تدلالش اين طور باشد:يا ايها الناس!روح شما زنده است، روح بقاء دارد و مردن شما هيچ اشكالى ندارد.

در فصل آخر اين كتاب كه راجع به قيامت است، تمام‏اصرار و فكر روى اين است كه آن دلايل مادى قرآن را بياوريم.قرآن وقتى مى‏خواهد قيامت را به ما نشان بدهد واثبات كند، از پديده‏هاى كاملا طبيعى مثال مى‏زند: فصل بهار و زمين و طبيعت مرده، بارانى مى‏آيد و شرايط‏مساعدى فراهم مى‏شود و گياهها و درختها و جنب و جوش حيات ديده مى‏شود شما هم اين طورخارج مى‏شويد، «اذا دعاكم دعوة من الارض‏» (3) اين دعوت از زمين مى‏شود، نه اينكه يك‏روحى بيايد و در آن برود.مطلب دومى كه روى آن پافشارى شده اين است: قبول قيامت ابدا احتياج به كمك فرضيه روح‏ندارد.بنابراين كلا در اين كتاب روى دو مطلب اصرار شده است: يكى اينكه قرآن اثبات قيامت را به هيچ وجه روى اثبات‏وجود روح و بقاى روح نبرده و دلايل طبيعى و مادى آورده است.ما هم احتياجى به استناد به فرضيه روح نداريم.در اصطلاح‏عادى، روح غير از آن است كه در قرآن آمده است، به عنوان يك چيزى است در مقابل جسم، يعنى حركت و حيات بايد دوتا ماده داشته باشد: يكى جسم و يكى هم روح، همينكه اين روح رفت، آن جسم هم مى‏رود.قرآن هر جا كه از روح صحبت كرده،به اين معناى مصطلح صحبت نكرده است.بنابراين، همان طور كه در اين كتاب نوشته شده است:

.............................................................. 1.فاطر/9. 2.روم/19. 3.روم/25.

صفحه : 749
«دميدن روح انسانى كمالى يا روح ملكوتى و خدايى بعد ازابداع خلقت و انشاء نسل و بعد از تسويه انسان(يا تكامل انواعى كه بايد تدريجا به انسان رشيد منتهى شود)به عمل آمده‏است و بنابراين غير از آن چيزى مى‏باشد كه فلاسفه يونان و عقيده جارى به عنوان جوهر و مايه حيات و مركز حس و ادراك شناخته‏اند» .

پس در كتاب راه‏طى شده انكار روح نشده است.بعد در كتاب ذره بى انتها گفته شده كه روح‏و امر و اراده و...يك سنخيت و تشابهى دارد كه به آن معنا، هم از نظر علمى نشان‏داده شده كه نمى‏شود منكر آن شد، هم قرآن كاملا ناطق به اين مطلب هست.

استاد: آنچه فرمودند، يك مقدارش مربوط به نقش‏كتاب راه طى شده بود و اينكه [نوشتن]اين كتاب روى چه نظرى بوده است.اينها كه البته مورد قبول است و تا حدودى‏كه من سراغ دارم اين كتاب در ميان همان افرادى كه منكر و ضد دين بوده‏اند اثرهاى خيلى خوبى داشته، يعنى در واقع توجيه‏كننده بوده و نقش مفيد و مثبتى داشته، اما در عين حال اگر در يك سطح ديگرى انتقادى داشته باشد خود آقاى‏مهندس هم البته[اصرارى]ندارند و همين طور كه گفته‏اند[روح را]انكار نكرده‏اند، ديگر لزومى ندارد راجع به فلسفه اين كتاب بحث كنم.

در بيان حضرت عالى، من بايد فقط آن موضوع معادرا بالاشاره عرض كنم و تفصيلش را براى بعد گذاشته‏ام.اين كه فرموديد در قرآن هيچ وقت از قيامت به عنوان معاد(يعنى‏عود ارواح به اجساد)ياد نشده، اين هم باز يك مطلب بسيار خوبى است كه فرموديد و از نظر جناب عالى يك فكر ابتكارى است‏كه فرموديد ولى فكر ابتكارى‏اى است كه در عين حال خيلى سابقه دارد، يعنى عده ديگرى همين حرف را در باب معاد زده‏اند.مثلامرحوم مجلسى مى‏گويد: «اجماع همه اهل اديان است بر عود ارواح به اجساد» .ايشان اعتراض كرده‏اند كه كجا چنين‏اجماعى وجود دارد و اصلا ما كلمه‏اى در يك جا داريم كه عود ارواح به اجساد باشد؟ من حالا اين را مى‏خواهم عرض كنم كه با اينكه اين‏كلمه در قرآن نيامده، پس چطور شده اين حرف را زده‏اند؟اينها كه اين حرف را زده‏اند از اينجا زده‏اند (منشاش را مى‏خواهم‏بگويم بدون اينكه بخواهم آن را صحيح بدانم)گفته‏اند از يك طرف قرآن به دلايلى - كه ما در جلسات پيش عرض كرديم- معتقد به بقاى روح است و در كمال صراحت بيان مى‏كند كه انسان در فاصله مردن تا قيامت باقى است با اينكه بدنش متلاشى‏است، روح انسان باقى است، يا متنعم است و يا معذب، كه اين فاصله را

