 شما سؤال كند اين ظرف معين‏وحدتش را از كجا آورد؟و چطور شد كه از آبى كه همه آن يك واحد بود دويست واحد پيداشد؟!در جواب خواهيد گفت: جهت اين كثرت اين است كه هر يك از ظرفها را كه انگشت‏بگذاريد مى‏بينيد آب ساير ظرفها در آن نيست، و همين نبودن آبهاى صد و نود و نه ظرف ديگر دراين ظرف حد اين ظرفست و همچنين يك انسان از اين جهت‏يكى است كه خصوصيات سايرانسانها را فاقد است، همچنين نداشتن و نبودن‏ها عبارتست از حدى كه اگر نبود ممكن نبودانسان را كه هم صادق بر اين فرد و هم بر ساير افراد است متصف به وحدت و كثرت نمود. 

پس از اين مثال بخوبى روشن شد كه تنها و تنها محدوديت‏يك وجود به هزاران هزارامر عدمى باعث‏شده است كه واحد عددى واحد شود، و اگر به جهتى آن وحدت از ميان رفته وصفت و كيفيت اجتماع عارض شود از تركيب همان واحد كثرت عددى بوجود آيد.و چون‏خداى متعال بنا بر تعليم عالى قرآن منزه از مقهوريت است بلكه قاهرى است كه هيچگاه مقهورنمى‏شود از اين جهت نه وحدت عددى و نه كثرت عددى در حق او تصور ندارد و لذا در قرآن 

............................................ 

(1)سوره عنكبوت آيه 46. 

مى‏فرمايد: "هو الواحد القهار" (1) و نيز مى‏فرمايد: "ء ارباب متفرقون خيرا ام الله الواحد القهار ماتعبدون من دونه الا اسماء و مى‏فرمايد: "و ما من اله الا الله‏الواحد القهار" (3) و مى‏فرمايد: "لو اراد الله ان يتخذ ولدا لاصطفى مما يخلق ما يشاء سبحانه‏هو الله الواحد القهار" (4) . 

و سياق اين آيات همانطورى كه مى‏بينيد تنها وحدت فردى را از بارى تعالى نفى‏نمى‏كند، بلكه ساحت مقدس او را منزه از همه انحا وحدت مى‏داند، چه وحدت فردى كه درقبال كثرت فردى است(مانند وحدت يك فرد از انسان كه اگر فرد ديگرى به آن اضافه شود نفردوم انسان به دست مى‏آيد)و چه وحدت نوعى و جنسى يا هر وحدت كلى ديگرى كه در قبال‏كثرتى است از جنس خود، (مانند وحدتى كه نوع انسان كه يكى از هزاران هزار نوع حيوانى‏است، مانند گاو و گوسفند و اسب و امثال آن، در قبال كثرت انواع)چون تمامى اين انحاءوحدت در مقهوريت و جبر به داشتن حدى كه فرد را از ساير افراد نوع، يا نوع را از ساير انواع‏جنس جدا و متمايز كند مشتركند، و چون بنا بر تعليمات قرآن هيچ چيز خداى تعالى را به هيچ‏وجه نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال نمى‏تواند مقهور و مغلوب و محدود در حدى كند ازاين جهت وحدت او عددى نيست. 

آرى، از نظر قرآن او قاهرى است فوق هر چيز، و در هيچ شانى از شؤون خود محدودنمى‏شود، وجودى است كه هيچ امرى از امور عدمى(كه عبارت اخرى حد است)در او راه‏ندارد، و حقى است كه مشوب به هيچ باطلى(كه يكى از آنها محدوديت است)نمى‏گردد، زنده‏ايست كه مرگ ندارد، دانائى است كه جهل در ساحتش راه ندارد، قادرى است كه هيچ‏عجزى بر او چيره نمى‏شود، مالكى است كه كسى از او چيزى را مالك نيست، عزيزى است‏كه ذلت برايش نيست و ملكى است كه كسى را بر او تسلطى نيست. 

و كوتاه سخن يكى از تعليمات عاليه قرآن همين است كه براى پروردگار از هر كمال‏خالص آن را قائل است، و ساحت مقدسش را از هر نقصى مبرا مى‏داند، و اين حقيقتى است

............................................ 

(1)اوست‏يكتاى قهار.سوره رعد آيه 6. 

(2)آيا پروردگاران متفرق بهتر است‏يا معبود واحد قهار؟نمى‏پرستيد جز خدا مگر چيزهائى را كه‏شما خود و پدرانتان بدون هيچ دليلى اسم خدا بر آنها نهاده‏ايد.سوره يوسف آيه 40. 

(3)و نيست هيچ معبودى بجز الله تعالى كه يكتاى قهار است.سوره ص آيه 65. 

