 ما آنها را خيرات مى‏ناميم، آنها هم ديگر امكان وجود پيدا نمى‏كردند.البته اين يك

صفحه : 299
ادعاست كه بايد درباره آن توضيح بدهيم.پس بازآنچه كه ما شر مى‏ناميم، از نظر يك شخص و يك شى‏ء جزئى شر است، ولى از نظر نظام جملى و كلى، خود همان‏شر هم خير است.خير بودن خيرات بستگى دارد به شر بودن اين شرور و پيدايش خيرات بستگى دارد به اينكه همين نيستيها، همين گودالها- كه در عالم توهم، ما آنها را يك سلسله گودالها در هستيها فرض مى‏كنيم - همين خلاها حتما باشدتا آن هستيها صورت تحقق به خود بگيرد.اين اصل فرضيه مرحله سوم است.

به نظر مى‏رسد كه در اين بحث، ما بايد بديها را به سه قسم‏تقسيم كنيم.البته اين يك مطلب صد در صد حساب شده‏اى نيست كه بگويم حتما همين سه قسم است وطور ديگرى نمى‏شود تقسيم كرد، اين تقسيمى است كه اخيرا در ذهن خودم آمد و بعد ممكن است بيشتر بشود، يعنى چيزى‏نيست كه روى آن كار و بررسى كامل شده باشد، به نظر مى‏رسد كه از اين سه قسم خارج نباشد،گو اينكه بعضى از خود اقسام هم با همديگر تداخل پيدا مى‏كنند.

نوع اول از شرور: فناها
يك قسم شرور و بديها از نوع فناهاست.اين شايدمهمترين مساله‏اى است كه مورد سؤال واقع مى‏شود كه اگر اشياء پيدا مى‏شوند، حادث مى‏شوند، به وجود مى‏آيند، چرابراى هميشه نمى‏مانند، چرا بعد فانى مى‏شوند؟در شعرهاى معروف خيام كه دنيا را با مقياس دستگاه كوزه‏گرى مى‏سنجد -خيلى هم عجيب است - مى‏گويد كوزه‏گرى كه كوزه مى‏سازد، اگر بيايد آن كوزه‏اى را كه خودش ساخته بشكند، همه او رايك آدم جاهل و احمق حساب مى‏كنند، چرا دستگاه خلقت از اين كوزه‏گر ياد نمى‏گيرد كه كوزه را كه مى‏سازد، ديگر لا اقل‏خودش نشكند، چرا اينها را مى‏شكند؟پس اين مساله به اين صورت است كه چرا بعد از آنكه اشياء هست مى‏شوند، نيست مى‏شوند؟البته‏عرض كرديم كه منشا اصلى اين نيستيها و يا لا اقل يكى از مناشئش تضاد و تزاحمى است كه ميان علل و اسباب‏اين عالم هست، كه دو منشا دارد و هر دو را براى شما توضيح مى‏دهيم. ما مى‏خواهيم ببينيم آيا از نظر نظام كلى عالم، فايده‏اى‏بر وجود اين نيستيها و اين مرگها در انسانها و حيوانها و گياهها مترتب است‏يا اساسا هيچ فايده‏اى ندارد؟

