صيتهاست.پس بيانشان بيان درستى‏است و عين همان بيان است و هيچ فرق نمى‏كند، منتها تعبير اين است: «بايد قصد، دستور خاص يا اراده‏اى در كار و در فرمان‏باشد تا چنين خواص ثابت و عام به عناصر اوليه و بعدى داده و برنامه مشترك واحد براى ماشين جهان تنظيم‏كرده باشد.اگر عدم تقارن و دخالتهاى يك جهته وجود نمى‏داشت‏حتما عناصر تشكيل دهنده جهان‏در برابر كليه خواص و شرايط داراى وضع مشابه و بى‏تفاوت مى‏شدند» .

تعبير به‏اراده كرده‏اند، كه ما مخالف نيستيم.به هر حال بيان، بيان درستى است.

از نظر قدما اين، دليل‏بر وجود قوه است و چون اين قوه نمى‏تواند عرض باشد(يعنى نمى‏تواندخاصيت‏خود ماده باشد)بايد در عرض ماده قرار گيرد و چون ايندو دو شى‏ء جدااز همديگر هم نيستند، در كنار هم و دوش به دوش يكديگر نوعى پيوند اتحادى ميانشان وجود دارد، پس ايندو مجموعا يك‏چيزند(هم دو تا هستند هم يكى)، و چون نوعيت اشياء را همين قوه است كه عوض مى‏كند(اگر قوه نمى‏بود همه اشياء نوع واحدبودند و قوه است كه مبدا تنوع و نوعيت اشياء است)اينها را «قوه منوعه‏» يا «صورت نوعيه‏» مى‏ناميدند.

دليل سوم: پيدايش‏و پديده حيات، خود پديده حيات پس از پيدايش اوليه.اول اشاره مى‏كنندكه هنوز علم نتوانسته خود پيدايش اوليه حيات را حل كند، فرضا هم حل كند،اين بيان بيان درستى است كه آن پيدايش اوليه به اين مساله ارتباطى ندارد،

صفحه : 746
منشا پيدايش حيات هر چه مى‏خواهدباشد، ما درباره ماهيت‏حيات بحث مى‏كنيم نه درباره منشا اوليه‏اش: «اين يك جريان‏ضد آنتروپى يعنى مخالف اصل دوم ترموديناميك(اصل كهولت) است‏» .

بسيار نكته عالى‏اى است ولى‏از نظر مواد استدلال، همان استدلال اولى است كه ماده اضافه‏اى برايش‏پيدا كرده‏ايم، نه اينكه يك برهان عليحده است.روى حسابهاى منطقى،ما ايندو را نمى‏توانيم دو برهان حساب كنيم، يك برهان است كه برايش مثالهاى گوناگونى پيدا كرده‏ايم.

خود مساله حيات‏يك مساله بسيار قابل توجهى است.قدما اين را به شكل ديگرى مى‏گفتند،آنها مى‏گفتند اگر ماشينى يا اتاقى يا ساختمانى بسازيم، از روز اول رو به انهدام و فرسودگى‏مى‏رود ولى موجود زنده از اولى كه پيدا مى‏شود رو به تكامل مى‏رود، بعد رو به فرسودگى، گو اينكه آنها آن فرسودگى‏را هم فرسودگى واقعى تلقى نمى‏كردند و مى‏گفتند آن قوه‏اى كه رو به تكامل مى‏رود فرسوده نمى‏شود، آن قوه‏ارتباطش را با آن موجودى كه داشت تكميلش مى‏كرد تدريجا قطع مى‏كند.

مى‏گفتند پس اين خود دليل‏بر آن است كه حيات، خودش يك حقيقتى است‏حاكم بر ماده.ايشان مى‏فرمايند: «همان طور كه در «اسلام جوان‏» توضيح داده شده‏است تشكيل موجود زنده - يعنى تبديل اجسام ساده معدنى به سلولهاى زنجيرى يا حلقوى فوق العاده پيچيده متشكل آلى‏و حياتى - هم از نظر قانون احتمالات عملا محال است و هم از جهت اصل آنتروپى، زيرا ترتيب و تشكل و تفصيل و تخصصى‏كه لازمه تركيبات زنده و عمل اعضاء و نسوج است درست عكس هموارى و يكنواختى و همسطحى است كه لازمه افزايش‏آنتروپى مى‏باشد.فرسودگى و پيرى و مرگ موجودات زنده آن چيزى است كه با قانون احتمالات و با قانون آنتروپى مطابقت‏دارد...پديدار شدن حيات و موجودات زنده، چه در قدم نخستين و چه در هر توليد مثل و توالد و تجديد، به هيچ وجه با اصل كهولت‏كه بر كليه موارد و انرژيها يعنى بر جهان دو عنصرى حكومت دارد تطبيق نمى‏كند» .