صفحه : 750
خود قرآن «برزخ‏» ناميده است.و همان طور كه‏در جلسات پيش گفتيم، اين مطلب را به هيچ وجه نمى‏شود انكار كرد كه قرآن نمى‏خواهد بگويد انسان وقتى مرد، بكلى فاقدشخصيت و هويت و ادراك و شعور و همه چيز[مى‏شود]كه نه متلذذ است و نه معذب، هست و هست تا وقتى كه در ميليونها سال‏يا ميلياردها سال بعد قيامت مى‏آيد، آن وقت از نو زنده مى‏شود و در اين فاصله واقعا مرده مرده است، نه، اين را قائل‏نيست.پس گفتند قرآن دو مطلب را بيان كرده: از يك طرف حيات انسان بعد از مردن تا قيامت، و از طرف ديگر زنده شدن‏جسم متلاشى شده انسان در قيامت.آنگاه گفته‏اند قرآن نگفته عود ارواح به اجساد، پس جمع ميان ايندو لابد بايد اين طورباشد(اين ديگر استنباط بوده)، لا بد قرآن كه از اين طرف مى‏گويد شما نمى‏ميريد و هستيد تا قيامت و در عالم برزخ زنده‏هستيد، و از آن طرف مى‏گويد در قيامت تمام دنيا دگرگون مى‏شود، و مى‏گويد از قبرها بيرون مى‏آييد، با همين بدن‏كار دارد.از طرفى به يك موجود زنده‏اى به نام روح - حالا اسم آن را هر چه مى‏خواهيد بگذاريد - در فاصله مردن تا قيامت‏قائل است، و از طرف ديگر مى‏گويد همين بدن متلاشى شده دو مرتبه زنده مى‏شود.هر كسى كه دو نفر نمى‏شود، روحش‏جدا باشد، بدنش جدا.اين طور گفته‏اند: پس لا بد منظور قرآن اين است كه روح به جسم عود مى‏كند.كلمه معاد از اين «لابد» پيدا شده است.البته چون «لا بد» استنباط است، هيچ دليلى ندارد كه ما الزاما قائل به آن شويم.

حال اگر ما يك راه توجيهى‏پيدا كرديم - كه يكى از مشكلترين مسائل در باب معاد همين است- كه از طرفى قائل باشيم كه روح انسان بعد از مردن نمى‏ميرد و تا قيامت متنعم‏يا معذب است، و از طرف ديگر اين بدن زنده مى‏شود بدون اينكه مفهوم عود روح به بدنى در كار باشد، اصلا مشكل حل شده وسؤالى باقى نمى‏ماند.اگر نتوانستيم حل كنيم، اين سؤال بالاخره لا ينحل باقى است.

ما مطلبى را كه بعدمى‏خواستيم بگوييم، حالا بالاشاره عرض مى‏كنيم.ممكن است ما يك حرفى‏بزنيم(كه خود آن را هم از قرآن گرفته‏ايم)كه هم آن مطلب درست باشد، هم اين‏مطلب و هم هيچ نيازى نداشته باشيم بگوييم عود ارواح به اجساد.آيا نمى‏شود اين طور گفت كه‏از نظر قرآن، لا اقل انسانها (1) كه مى‏ميرند، قبض مى‏شوند،

.............................................................. 1.چه مى‏دانيم؟شايد حيوانها هم همين طور باشند.

صفحه : 751
توفى مى‏شوندو آن كه ملاك شخصيت واقعى‏شان است - همان كه قرآن «روح‏»و «از امر خود» ناميده و يك قيقت‏خودآگاهى است - باقى است ولى بدن متلاشى‏مى‏شود؟ولى از كجا مى‏توانيم اين را نفى كنيم كه دنيا در يك سير عمومى و تكامل خودش، بعد از ميليونها سال، بعد از ميلياردهاسال، بعد از ميلياردها ميليارد سال - كه ما نمى‏دانيم - [به جايى مى‏رسد]كه طبيعت و ماده به سوى روح بالا مى‏رود،نه اينكه روح مى‏آيد در اينجا، اين به سوى آن بالا مى‏رود و با آن يكى مى‏شود، نه اينكه آن مى‏آيد در قالب‏اين؟چو