(4)اگر خدا مى‏خواست فرزندى براى خود فراهم كند هر آينه از آنچه كه خلق كرده براى فرزندى‏خود بر مى‏گزيد هر چه را كه مى‏خواست، ليكن او منزه است، و اوست الله واحد قهار.سوره زمر آيه 4. 

(چون خداى تعالى مالك تمامى كمالات و اصيل در هر كمالى است، اتصاف او به وحدت و كثرت عدديه محال است)كه شايد هر كسى نتواند به درك آن نائل شود، و لذا براى اينكه شما خواننده عزيز بيشتر به اين‏حقيقت قرآنى آشنا شويد ناگزيرم توصيه كنم كه در ذهن خود دو چيز را فرض كنى كه يكى ازآن دو متناهى و محدود و ديگرى از همه جهات و به تمام معنا نامتناهى و بى‏پايان باشد، بعد ازفرض آن دو اگر به دقت تامل كنى خواهى ديد كه نامتناهى به سراسر وجود متناهى محيط‏است، بطورى كه به هيچ نحو از انحائى كه بتوان فرض كرد متناهى نمى‏تواند غير متناهى را ازحد كمالش دفع كند، بلكه خواهى ديد كه غير متناهى بر متناهى سيطره و غلبه‏اى دارد كه هيچ‏چيز از كمالات او را فاقد نيست، و نيز خواهى ديد كه غير متناهى قائم به نفس خود و شهيد ومحيط بر نفس خويش است، آنگاه با در نظر گرفتن اين مثال قدرى معناى دو آيه زير بيشتر وبهتر مفهوم مى‏شود: "ا و لم يكف بربك انه على كل شى‏ء شهيد.الا انهم فى مرية من لقاءربهم الا انه بكل شى‏ء محيط" (1) و مى‏توان گفت تنها اين دو آيه نيستند، بلكه عموم آياتى كه‏اوصاف خدا را بيان مى‏كنند و صراحت در حصر و يا ظهور در آن دارند دلالت بر اين معنامى‏كنند، مانند آيات زير: "الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى" (2) ، "و يعلمون ان الله هوالحق المبين" (3) ، "هو الحى لا اله الا هو" (4) "، "و هو العليم القدير" (5) ، "ان القوة لله‏جميعا" (6) ، "له الملك و له الحمد" (7) ، "ان العزة لله جميعا" (8) ، "الحق من ربك" (9) و"انتم‏الفقراء الى الله و الله هو الغنى" (10) . 

............................................ 

(1)آيا بس نيست براى روشن شدن ثبوت و حقانيت‏خداى تو كه در نزد هر چيزى حاضر است؟!آگاه باش كه آنها نسبت به بقاى او در شك و ترديدند، آگاه باش كه خداوند بهر چيزى محيط است.سوره‏حم سجده آيه 54. 

(2)خداى تعالى معبوديست بى‏همتا كه معبودى جز او نيست براى اوست اسماء حسنى.سوره طه‏آيه 8. 

(3)و ميدانند كه براستى و درستى"الله"حق و حقيقتى است روشن.سوره نور آيه 25. 

(4)اوست زنده، جز او معبودى نيست.سوره مؤمن آيه 65. 

(5)اوست بسيار دانا و بسيار توانا.سوره روم آيه 54. 

(6)بدرستى قوت تماما از براى خداست.سوره بقره آيه 165. 

(7)براى اوست ملك و براى اوست‏حمد و ستايش.سوره تغابن آيه 1. 

(8)هر عزت و اقتدارى مخصوص خدا است.سوره يونس آيه 65. 

(9)حق همان است كه از طرف خدا بسوى تو آمد.سوره بقره آيه 147. 

(10)و شما فقرا و حاجتمندان بخدائيد و خدا همانا بى‏نياز است.سوره فاطر آيه 15. 

و آيات ديگرى غير اينها كه همه همين طورى كه مى‏بينيد به بانگ بلند خداى تعالى رادر هر كمالى كه بتوان فرض كرد اصيل دانسته.و حضرتش را مالك تمامى كمالات مى‏داند، و چنين اعلام مى‏دارد كه براى غير خدا به اندازه خردلى از كمالات وجود ندارد، مگر اينكه‏خدايش ارزانى بدارد كه باز ملك خداست، و در نزد او عاريت است، چون عطيه و تمليك خدابا تمليكات ما آفريدگان فرق دارد، ما اگر چيزى به كسى تمليك كنيم از ملك خود بيرون‏كرده و ديگر مالك آن نيستيم، و ليكن خداى سبحان اين چنين نيست زيرا كه آفريدگان خدا، خود و آنچه در دست دارند همه ملك خدايند. 

بنا بر اين هر موجودى را فرض كنيم كه در آن كمالى باشد و بخواهيم فرضا او ر