورت يك اشكال و يك دليل و استدلال در اينجا بياوريم.اين‏جزء مدعاى ما بايد قرار گيرد، تازه جزء مدعا هم نمى‏شود قرار گيرد.بيان دومى كه كرده‏اند بيان خوبى است: «درباره خواص‏و كيفيات عناصر يا ميل تركيبهاى اجسام و بروز كليه تحويلها كه


صفحه : 745
چرا صورت و حالت‏مصالح تشكيل دهنده جهان ثابت نيست؟چرا اين مصالح اوليه جهان به‏يك حال باقى نمى‏مانند؟منشا اين تغييرات، تحولها، تبدلها چيست؟اگر اين سير و تحويل‏هايا دگرگونيها و جريانها ناشى از صفات و خواصى است كه در نهاد اشياء يا عناصر وجود دارد، اين خود يك عدم‏تقارن است و نشانه و ناشى از يك قصد و دستور خاص يا حركت و شكل يك جهته مى‏باشد» .

اين عين همان برهانى‏است كه[فلاسفه]در باب قوه ذكر كرده‏اند.مى‏گويند اگر شما بگوييدخاصيتها فرق مى‏كند، چرا خاصيتها فرق مى‏كند؟اين عدم تشابه‏و عدم تقارن از كجا پيدا شد؟منشا اختلاف خاصيت چيست؟ما بحثمان سر منشا اختلاف خ