بب واقعى و حقيقى و نيز طبيعى مى‏نامند كه به هيچ روى دگرگونى نمى‏پذيرند و هستى آنها معلول فرض و تصور انسان نيست. به نظر حكما بالا (فوق)، يعنى نزديكى به فلك اعظم و هر چه بدان نزديك‏تر باشد. بالاتر است. به همين سان پايين (تحت سفل)، به معنى دورى از فلك اعظم است و هر چه از فلك اعظم دورتر باشد پايين‏تر است. دليل واقعى يا حقيقى بودن بالا و پايين از ديدگاه حكما آن است كه به گاه نبودن انسان، سنگ همچنان به سوى پايين فرو مى‏افتاد و فرو مى‏افتد و بخار آب به سوى بالا مى‏رفت به سوى بالا مى‏رود . جهات واقعى (بالا، پايين) متناهى‏اند. ب) غير واقعى اعتبارى، كه از آن به غير حقيقى و غير طبيعى نيز تعبير مى‏شود عبارتند از: راست يا يمين، چپ يا يسار (مشرق و مغرب)، روبرو يا امام، پشت يا خلف (شمال و جنوب) . جهات چهارگانه غير واقعى، معلول فرض و تصور انسان است. به همين سبب بر حسب آنكه شخص چگونه قرار گيرد بسا كه راست، چپ شود، روبرو، پشت گرد، شمال، جنوب گردد و جنوب، شمال. جهات چهارگانه غير واقعى، نامتناهى‏اند، چرا كه هر كس در هر جاى قرار گيرد مى‏تواند از جاى خود، با قوه و هم خطوط غير متناهى به اطراف خود بكشد و مى‏تواند به هر جا اشاره كند (كشف المراد، 161؛ كليات، ابوالبقا، ماده «جهة») . 

ويژگيهاى جهت، ويژگيهاى جهت عبارتند از: واقعى بودن، و قابل قسمت نبودن: الف) واقعى بودن، بدين معنا كه جهت، در معناى مقصد حركت، و مأخذ اشاره حسى، واقعى است يعنى خارج از ذهن، موجود است، چرا كه سرمنزل مقصود حركت و متعلق اشاره حسى معدوم نخواهد بود. حكما به انتقاد متفكرانى كه با اين بيان «متحرك از سپيدى يا سياهى به سوى امر معدوم مى‏رود» . كوشيده‏اند تا غير واقعى بودن جهت را اثبات كنند، چنين پاسخ داده‏اند كه: بايد ميان حركتى كه متوجه حصول است با حركتى كه متوجه تحصيل است فرق نهاد: يك) حصول، اگر هدف حركت، حصول در چيزى باشد آن چيز، بناگزير بايد موجود باشد و جهت چنين است. دو) تحصيل، اگر هدف حركت، تحصيل چيزى باشد، موجود بودن آن چيز ضرورى نيست و چنين است آنگاه كه جسم از سياهى به سوى سپيدى حركت مى‏كند، سپيدى، معدوم است و حركت متوجه تحصيل آن خواهد بود (كشف المراد، 161؛ نفايس الفنون، 2 / 522) . 

3) در دانش كلام، در كلام، جهت از دو باب مورد بحث و بررسى قرار مى‏گيرد: نخست، از اين بابت كه از ماهيت آن و از اقسام آن به عنوان يكى از ويژگيها يا يكى از احكام جواهر سخن رود چنانكه در مباحث پيشين (جهت از ديدگاه طبيعت شناسى) مورد بحث و بررسى قرار گرفت؛ دوم، از اين بابت كه جهت، همانند مكان و حيز و كثرت و شريك و همانندان آن از جمله صفات سلبى حق تعالى است؛ صفاتى كه از ديدگاه بيشتر متكلمان، بجز متكلمان اهل تشبيه و تجسيم، ذات حق از آنها منزه و مبراست. بدين ترتيب با توجه به هر دو ديدگاه، ديدگاه اكثريت و اقليت، مى‏توان در اين زمينه از دو نظريه سخن گفت؛ از نظريه مثبت يعنى ديدگاه اقليت، و از نظريه منفى، يعنى ديدگاه اكثريت: الف) نظريه مثبت ديدگاه اقليت، بر طبق اين ديدگاه (البته بنابر قول مشهور و به گواهى كلام و ملل و نحل) خداوند بدان سبب كه جسم است (تشبيه) داراى مكان است و در جهت قرار دارد. اين، نظريه مجسمه، يا اهل كتب است كه كراميه (كراميه)، پيروان عبد الله تجسم، و محمد بن هيصم نيز در زمره آنانند طرفداران اين ديدگاه در باب مكان و جهت تجسيم اختلاف نظر دارند. قطع نظر از تفصيل اقوال طرفداران اين نظريه از مجموع بن كرام مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه دو مكان و دو جهت براى خدا در نظر گرفته‏اند: خداوند آراء آنان فوق عرش؛ و عرش: يك) فوق عرش: پيروان اين نظريه بر آنند كه خداوند در جهتى بالاى عرش قرار دارد، جهتى كه آن را نهايت نيست. به نظر برخى از اينان فاصله ميان خدا و عرض نيز نامتناهى است، و بنا به باور برخى ديگر اين فاصله، متناهى است. دو) عرش، پيروان اين نظريه برآنند كه خداوند نه بالاى عرش است كه بر عرش قرار دارد و به قول ابن كرام مماس با عرش (چسبيده به عرش) است و عرش، جايگاه و مكان اوست. ب) نظريه منفى ديدگاه اكثريت)، برطبق اين ديدگاه ـ كه ديدگاه اكثريت و متكلمان است ـ از آن رو كه خداوند نه جسم است و نه جسمانى، از مكان و جهت ـ كه از لوازم پديده‏هاى جسمانى است ـ نيز منزه و مبراست كه اين همه با وجوب وجود سازگار نيست و چنانكه شيخ صدوق نيز در تفسير نام طاهر تصريح كرده است معناى اين نام (طاهر) همانا تنزه ذات حق از جسميت و مكان و جهت نيز هست (التوحيد، 208؛ تلخيص المحصل، 262؛ كشف المراد، 319؛ الفرق بين الفرق، 215) . گفتنى است كه نظريه مثبت در اين باب مبتنى است بر تفسير ظاهرى آيه «الرحمن على العرش استوى (طه، 5)» و نظريه منفى مبتنى است بر تفسير باطنى و معنوى اين آيه (استوا) . 

