ديگرى توصيف كرده، و آن اين است كه اولا يكى است و ثانيا، چون چشم گرداندن فورى است و تعبير به چشم گرداندن‏مى‏رساند كه امر خدا و كلمه(كن)موجودى است آنى نه تدريجى، كه چون موجود ميشود، وجودش مشروط و مقيد به زمان و مكان نيست. 

از اينجا روشن مى‏گردد كه امر خدا - كه روح هم يكى از مصاديق آن است - از جنس‏موجودات جسمانى و مادى نيست، چون اگر بود محكوم به احكام ماده بود و يكى از احكام عمومى‏ماده اين است كه به تدريج موجود شود، وجودش مقيد به زمان و مكان باشد، پس روحى كه درانسان هست مادى و جسمانى نيست هر چند كه با ماده تعلق و ارتباط دارد. 

آياتى كه از آنها كيفيت ارتباط روح با ماده(جسم)بدست مى‏آيد 
آنگاه از آياتى ديگر كيفيت ارتباط روح با ماده بدست مى‏آيد، يكجا مى‏فرمايد:(منهاخلقناكم، ما شما را از زمين خلق كرديم) (7) 

و جائى ديگر مى‏فرمايد: (خلق الانسان من صلصال‏كالفخار، انسان را از لايه‏اى چون گل سفال آفريد). (8) 

و نيز فرموده: (و بدء خلق الانسان من طين، ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين، خلقت‏انسان را از گل آغاز كرد و سپس نسل او را از چكيده‏اى از آبى بى مقدار قرار داد)، و سپس‏فرموده: (و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين، ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين، ثم خلقنا النطفة‏علقة، فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما، فكسونا العظام لحما، ثم انشاناه خلقا آخر، فتبارك الله احسن الخالقين، ما از پيش انسان را از چكيده و خلاصه‏اى از گل آفريديم و سپس اورا نطفه‏اى در قرارگاهى محفوظ كرديم و سپس نطفه را علقه و علقه را مضغه و مضغه رااستخوان كرديم، پس آن استخوان را با گوشت پوشانديم و در آخر او را خلقتى ديگر كرديم، پس‏آفرين به خدا كه بهترين خالقان است) (9) . 

و بيان كرد كه انسان در آغاز بجز يك جسمى طبيعى نبود و از بدو پيدايشش صورت‏هائى‏گوناگون به خود گرفت، تا در آخر خداى تعالى همين موجود جسمانى و جامد و خمود را، خلقتى‏ديگر كرد كه در آن خلقت انسان داراى شعور و اراده گشت، كارهائى مى‏كند كه كار جسم و ماده‏نيست، چون شعور و اراده و فكر و تصرف و تسخير موجودات و تدبير در امور عالم، به نقل‏دادن و دگرگون كردن و امثال آن از كارهائى كه از اجسام و جسمانيات سر نمى‏زد نيازمند است - ، پس معلوم شد كه روح جسمانى نيست، بخاطر اينكه موضوع و مصدر افعالى است كه فعل جسم‏نيست. 

پس نفس بالنسبه به جسمى كه در آغاز مبدا وجود او بوده، - يعنى بدنى كه باعث و منشاپيدايش آن بوده - به منزله ميوه از درخت و بوجهى به منزله روشنائى از نفت است. 

با اين بيان تا حدى كيفيت تعلق روح به بدن و پيدايش روح از بدن، روشن ميگردد، و آنگاه‏با فرا رسيدن مرگ اين تعلق و ارتباط قطع مى‏شود، ديگر روح با بدن كار نمى‏كند، پس روح دراول پيدايشش عين بدن بود و سپس با انشائى از خدا از بدن متمايز مى‏گردد و در آخر با مردن‏بدن، بكلى از بدن جدا و مستقل ميشود. 

اين آن مقدار خصوصياتى است كه آيات شريفه با ظهور خود براى روح بيان ميكند و البته‏آيات ديگرى نيز هست كه با اشاره و تلويح اين معانى را مى‏رساند، و اهل بصيرت و تدبر مى‏توانند 

پى‏نوشتها: 

1- سوره مؤمنون آيه 12 - 14 

2- يونس آيه 32 

3- سوره شعراء آيه 84 

4- سوره آل عمران آيه 169 

5- سوره ابراهيم آيه 28 

6- سوره عنكبوت آيه 64 

7- سوره تكاثر آيه 6 

8- سوره بقره آيه 147 

9- سوره آل عمران 169 

ترجمه تفسير الميزان جلد اول صفحه 527 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

آيا روح آدمى مجرد از ماده است؟ 
(در باره اينكه نفس(روح)آدمى مجرد از ماده است) 

آيا نفس و يا به عبارتى روح آدمى موجودى است مجرد از ماده؟(البته مراد ما از نفس آن‏حقيقتى است كه هر يك از ما در هنگام سخن با عبارت: من، ما، شما، او، فلانى، وامثال آن از آن حكايت مى‏كنيم و يا بدان اشاره مينمائيم، و نيز مراد ما به تجرد نفس اين است كه‏موجودى مادى و قابل قسمت و داراى زمان و مكان نباشد). 

