رى هم در اين زمينه وجود دارد.

مؤمن آل ياسين
آيات ديگرى‏هم ما در اين زمينه داريم كه راجع به فرد و شخص است، سرگذشت است ولى‏از سرگذشت معلوم مى‏شود كه قرآن حياتى بعد از مردن و قبل از

.............................................................. 1.نحل/32.

صفحه : 651
قيامت قائل است.يكى‏از اين اشخاص مؤمن آل ياسين است كه داستانش در سوره ياسين آمده‏است.قرآن نقل مى‏كند كه دو رسول به قريه‏اى فرستاده شد و بعد[خدا] سومى را در تاييد آنهافرستاد (1) .در اين ميان مردى پيدا مى‏شود مؤمن كه به آنها ايمان مى‏آورد و رسالتشان را تبليغ مى‏كند.

چون[سرگذشت اين مؤمن]در سوره ياسين ذكرشده اسم او مؤمن آل ياسين شده است.قرآن نمى‏گويد مؤمن آل ياسين، مى‏گويد: «رجل من اقصى المدينة‏» .درباره مؤمن آل‏فرعون مى‏گويد: «مؤمن آل فرعون‏» .به قياس آن، اين را هم گفته‏اند مؤمن آل ياسين، و الا در قرآن كلمه مؤمن آل ياسين نداريم.

«و جاء من اقصى المدينة رجل يسعى قال يا قوم‏اتبعوا المرسلين‏» (2) .تا آنجا مى‏رسد كه او مى‏ميرد.البته‏قرآن نه اسم موت مى‏آورد و نه اسم قتل ولى تفاسير مى‏گويند به چه‏وضعى او را كشتند، كه به هر حال در بحث ما دخالت ندارد.قرآن مى‏گويد: «قيل‏ادخل الجنة‏» به او گفته شد وارد بهشت‏شو! «قال يا ليت قومى‏يعلمون بما غفر لى ربى و جعلنى من المكرمين‏» (3) آن وقتى كه خودش را در مقابل آن سعادتها ديد، گفت:اى كاش اين قوم من مى‏دانستند كه من الآن در چه وضعى هستم كه خدا چگونه‏از گناهان گذشته من درگذشت و چگونه مرا مكرم و مورد احترام ساخت.

اين آيه اين طور حكايت‏مى‏كند كه اين[شخص مؤمن]مرد، بعد از مردن او را داخل در يك نوع بهشت‏كردند (4) ، او در آن دنيا به فكر مردم اين دنيا بود، مى‏گفت اى كاش اين را مى‏دانستند.هنوزقيامتى نيست، اين قضيه مربوط به قبل از قيامت است.

.............................................................. 1.قرآن فقط مى‏گويد «قريه‏» ، مى‏گويند شهر انطاكيه‏بوده، رسولان از فلسطين مى‏روند انطاكيه.انطاكيه جزء روم قديم بوده است و حالا جزء تركيه است. 2.يس/20. 3.يس/26 و 27. 4.بهشتها هست: بهشت عالم برزخ‏و غير عالم بزرخ.اگر[حيات پس از مرگ]را از قرآن استفاده كرده‏ايم، اين مطلب را هم استفاده مى‏كنيم.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 647 

فاصله مردن تا قيامت
در فاصله مردن تا آن قيامت، از مردنى كه امروز ما مى‏ميريم يا اشخاصى‏در گذشته مرده‏اند تا قيامت كه معلوم نيست چقدر طول خواهد كشيد و شايد ميلياردها سال طول بكشد، شايد هم مثلا هزارسال ديگر تمام بشود - كه ما عرض كرديم مجهول است و نمى‏دانيم كى هست - در اين فاصله وضع چيست؟از قرآن چه استفاده‏مى‏شود؟آيا در اين فاصله آن كسى كه مرده، ديگر واقعا مرده، همين طورى كه ما به حسب زندگى حسى دنيايى مى‏گوييم؟يعنى‏مثل اين است كه در يك خواب خيلى عميقى فرو رفته و عميق‏تر از آن در يك سكوت مطلق و در يك بى‏خبرى مطلق‏فرو مى‏رود و هست تا در قيامت محشور شود يا نه، در فاصله اين مردن تا قيامت هم يك وضعى دارد كه آن وضع هم بازنوعى زندگى است؟قرآن چه مى‏كند؟آيا در اينجا سكوت كرده است‏يا نظرى دارد و اگر نظرى دارد نظرش چيست؟ مسلم وضع فاصله مردن تا قيامت را اگر ما بدانيم،خودش اولا جزء عوالم بعد از مرگ است و ثانيا تا اندازه زيادى مى‏تواند قرينه باشد براى وضع خود قيامت كه بعد ببينيم‏قيامت چيست.طبعا اين مساله پيش مى‏آيد كه از نظر قرآن تفسير مردن چيست؟اگر ما باشيم و همين اطلاعات ظاهر ومحسوسى كه درباره انسانها داريم يا اطلاعاتى كه يك پزشك درباره انسان دارد، [مردن مساوى است با فساد و تباهى]، انسان‏مى‏ميرد، يعنى يك دستگاهى كه كار مى‏كند، دستگاه سالمى است و گاهى معيوب‏مى‏شود، اصلاحش مى‏كنند به كار خودش ادامه مى‏دهد، يك وقت اين دستگاه