صفحه : 300
اين هم فكر كودكانه‏اى است كه آدم بگويدهر چيزى كه لباس هستى مى‏پوشد، چرا بعد نيست مى‏شود؟ريشه اين فكر هم يك اشتباه بيشتر نيست، يعنى اين فكر و سؤال براساس اين توهم است كه خالق عالم، اشياء را از كتم عدم و نيستى مطلق به وجود مى‏آورد، بعد هم يكدفعه آنها را نيست‏مى‏كند.مى‏گويد آن را كه از كتم عدم ايجاد كردى، نگه‏دار، چرا از ميان مى‏برى؟اگر هم مى‏خواهى چيز ديگر به وجود بياورى،يكى ديگر از نو به وجود بياور، در صورتى كه دنيا دنياى ماده و طبيعت و حركت است، يعنى تمام اشياء كه در طبيعت‏به وجود مى‏آيند، محال است كه بدون يك ماده قبلى به وجود بيايند، يعنى اين ماده عالم است كه دائما شكل و صورت و نقش‏مى‏پذيرد.خود ما كه الآن به وجود آمده‏ايم، آيا از كتم عدم مطلق به وجود آمده‏ايم يا همين ماده‏هاى عالم است كه به اين‏صورت(1) مصور شده است؟ماده عالم از نظر قابليت پذيرش صورت، يك قابليت معين و محدود و ظرفيت مشخصى‏دارد.ما به هر جا برويم حساب همين است.ما هستيم و همين زمين خودمان، ماده‏اى كه در همين زمين و اطراف زمين‏هست، مقدارى كه استعداد دارد صورت گياه بپذيرد، صورت حيوانى بپذيرد، صورت انسانى بپذيرد[مى‏پذيرد]، بالاخره محدود است،نامحدود نيست.اگر تمام مواد اين عالم اين صورتها را پذيرفتند و بنا شد اينها بمانند و نيست نشوند، اولين اثرش اين است‏كه راه را بر آيندگان مى‏بندند، مثلا اگر آنچه گياه در هزاران سال پيش به وجود آمده‏بود فانى نمى‏شد، آيا گياههايى كه امروز به وجود آمده‏اند، بودند؟ انسانهايى كه در سالها و قرنها و بلكه ميليونها سال پيش‏بوده‏اند، اگر فقط آنها بر روى زمين باقى بودند، آيا انسان ديگرى به وجود مى‏آمد؟حيوانها همين طور، و هر چيزى را كه‏شما در نظر بگيريد.اين انبساط يافتن هستى، اين كه تمام اشيائى كه امكان وجود دارند به وجود بيايند، اصلا بستگى داردبه اينكه صورتهايى كه در عالم پيدا مى‏شوند محدود و فانى باشند، تا نوبت به صورتهاى بعدى برسد، و الا اگر همه صورتهايى‏كه در ماده عالم پيدا مى‏شوند براى هميشه باقى بمانند، تازه يك سؤال ديگر به وجود مى‏آيد كه چرا عالم اين‏قدر محدود است؟يا به زبان حال، از زبان آن معدومات مى‏شود گفت: چرا اينها آمده‏اند و اين ماده را نگه داشته‏اند و ديگر هيچ به

.............................................................. 1. «صورت‏» را تنها به مفهوم شكل ظاهر نمى‏گيريم،بلكه به اصطلاح فلسفى و جوهرى، ما يك جوهريت انسانى پيدا كرده‏ايم.


صفحه : 301
آيندگان نوبت نمى‏دهند؟خود اين، يك تنوعى است درهستى، يعنى تكاملى است در هستى، انبساط و ادامه‏اى است در هستى.پس هستى و مبدا هستى اگر بنا بشود - وبايد هم - فيض وجودش عام باشد، خواه نا خواه بايد اين نيستيها وجود پيدا كند تا زمينه براى هستيهاى بعدى پيدا بشود.

تلقى صحيح از مرگ و نيستى
تازه اين را ما از نظر يك فكر نيمه مادى داريم مى‏گوييم، يعنى‏از اين نظر كه صور عالم را فانى مطلق بدانيم و بگوييم حيات گياهها كه معدوم مى‏شود واقعا معدوم شده است،حيات حيوانها كه معدوم مى‏شود واقعا نيست و معدوم شده است، و بالاتر از اين راجع به حيات انسان است كه حيات انسان وقتى‏معدوم مى‏شود و انسان وقتى كه مى‏ميرد، نيست و نابود و فانى مطلق مى‏شود، و الا اگر از نظر كسانى بگوييم كه‏معتقدند هر صورتى كه در اين عالم پيدا مى‏شود فانى نمى‏شود و به اصطلاح قبض و بسط است(يعنى هر چه كه‏در اين دنيا بسط پيدا مى‏كند، فنايش نوعى قبض و بازگشت است، كه حتى مى‏گويند نباتات هم حشر دارند، تا چه رسد به حيوانات،تا چه رسد به انسانها)آن كه ديگر نيستى نيست و در آن منطق اصلا به مرگ نام نيستى نبايد داد، مرگ همان‏تحول و تكامل است، نيستى «نيستى‏» است، نه نيستى «هستى‏» ، همان كه: از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم مردم از حيوانى و آدم شدم پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم بار ديگر من بميرم از بشر پس برآرم از ملائك بال و پر بر پايه اين منطق اساسا مرگ به معنى واقعى نيست،مرگ تحول از منزلى به منزلى و انتقال از جايى به جايى است.پيغمبر اكرم(ص)فرمود: كما تنامون تموتون و كما تستيقظون تبعثون (1) .

همين طورى كه مى‏خوابيد، مى‏ميريدو همين طورى كه بيدار مى‏شويد محشور مى‏شويد.

.............................................................. 1.بحار الانوار، ج 7/ص 47، با اختلاف عبارت.

صفحه : 302
در واقع مردن به معنايى كه بگوييم «نيست‏شد، نابود شد» نيست.اگراين منطق را بگيريم، يك درجه بالاتر رفته‏ايم.غير از اينكه مردنها و نيستيها راه را براى آيندگان به طور كلى‏باز مى‏كند، از نظر خود آن هم[مرگ]انتقال از نشئه‏اى به 