ان استفاده مى‏شود.با در نظر گرفتن اين نكته تاريخى بخوبى معلوم مى‏شود كه خداى تعالى در آيه مورد بحث و همچنين آيات بعد از آن از اين راه احتجاج مى‏كندكه برهان خود آنان را بر پرستش اجرام علوى از آنان گرفته و بخودشان برمى‏گرداند، به اين معناكه اصل آن دو حجت را در اينكه حجت صحيح هستند قبول نموده و سپس اضافه مى‏كند كه‏لازمه اين جت‏يگانه‏پرستى و نفى هر گونه شريك از خداى سبحان است، نه بت‏پرستى وشرك، اينكه فرمود: "قل ا غير الله اتخذ وليا فاطر السموات و الارض و هو يطعم و لايطعم"، اشاره است به حجت اول آنان، كه همان وجوب شكر منعم و پرستش معبود است‏بخاطر انعام او، و اينكه پرستش او شكر او و سبب مزيد انعام او است. 

(احتجاج عليه بت پرستان با بهره جستن از منطق خودشان)در اين جمله رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد كه از راه سؤال و جواب آنان را به‏اشتباه و خطايشان واقف ساخته، و بفهماند كه منطق"شكر منعم"منطق و برهان صحيحى‏است، ليكن منعم شما اين بت‏ها نيستند، بلكه منعم و ولى نعمتى كه بنى نوع آدم و هر موجودديگر از خوان نعمتش متنعم است، تنها خداى سبحان است، خدا است آن كسى كه روزى مى‏دهد وخود احتياجى به روزى ندارد، "يطعم و لا يطعم"، به دليل اينكه او كسى است كه آسمانهاو زمين را آفريده، و آنها را از ظلمت عدم، به نور وجود درآورده، و نعمت هستى و تحققش ارزانى‏داشته، آنگاه به منظور بقاء وجودش نعمتهاى ديگرى كه بقاى وجود آسمان و زمين بستگى به آن‏دارد، و عددش را جز خودش كسى نمى‏داند، و مساله اطعام انسان كه يكى از آنها است بر آن‏افاضه فرموده، زيرا همه اين نعمتها كه بقاى هستى عالم از انسان و غير انسان موقوف و مشروطبه آن است و همچنين جميع وسائلى كه به توسط آن اين نعمتها به موارد استحقاقش مى‏رسدهمه منتهى به خلقت پروردگار است.آرى اشياى عالم و سلسله اسباب و مسببات همه از صنع‏او است. 

پس وقتى مساله رزق كه در نظر انسان اهم مظاهر آن مساله اطعام است بدست او است‏واجب است او به تنهائى پرستش شود، چون تنها او است كسى كه ما را غذا مى‏دهد، و ما دراين حاجت‏خود به غير او نيازمند نيستيم. 

از آنچه بيان شد چند نكته بدست آمد: 

اول: اينكه تعبير از عبوديت و پرستش به"اتخاذ ولى"در جمله"ا غير الله اتخذ وليا"از اين جهت بود كه برهان از طريق انعام خداوند به اطعام و اينكه شكر ولى نعمت واجب است اقامه‏شده بود. 

دوم: اينكه توصيف خداى تعالى به"فاطر السموات و الارض"براى بيان همان جهتى‏بوده كه ما در انحصار اطعام به خداى تعالى ذكر كرديم.و چه بسا از تعريضى كه در جمله"و لا يطعم"هست نيز جهت اين انحصار استفاده شود، چون در اين جمله كنايه و تعريض است‏به اينكه ساير معبودهائى كه مشركين براى خود اتخاذ كرده‏اند مانند عيسى و امثال او، خودمحتاج به اطعام خدا و ساير نعمت‏هاى اويند. 

و نيز ممكن است از اينكه اين جمله را در بين برهان بكار برده استفاده شود كه غرض ازآن اشاره به اين بوده كه برهان بر توحيد، راه ديگرى هم بهتر از آن دو راهى كه در منطق‏مشركين بود دارد، و خلاصه آن اين است كه ايجاد كننده اين عالم خداى تعالى است، و هرموجودى وجودش به خلقت او منتهى و مستند مى‏شود، و چون چنين است‏خضوع در برابرش‏واجب است. 

