بات كرد كه ما موجودى مجرد نيافتيم، ولى خودشان ادعا كردند: كه‏موجود مجرد نيست، در حاليكه نيافتن دليل بر نبودن نيست. 

و آن تصويرى كه براى جا زدن(نيافتن)بجاى(نبودن)كردند، تصويرى بود فاسد كه نه بااصول ماديت كه نزد خودشان مسلم و به حس و تجربه رسيده است، جور در مى‏آيد و نه با واقع‏امر. 

آنچه كه علماى روانكار و عصر جديد در نفى تجرد روح فرض كرده‏اند 

2- و اما آنچه كه علماى روانكاو عصر جديد در نفى تجرد نفس فرض كرده‏اند، اين‏است كه نفس عبارت است از حالت متحدى كه از تاثير و تاثر حالات روحى پديد مى‏آيد، چون‏آدمى داراى ادراك بوسيله اعضاى بدن هست، داراى اراده هم هست، خوشنودى و محبت هم‏دارد، كراهت و بغض نيز دارد، و از اين قبيل حالات در آدمى بسيار است كه وقتى دست‏به دست‏هم ميدهند و اين، آن را و آن، اين را تعديل مى‏كند و خلاصه در يكديگر اثر مى‏گذارند، نتيجه‏اش‏اين ميشود كه حالتى متحد پديد مى‏آيد كه از آن تعبير مى‏كنيم به(من). 

در پاسخ اينان ميگوئيم: بحث ما در اين نبود، و ما حق نداريم جلوى تئوريها و فرضيه‏هاى‏شما را بگيريم، چون اهل هر دانشى حق دارد فرضيه‏هائى براى خود فرض كند و آن را زير بناى‏دانش خود قرار دهد(اگر ديوارى كه روى آن پى چيد بالا رفت‏به صحت فرضيه خود ايمان پيداكند و اگر ديوارش فرو ريخت، يك فرضيه ديگرى درست كند). 

گفتگوى ما در يك مسئله خارجى و واقعى بود كه يا بايد گفت هست، يا نيست نه اينكه‏يكى وجودش را فرض كند و يكى نبودش را، بحث ما بحثى فلسفى است كه موضوعش هستى‏است در باره انسان بحث مى‏كنيم كه آيا همين بدن مادى است‏يا چيز ديگرى ماوراى ماده است. 

گفته جمعى از معتقدين به مبدا و معاد پيرامون انكار تجرد روح و رد آن 

3- جمعى ديگر از منكرين تجرد نفس، البته از كسانيكه معتقد به مبدا و معادند در توجيه‏انكار خود گفته‏اند: آنچه از علوم، مربوط به زندگى انسان، چون فيزيولوژى و تشريح بر مى‏آيد، اين‏است كه آثار و خواص روحى انسان مستند هستند به جرثومه‏هاى حيات، يعنى سلولهائى كه اصل‏در حيات انسان و حيوانند و حيات انسان بستگى به آنها دارد، پس روح يك اثر و خاصيت‏مخصوصى است كه در اين سلولها هست. 

و تازه اين سلولها داراى ارواح متعددى هستند، پس آن حقيقتى كه در انسان هست و باكلمه(من)از آن حكايت مى‏كند، عبارت است از مجموعه‏اى از ارواح بيشمار كه بصورت اتحادو اجتماع در آمده و معلوم است كه اين كيفيت‏هاى زندگى و اين خواص روحى، با مردن آدمى ويا به عبارتى با مردن سلولها، همه از بين مى‏رود و ديگر از انسان چيزى باقى نمى‏ماند. 

بنا بر اين ديگر معنا ندارد بگوئيم: بعد از فناى بدن و انحلال تركيب آن، روح مجرد او باقى‏ميماند، چيزيكه هست از آنجائيكه اصول و جرثومه‏هائيكه تاكنون با پيشرفت علوم كشف شده، كافى نيست كه بشر را به رموز زندگى آشنا سازد و آن رموز را برايش كشف كند، لذا چاره‏اى‏نداريم جز اينكه بگوئيم: علل طبيعى نميتواند روح و زندگى درست كند و مثلا از خاك مرده‏موجودى زنده بسازد، عجالتا پيدايش زندگى را معلول موجودى ديگر، يعنى موجودى‏ماوراء الطبيعه بدانيم. 

و اما استدلال بر تجرد نفس از جهت عقل بتنهائى و بدون آوردن شاهدى علمى، استدلالى‏است غير قابل قبول كه علوم امروز گوشش بدهكار آن نيست، چون علوم امروزى تنها و تنها برحس و تجربه تكيه دارد و ادله عقلى محض را ارجى نمى‏نهد(دقت فرمائيد). 

