 بناى معاد قرآن بازگشت به سوى خداست، يك حركت صعودى است نه يك حركت نزولى كه روح دو مرتبه‏مى‏آيد اينجا.اگر بگويد روح مى‏آيد اينجا كه دنيا باز تكرار شده است.

آن مستشكلينى كه قبل از شما اين ايراد را كرده‏اندكه در قرآن نامى از كلمه عود روح به بدن نيست، گفته‏اند قرآن اصلا آخرت را به عنوان يك نشئه و دنياى ديگر نام مى‏بردكه ما به سوى آخرت صعود مى‏كنيم و قوانينش هم فرق مى‏كند.قرآن اسم مى‏برد كه در آنجا همه چيز زنده‏است: دست زنده است، پا زنده است، جلود زنده است، همه چيز زنده است، همه چيز حى است، همه چيز ناطق است، ديگر موتى در آنجاوجود ندارد، تبدل و تحول در آنجا وجود ندارد، پيرى در آنجا وجود ندارد. اگر بنا باشد روح دوباره بيايد به همين قالب دنيا و بخواهددر همين وضع با همين قوانين زندگى كند.پس دنيا تكرار شده و اين همان تناسخ است.اين به حرف تناسخى‏هاشبيه‏تر است.عرض كردم كه يك لابديتى بوده كه از مجموع ايندو مجبور شده‏اند بگويند[روح به جسم عود مى‏كند].ما چنين‏لابديتى نداريم.قرآن هم كه اسمى از چنين حرفى نبرده است.قرآن آن قيامت كبرى را - كه بعد از نشئه برزخ است - توام‏با يك تغييرات كلى در همه عوالمى كه ما مى‏شناسيم از ستارگان و خورشيد و ماه و زمين، و در زمين هم از كوه و دريا ذكر مى‏كند:«يوم تبدل الارض غير الارض‏» (1) اصلا اين زمين غير زمين مى‏شود، زمين چيز ديگرى مى‏شود.ما نمى‏دانيم،شايد به جاى آنكه روح برگردد به اين بدن، اين دنيا مى‏رود به آن طرف، يعنى دنيا در سير تكاملى خودش مى‏رسد به جايى‏كه همان خواصى كه شما براى روح از جنبه امرى مى‏گوييد، [در آن پديد مى‏آيدو]جنبه امرى پيدا مى‏كند.در اين صورت ما، هم قائل به روح شده‏ايم،

هم قائل به عالم برزخ‏شده‏ايم، و هم آن مساله‏اى كه از نظر جناب عالى مساله مشكلى است‏و مى‏گوييد - و حق هم داريد بگوييد- در قرآن اسمى از عود روح به بدن نيامده، آن را هم نگفته‏ايم.

.............................................................. استاد شهيد مرتضى مطهرى 

1.ابراهيم/48. مجموعه آثار جلد 4 صفحه 729 

تجرد نفس 
بحثى پيرامون تجرد نفس 
تدبر در آيه يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلوة ان الله مع الصابرين ولا تقولوا لمن يقتل فى سبيل الله اموات بل احياء ولكن لاتشعرون حقيقتى‏ديگر را روشن ميسازد كه از مسئله حيات برزخى شهيدان وسيع‏تر و عمومى‏تر است و آن اين‏است كه بطور كلى نفس آدمى موجودى است مجرد، موجودى است ماوراى بدن و احكامى داردغير احكام بدن و هر مركب جسمانى ديگر(خلاصه موجودى است غير مادى كه نه طول دارد ونه عرض و نه در چهار ديوارى بدن مى‏گنجد) بلكه با بدن ارتباط و علقه‏اى دارد و يا به عبارتى باآن متحد است و بوسيله شعور و اراده و ساير صفات ادراكى، بدن را اداره مى‏كند. 

دقت در آيات سابق اين معنا را بخوبى روشن ميسازد چون مى‏فهماند كه تمام شخصيت‏انسان بدن نيست، كه وقتى بدن از كار افتاد شخص بميرد و با فناى بدن و پوسيدن و انحلال‏تركيب‏هايش و متلاشى شدن اجزائش، فانى شود، بلكه تمام شخصيت آدمى به چيز ديگرى است، كه بعد از مردن بدن باز هم زنده است، يا عيشى دائم و گوارا و نعيمى مقيم را از سر مى‏گيرد. 

(عيشى كه ديگر در ديدن حقايق محكوم به اين نيست كه از دو چشم سر ببيند و در شنيدن‏حقايق از دو سوراخ گوش بشنود، عيشى كه ديگر لذتش محدود بدرك ملايمات جسمى نيست)ويا به شقاوت و رنجى دائم و عذابى اليم مى‏رسد. 