حال كه موضوع بحث روشن شد و معلوم گشت كه در باره چه چيز بحث مى‏كنيم، اينك‏ميگوئيم: جاى هيچ شك نيست كه ما در خود معنائى و حقيقتى مى‏يابيم و مشاهده مى‏كنيم كه ازآن معنا و حقيقت تعبير مى‏كنيم به(من)، (و ميگوئيم من پسر فلانم، - و مثلا در همدان متولد شدم، - من باو گفتم و امثال اين تعبيرها كه همه روزه مكرر داريم). 

باز جاى هيچ شك و ترديد نيست كه هر انسانى در اين درك و مشاهده مثل ما است من وتمامى انسانها در اين درك مساوى هستيم و حتى در يك لحظه از لحظات زندگى و شعورمان از آن‏غافل نيستيم مادام كه شعورم كار ميكند، متوجهم كه من منم و هرگز نشده كه خودم را از ياد ببرم. 

حال ببينيم اين(من)در كجاى بدن ما نشسته و خود را از همه پنهان كرده؟قطعا درهيچيك از اعضاى بدن ما نيست، آنكه يك عمر ميگويد(من)در داخل سر ما نيست، در سينه ما ودر دست ما و خلاصه در هيچيك از اعضاى محسوس و ديده ما نيست، و در حواس ظاهرى، مائيم‏كه وجودشان را از راه استدلال اثبات كرده‏ايم، چون حس لامسه و شامه و غيره پنهان نشده و دراعضاى باطنى ما هم كه وجود آنها را از راه تجربه و حس اثبات كرده‏ايم، نيست. 

بدليل اينكه بارها شده و ميشود كه من از اينكه داراى بدنى هستم و يا داراى حواس‏ظاهرى يا باطنى هستم، بكلى غافل ميشوم و ليكن حتى براى يك لحظه هم نشده كه از هستى‏خودم غافل باشم، و دائما(من)در نزد(من)حاضر است، پس معلوم ميشود اين(من)غير بدن وغير اجزاء بدن است. 

و نيز اگر(من)عبارت باشد از بدن من و يا عضوى از اعضاى آن و يا(مانند حرارت)خاصيتى از خواص موجوده در آن، با حفظ اين معنا كه بدن و اعضايش و آثارش همه و همه مادى‏است و يكى از احكام ماده اين است كه بتدريج تغيير مى‏پذيرد و حكم ديگرش اين است كه قابل‏قسمت و تجزيه است‏بايد(من)نيز هم دگرگونى بپذيرد و هم قابل انقسام باشد، با اينكه مى‏بينيم‏نيست. 

به شهادت اينكه هر كس به اين مشاهده، (كه گفتيم آنى و لحظه‏اى از آن غافل نيست)مراجعه‏كند، و سپس همين مشاهده را كه سالها قبل يعنى از آن روزيكه چپ و راست‏خود را شناخت وخود را از ديگران تميز ميداد، بياد بياورد، مى‏بيند كه من امروز، با من آن روز، يك(من)است وكمترين دگرگونى و يا تعددى بخود نگرفته، ولى بدنش و هم اجزاء بدنش و هم خواصى كه دربدنش موجود بوده، از هر جهت دگرگون شده، هم از جهت ماده و هم از جهت صورت و شكل، وهم از جهت‏سائر احوال و آثارش جور ديگرى شده، پس معلوم ميشود(من)غير از بدن من است واى بسا در حادثه‏اى نيمى از بدنش قطع شده، ولى خود او نصف نشده، بلكه همان شخص قبل ازحادثه است. 

و همچنين اگر اين دو مشاهده را با هم بسنجد، مى‏بيند كه(من)معنائى است‏بسيط كه قابل‏انقسام و تجزيه نيست، ولى بدنش قابل انقسام هست، اجزاء و خواص بدنش نيز انقسام مى‏پذيرد، چون بطور كلى ماده و هر موجودى مادى اينطور است، پس معلوم مى‏شود نفس غير بدن است، نه‏همه آن است و نه جزئى از اجزاء آن، و نه خاصيتى از خواص آن، نه آن خواصى كه براى مامحسوس است و نه آن خواصى كه با استدلال 