مؤلف: خواننده عزيز مسلما توجه دارد كه عين آن اشكالهائى كه بر ادله ماديين واردكرديم، بر دليلى كه اين طائفه براى خود تراشيده‏اند نيز وارد است‏باضافه اين خدشه‏ها كه اولااگر اصول علمى كه تاكنون كشف شده، نتوانسته حقيقت روح و زندگى را بيان كند، دليل نميشودبر اينكه بعدها هم تا ابد نتواند آن را كشف كند، و نيز دليل نميشود بر اينكه خواص روحى(كه شماآنرا مستند به جرثومه حيات ميدانيد)در واقع مستند به علل مادى كه تاكنون دست علم ما بدان‏نرسيده نبوده باشد، پس كلام شما مغالطه است كه علم بعدم را بدون هيچ دليلى بجاى عدم علم جازده‏ايد. 

و ثانيا استناد بعضى از حوادث عالم - يعنى حوادث مادى - به ماده و استناد بعضى‏ديگر - يعنى حوادث و خواص زندگى - به ماوراء طبيعت كه خدايتعالى باشد مستلزم اين است كه‏براى ايجاد عالم، قائل به دو اصل باشيم، يكى مادى و يكى الهى و اين حرف را نه دانشمندان مادى ميپسندند و نه الهى و تمامى ادله توحيد آن را باطل ميكند. 

ترجمه تفسير الميزان جلد اول صفحه 548 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:377.xml">حقيقت برزخ</a><a class="text" href="w:text:385.txt">پاداش و عذاب برزخى </a><a class="text" href="w:text:386.txt">حيات برزخى </a><a class="text" href="w:text:387.txt">ترسيمى از زندگى برزخى </a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:378.txt">عالمى به نام عالم برزخ </a><a class="text" href="w:text:379.txt">برزخ منزلگاه موقت </a><a class="text" href="w:text:380.txt">حيات پس از مرگ </a><a class="text" href="w:text:381.txt">فاصله مردن تا قيامت </a><a class="text" href="w:text:382.txt">حقيقت‏ برزخ </a><a class="text" href="w:text:383.txt">حقيقت‏ برزخ </a><a class="text" href="w:text:384.txt">قبر و برزخ در قرآن </a></body></html>عالمى به نام عالم برزخ 
(نظر جمعى از مفسرين در باره زنده بودن شهداء) 

(و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل الله اموات بل احياء، و لكن لا تشعرون)بعضى از مفسرين چه‏بسا گفته باشند: كه خطاب(نگوئيد)به مؤمنين است كه به خدا و رسول و روز جزا ايمان دارند ومعتقدند كه بعد از زندگى دنيا زندگى ديگرى هست و ديگر از چنين كسانى تصور نمى‏رود كه 

............................................ 

1 - بقره آيه 45 

2 - سوره لقمان آيه 17 

3 - سوره فصلت آيه 35 

4 - سوره زمر آيه 10 

5 - سوره عنكبوت آيه 45 

6 - سوره حديد آيه 4 

بگويند: آنهائى كه در راه خدا كشته شده‏اند بكلى از بين رفته‏اند، با اينكه دعوت حقه دين رااجابت كرده‏اند و آيات بسيارى از قرآن را كه در باره معاد صحبت مى‏كند شنيده‏اند. 

علاوه بر اينكه آيه شريفه سخنش در باره عموم مردم نيست بلكه براى خصوص شهداء كه‏در راه خدا كشته شده‏اند، خبر از زندگى بعد از مرگ ميدهد و اين خبر را به مؤمنين كه هنوزشهيد نشده‏اند و به همه كفار ميدهد، با اينكه زندگى بعد از مرگ اختصاص به شهيدان ندارد، وشهيد و مؤمن غير شهيد، و كفار، همه اين زندگى را دارند پس بايد گفت: منظور از زندگى بعد ازشهادت اين است كه نام شهيد زنده ميماند و در اثر مرور زمان ذكر جميلش كهنه نميشود، اين‏نظريه جمعى از مفسرين است و ما باين تفسير چند اشكال داريم: 

(چند اشكال بر اين نظر) 

اول اينكه اين حياتى كه شما آيه را با آن معنا كرديد، جز يك گول زننده چيز ديگرى نيست، و اگر پيدا شود تنها در وهم پيدا مى‏شود نه در خارج، حياتى است‏خيالى كه بغير از اسم، حقيقت‏ديگر ندارد و مثل چنين موضوع وهمى، لايق به كلام خداى تعالى نيست، خدائيكه جز بحق‏دعوت نمى‏كند، و ميفرمايد: (فما ذا بعد الحق الا الضلال، بعد از حق غير از ضلالت چه مى‏ت