كانه اين طور است: در اين جهان دو قانون هست: حيات‏و موت.از آن جهت كه در اركان

صفحه : 747
هستى اين عالم ماده و انرژى دخالت دارد، اينها بيشترعامل موت هستند و آن عنصر سومى كه بر اين عالم حكومت مى‏كند، عامل تجديد حيات و زندگى است، آن از آن طرف زنده و نومى‏كند، اينها از اين طرف كهنه مى‏كنند، كار مى‏كنند كه لازمه كار كردن كهنه كردن و فرسودگى است.پس كهنگى و فرسودگى‏از اينجا پيدا مى‏شود، نوى از آنجا.اگر آن نبود، اين به تنهايى نمى‏توانست نوى‏را توجيه كند.بعد درباره اصل تكامل و پيدايش انسان هم بحث كرده‏اند.

مهندس بازرگان: اول دفعه جناب آقاى مطهرى نيستندكه به عنوان رد رد روح فرمايشاتى مى‏كنند.بنده مكرر مورد ايراد و اعتراض و استفهام قرار گرفته‏ام، در صورتى كه‏در پاورقى صفحه 61 از چاپ سوم كتاب راه طى شده بنده اين طور نوشته‏ام: «ما اصرارى هم نداريم بطلان روح را ثابت كنيم‏».نه در كتاب راه طى شده و نه در كتاب مساله وحى يا جاهاى ديگر به هيچ وجه در صدد اينكه بطلان روح را ثابت كنيم نبوده‏ايم.اينجادو مساله مورد تصريح و اصرار واقع شده است.اصولا راه طى شده - همان طورى كه توجه فرمودند - از زبان بشر است،يعنى مطلب اين بوده كه ببينيم بشر به عقل خودش چه مقدار از آن راهى كه انبياء ارائه داده‏اند درك كرده و فهميده‏است.بنابراين، اساس تمام بحثهاى اين كتاب بايد روى آن چيزى باشد كه مورد قبول بشر است، منتها بشر دانشمند امروزى.اين‏ديگر قابل انكار نيست كه علماء - من حيث المجموع - در جهت انكار روح رفته‏اند.بنابراين، كتاب راه طى شده نمى‏توانست‏بيايد متكى شود به وجود روح، بايد بر عكس بگويد شما اين طور درك كرده‏ايد كه روح به آن معنا كه معمولا مى‏گويندوجود ندارد، خوب حرفى نداريم.اينجا دو مساله تصريح شده و روى آن اصرار شده است.در صفحه 160 نوشته شده است: «قرآن‏مساله قيامت را اصلا و ابدا متكى بر فرضيه روح نكرده است و در هيچ آيه‏اى گفته نشده است كه روح زنده خواهد شد» .آن‏زمانى كه اين كتاب نوشته شد بحبوحه حمله و فشار و شدت توده‏ايها و ماترياليستها بود و بسيارى از معلمان رياضى‏و علوم طبيعى(توده‏اى و غير توده‏اى)در كلاس درس و دكتر ارانى‏ها در كتابشان مى‏آمدند با يك دلايلى ريشه فرضيه روح را بكلى مى‏زدند.

در منطق معمولى‏بسيارى از اهل كلام هم اثبات وجود خدا و اثبات قيامت بر اساس قبول روح‏بود، كه روح را متكلمين ما به عنوان يك مجهول معاون رياضى در نظر

صفحه : 748
مى‏گيرند و مى‏گويند: بله بشر مى‏ميرد و هيچ آثارحيات و حركتى در او وجود ندارد و تمام استخوانها و اعضاء و احشاءهم پوسيده مى‏شود و از بين مى‏رود ولى مانعى ندارد،چون روح هست و در موقع لزوم حلول مى‏كند و انسان مرده دو مرتبه زنده مى‏شود.وقتى اثبات قيامت روى اين حساب‏باشد، همينكه ريشه روح زده شود، قيامت هم منتفى مى‏شود.اين كتاب براى جوابگويى به توده‏ايها و ماترياليستها در آن زمان‏نوشته شده بود، كه مى‏گوييم بسيار خوب، فرض مى‏كنيم به قول شما روح وجود ندارد اما قرآن كه بر پايه قبول‏روح قيامت را ثابت نكرده است.در قرآن كلمات مآب، قيامت، ساعت، آخرت هست، اما آنچه كه بيش از همه ميان ما معمول است وبه صورت كلاسيك جزء اصول دين و مذهب در كنار توحيد و نبوت و عدل و امامت آمده معاد است كه اين كلمه اصلا در قرآن‏نيست و جواب اين قسمت را هيچ كس به من نداده كه يك آيه‏اى را در قرآن نشان بدهد كه اين آيه اس