و وجه اينكه اين راه بهتر از آن دو راه است اين است كه گر چه آن دو راه نيز توحيدمعبود را از جهت معبود بودنش اثبات مى‏كند، و ليكن آنطور هم كه بايد و شايد بى حرف‏نيست، زيرا يكى وجوب عبادت معبود را از راه طمع در نعمت او نتيجه مى‏دهد، و ديگرى از راه‏ترس از نقمت و عذابش، و بنابر اين دو طريق، مطلوب بالذات در حقيقت جلب نعمت و امن ازنقمت است، نه خداى تعالى، بخلاف اين مسلك كه نتيجه‏اش وجوب عبادت خدا است براى‏خدائيش نه براى اينكه عبادتش نعمت او را جلب و نقمتش را دفع مى‏نمايد. 

سوم: اينكه از بين همه نعمتهاى بى شمار تنها"اطعام"را اختصاص به ذكر داده، به‏اين عنايت بوده كه در نظر ساده عوام مساله اطعام روشن‏ترين حاجتى است كه موجودات زنده واز آن جمله انسان، در زندگى خود بدان محتاجند. 

بارى، بعد از اينكه خداى تعالى در آيه مورد بحث منطق كفار را گرفته به خود آنان برمى‏گرداند، رسول گراميش را از طريق وحى دستور مى‏دهد كه با ذكر شاهدى برهان خود رابرايشان تاييد نمايد، و آن شاهد اين است كه خداى تعالى وى را از طريق وحى دستور داده كه‏در اتخاذ معبود همان راهى را كه عقل به آن هدايت مى‏كند يعنى راه توحيد را سلوك كند، و صريحا از اينكه از راه مزبور تخطى نموده و با مشركين دمساز شود نهى نموده، و مى‏فرمايد: "قل‏انى امرت ان اكون اول من اسلم"سپس مى‏فرمايد: "و لا تكونن من المشركين". 

در اينجا دو نكته ديگر باقى مانده كه بايد آنها را خاطرنشان سازيم: 

اول: اينكه اگر مراد از جمله"اول من اسلم"، "اول من اسلم من بينكم - اولين‏كسى كه از شما اسلام آورد"، باشد معناى آيه واضح است، زيرا رسول خدا قبل از همه امت، اسلام آورده.و اما اگر مراد از آن"اولين كسى كه اسلام آورده"باشد همچنانكه ظاهر اطلاق‏هم همين است آنوقت معناى اوليت بحسب رتبه خواهد بود نه بر حسب زمان. 

دوم: اينكه چون نتيجه اين برهان وجوب عبوديت است و عبوديت هم نوعى خضوع وتسليم است، از اين رو لفظ اسلام را بكار برد تا اشاره‏اى بغرض از عبادت يعنى خضوع هم‏كرده باشد، و اگر بجاى آن لفظ ايمان را به كار مى‏برد اين معنا استفاده نمى‏شد. 

"قل انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم"اين دومين مسلك از همان دو نحو برهانى است كه گفتيم مشركين در اتخاذ معبودبكار مى‏بردند، و آن اين بود كه: پرستش خدايان آنان را از شمول سخط و نزول عذابى كه‏مترتب بر آنست ايمن مى‏سازد. 

و در اين آيه خداى تعالى هم همين برهان را براى اثبات توحيد اقامه نموده، با اين‏تفاوت كه مخوف‏ترين و تلخ‏ترين انواع عذاب را كه بايد بيش از هر عذابى از آن ترسيد در برهان‏خود اخذ كرده است و آن عذاب قيامت است كه آسمانها و زمين هم از تحملش عاجزند، همچنانكه در برهان قبلى هم كه برهان از طريق احتياج بود نعمت اطعام را كه بحسب نظربدوى ضرورى‏ترين حوائج انسان است اخذ نمود. 

و در اينكه فرمود: "ان عصيت ربى"و نفرمود: "ان اشركت بربى"اشاره است به‏مخالفت نهيى كه در آيه قبل بود، يعنى: "و لا تكونن من المشركين"و اشاره مزبور، اين نكته‏را افاده مى‏كند كه اگر مى‏بينيد پروردگار من مرا از شرك نهى فرموده از باب تعبد صرف‏نيست، بلكه عقل نيز بر من واجب مى‏كند كه تنها خداى را پرستش كنم تا از عذاب روزبزرگى كه از آن بيمناكم ايمن شوم. 

با اين بيان مى‏توان گفت آيه مورد بحث نظير آيه قبلى است، براى اينكه اين آيه نيزنخست اقامه حجت را از راه عقل نموده، آنگاه آنرا با وحى خداى سبحان تاييد مى‏كند(دقت‏فرمائيد).و اين خود از لطائف ايجاز قرآن كريم است كه با بكار بردن كلمه: "عصيت"بجاى"اشركت"معنائى چنين وسيع را افاده مى‏نمايد. 

"من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه..."معناى اين آيه روشن ا