و نيز مى‏رساند كه سعادت آدمى در آن زندگى و شقاوت و تيره روزيش مربوط به سنحه‏ملكات و اعمال او است، نه به جهات جسمانى(از سفيدى و سياهى و قدرت و ضعف)و نه به‏احكام اجتماعى، (از آقازادگى و رياست و مقام و امثال آن). 

پس اينها حقايقى است كه اين آيات شريفه آنرا دست ميدهد، و معلوم است كه اين احكام‏مغاير با احكام جسمانى است و از هر جهت‏با خواص ماديت دنيوى منافات دارد و از همه اينهافهميده ميشود كه پس نفس انسانها غير بدنهاى ايشان است. 

آياتى كه بر دوئيت و مغايرت بين نفس و بدن و تجرد نفس دلالت مى‏كنند.و در دلالت‏بر اين معنا آيات برزخ به تنهائى دليل نيست، بلكه آياتى ديگر نيز اين معنا راافاده مى‏كند، از آن جمله اين آيه است: (الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامهافيمسك التى قضى عليها الموت، و يرسل الاخرى، خدا است آن كسى كه جانها را در دم مرگ وهم از كسانيكه نمرده‏اند ولى به خواب رفته‏اند مى‏گيرد، آنگاه آنكه قضاى مرگش رانده شده نگه‏ميدارد و ديگران را رها مى‏كند) . (1) 

چون كلمه(توفى)و(استيفاء)به معناى گرفتن حق به تمام و كمال است و مضمون اين آيه، از گرفتن و نگه داشتن و رها كردن، ظاهرا اين است كه ميان نفس و بدن دوئيت و فرق است. 

و باز از آن جمله اين آيه است: (و قالوا اذا ضللنا فى الارض ء انا لفى خلق جديد؟بل هم‏بلقاء ربهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم، ثم الى ربكم ترجعون، و گفتند آيا بعداز آنكه در زمين گم شديم، دوباره به خلقت جديدى در مى‏آئيم؟اين سخن از ايشان صرف استبعاداست، و دليلى بر آن ندارند، بلكه علت آنست كه ايمانى به ديدار پروردگارشان ندارند، بگو در دم‏مرگ آن فرشته مرگى كه موكل بر شما است‏شما را به تمام و كمال مى‏گيرد و سپس بسوى‏پروردگارتان بر مى‏گرديد). (2) 

كه خداى سبحان يكى از شبهه‏هاى كفار منكر معاد را ذكر مى‏كند، و آن اين است كه آيا بعداز مردن و جدائى اجزاء بدن(از آب و خاك و معدنيهايش)و جدائى اعضاى آن، از دست و پا وچشم و گوشش و نابودى همان اجزاء عضويش و دگرگون شدن صورتها و گم گشتن در زمين، بطوريكه ديگر هيچ با شعورى نتواند خاك ما را از خاك ديگران تشخيص دهد، دوباره خلقت‏جديدى بخود مى‏گيريم؟ 

و اين شبهه هيچ اساسى به غير استبعاد ندارد، و خداى تعالى پاسخ آنرا به رسول گراميش‏ياد ميدهد و مى‏فرمايد بگو شما بعد از مردن گم نميشويد و اجزاء شما ناپديد و در هم و برهم‏نمى‏گردد، چون فرشته‏اى كه موكل به شما است، شما را به تمامى و كمال تحويل مى‏گيرد ونمى‏گذارد گم شويد، بلكه در قبضه و حفاظت او هستيد، آنچه از شما گم و درهم و برهم ميشود، بدنهاى شما است نه نفس شما و يا به گونه آن كسى كه يك عمر مى‏گفت(من)، و به او مى‏گفتند(تو). 

و از جمله آنها اين آيه است: (و نفخ فيه من روحه، و خدا از روح خود در او دميد) (3) كه درضمن آيات مربوطه به خلقت انسان است آنگاه در آيه(يسئلونك عن الروح، قل الروح من امرربى، از تو از روح مى‏پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است) (4) بيان مى‏كند كه روح از جنس‏امر خداست و سپس در آيه: (انما امره اذا اراد شيئا، ان يقول: له كن فيكون، فسبحان الذى بيده‏ملكوت كل شى‏ء، امر او در وقتى كه چيزى را اراده كند، تنها اين است كه به آن چيز بگويد بباش، وبى درنگ موجود شود، پس منزه است آن خدائى كه ملكوت هر چيز را بدست دارد) (5) ، بيان مى‏كندكه روح از سنحه ملكوت و كلمه(كن)است. 

و سپس در آيه: (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر) (6) او را به وصف 