منابع: جز آنچه در متن آمده است، النجاة، ابن سينا، 34 ـ 37؛ فن سماع طبيعى، ابن سينا، 311 به بعد؛ دانشنامه علائى، ابن سينا، 43؛ اشارات و تنبيهات، منطق، النهج الرابع؛ همان كتاب، ترجمه دكتر ملكشاهى، 339؛ اشارات و تبيهات، 78؛ همان كتاب، ترجمه دكتر ملكشاهى، 95؛ شفا، منطق، قياس، 168؛ درة التاج، بخش منطق، 83؛ اسفار اربعه، 1 / 78؛ الحاشية على تهذيب المنطق، 59؛ اشكال الميزان، 52؛ فرهنگ اصطلاحات منطقى، ماده «جهت» ؛ منطق صورى، 1/ 62؛ ابانة عن اصول الديانه، 34؛ مقالات الاسلاميين، 1 / 258؛ ارشاد، 156؛ كتاب التوحيد، 248؛ شرح مواقف، جرجانى، 8/ .19

خداوند جسم نيست و مكان ندارد 
كتاب: عقايد اسلامى در پرتو قرآن، حديث و عقل، ص 189

نويسنده: آيت الله جعفر سبحانى 

آن چه كه يك بعد دارد و در فاصله بين دو نقطه قرار دارد «خط» گويند و آن چه داراى دو بعد است، يعنى طول و عرض دارد و عمق ندارد «سطح» گويند و هر چيز كه سه بعد دارد، يعنى داراى طول، عرض و عمق است و بتوان آن را با حواس پنجگانه ظاهر درك كرد «جسم» گويند. 

جسم با تحقق خود خلئى را كه مكان مى‏نامند پر مى‏كند، بنابراين هيچ جسمى خالى از مكان نبوده و بى‏نياز از آن نيست. 

اگر فرض كنيم خدا جسم باشد، در اين صورت وجود او همراه با مكانى خواهد بود كه در آن جاى گيرد، و به اين مكان نياز خواهد داشت، و نياز، با خدايى، سازگار نيست. 

و نيز هر جسمى مركب از اجزاست و هر مركبى به اجزاى خود نيازمند است. پس اگر فرض كنيم خدا جسم باشد بايد او را مركب و نيازمند بدانيم در حالى كه گفته شد: نياز و احتياج با خدا بودن و دارا بودن همه كمالات سازگار نيست. 

پيشوايان بزرگ اسلام با بيان‏هايى محكم، جسم بودن را از خدا نفى كرده‏اند. 

امام صادق ( عليه السلام) مى‏فرمايد: 

سبحان من لا يعلم كيف هو ليس كمثله شى‏ء و هو السميع البصير لا يحد و لا يحس... و لا يحيط به شى‏ء و لا جسم؛ (1) 

منزه است خدايى كه كسى جز او نمى‏داند كه ذات او چگونه است، هيچ چيز مانند او نيست و او شنوا و داناست، محدود و محسوس نيست، كمالات او حد و انتها ندارد... و با حواس درك نمى‏شود جسم نيست. 

و يا در جاى ديگر مى‏فرمايد: 

ان الجسم محدود متناه و الصورة محدودة متناهية 