صفحه : 645
آنچنان خراب مى‏شود كه ديگر درست‏شدنى نيست،ماشينى است كه يكدفعه خراب مى‏شود كه ديگر بكلى متلاشى مى‏شود، يا مثل يك مركب طبيعى يا مركب مصنوعى‏است كه در يك لابراتوار يا در طبيعت تجزيه شود، وقتى كه تجزيه شد، آن هويت و شخصيت‏خودش را از دست داده، ديگر الآن‏آن[مركب]با آن شخصيتى كه بود نيست‏يا به تعبير حكما فساد به مفهوم مصطلح رخ داد و اين مركب فاسد شد.آيا ماهيت‏مرگ از نظر قرآن فساد و تباهى است، همچنانكه مسلم از نظر جسد فساد و تباهى است، يا نه، قرآن مردن را چيز ديگرى تفسير مى‏كند؟ مجموعا آنچه كه ما از آيات قرآن مى‏فهميم‏اين است كه مردن در منطق قرآن تباهى نيست، صرف خراب شدن نيست، انهدام نيست، بلكه مردن انتقال است و آن كه مى‏ميرد،در همان آنى كه مى‏ميرد، در لحظه‏اى كه مى‏ميرد، از اينجا منتقل مى‏شود به جاى ديگر و در جاى ديگر زنده‏است، هست و هست و هست تا روز قيامت كه مساله قبور و حشر جسمانى پيدا شود و بدنها از خاكها بيرون بيايند.قرآن البته كلمه‏عود ارواح بر اجساد را ندارد، ولى در عين حال مى‏گويد كه مردم از قبرها زنده مى‏شوند.در عين حال قرآن خود مردن را مى‏گويدكه انتقال است، جدايى است.البته اين چيزى كه مى‏گويم استنباط من است، حالا من آيات را مى‏خوانم،ممكن است استنباط شما طور ديگرى باشد و خوشوقت مى‏شوم نظر خودتان را بگوييد.

آيات زيادى‏در اين زمينه هست.بعضى از آيات آياتى است كه به طور عموم درباره‏مردن صحبت كرده، بعضى به طور خصوص مثلا درباره سعدا خصوصا شهداصحبت كرده و بعضى به طور خصوص درباره اشقيا صحبت كرده و بعضى درباره همه ولى به نحوتقسيم‏بندى صحبت كرده است.از مجموع اينها اين طور استفاده مى‏شود:

تعبير قرآن درباره مرگ
آيات عموم كه از آنهامى‏شود تفسير مرگ را از زبان قرآن دانست، يكى آن آياتى است كه از مرگ‏به «توفى‏» تعبير مى‏كند كه اين آيات زياد است: «الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم‏» (1) .

.............................................................. 1.نحل/28.

صفحه : 646
الذين تتوفيهم الملائكة‏طيبين (1) .

الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم‏تمت فى منامها (2) .

و هو القاهر فوق‏عباده و يرسل عليكم حفظة حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلناو هم لا يفرطون (3) .

خدا قاهر است در بالاى بندگان و براى شما نگهبانان‏مى‏فرستد تا آن وقتى كه مردن يكى از شما مى‏رسد، همان رسل و فرستاده‏هاى ما او را توفى مى‏كنند(مى‏ميرانند).

حتى اذا جائتهم رسلنايتوفونهم (4) .

اعبد الله‏الذى يتوفيكم (5) .

و قالواء اذا ضللنا فى الارض ائنالفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون.قل يتوفيكم ملك الموت‏الذى وكل بكم (6) .

از اين آيات زياد داريم كه مرگ را تعبير به «توفى‏» كرده‏است. «توفى‏» از ماده «وفى‏» است، همان ماده‏اى كه وفا و استيفا از آن ماده است. «توفى‏» از ماده فوت نيست.ما فارسى‏زبان‏ها گاهى فوت را با وفات مرادف خيال مى‏كنيم.فوت از دست رفتن است، اگر تعبير فوت مى‏كرد، مرگ به همان معناى تباهى‏و تمام شدن و از دست رفتن بود.وفات از ماده وفا و استيفاست و به اتفاق تمام لغتها «ت