ت كه به وجهى مستلزم داشتن ولايت و سلطنت بر مولى عليه باشد.پس گويا فرموده: من در امر خلقت عالم با ايشان مشورت نكردم و از ايشان كمك نطلبيدم و هيچ نوع استعانت نكردم، پس با اين حال ديگر از كجا اولياى مردم شدند؟ . 

و اين تفسير اشكال دارد، زيرا دليلى بر مجاز بودن اشهاد نيست و هيچ مانعى از حمل بر معناى حقيقى وجود ندارد تا بگوييم چون نمى‏شود بر معناى حقيقى حمل نمود لذا بر معناى مجازى حمل مى‏كنيم، علاوه بر اينكه رابطه‏اى ميان مشاور بودن و ولايت، به نظر نمى‏رسد تا مشاوره يكى از مراتب توليت و يا اظهار نظر يكى از درجات ولايت باشد. 

بعضى (21) از مفسرين اين معنا را چنين توجيه كرده‏اند كه مراد از اشهاد به طور كنايه، مشاورت است و لازمه مشاورت آن است كه بر طبق خواست ايشان خلق كند و ايشان را آنطور كه دوست مى‏دارند يعنى كامل بيافريند.پس مراد از اينكه فرمود شيطانها شاهد و ناظر خلقت خود نبوده‏اند اين است كه خلقتشان آنطور كه دوست مى‏داشته‏اند كامل نبوده تا بتوانند داراى ولايت تدبير امور باشند. 

اشكال اين توجيه علاوه بر اشكال بر وجه سابق اين است كه اولا برگشت آن به اطلاق لفظ و اراده لازمه آن است آن هم لازمه‏اى كه واسطه برمى‏دارد، زيرا اشهاد به ادعاء مفسر مذكور مستلزم مشاوره است، و مشاوره مستلزم خلقت بر طبق خواست مشير است، و خلقت بر طبق خواست مشير مستلزم آن است كه آنچه مشير دوست مى‏دارد خلق كند، و خلقت آنچه مشير دوست دارد مستلزم آن است كه او را كامل خلق كند و كمال خلقت مستلزم صحت ولايت است، پس اطلاق لفظ اشهاد و اراده كمال خلقت و يا صحت ولايت از قبيل كنايه از لازم معنا است آن هم لازمه‏اى كه در ماوراى چهار يا پنج لازمه ديگر قرار دارد، و كتاب مبين اجل از اينگونه لغو گويى‏ها است. 

و ثانيا اين توجيه اگر صحيح باشد تنها در اشهاد آنان نسبت به خلقت خودشان درست است نه نسبت به خلقت آسمانها و زمين (براى اينكه خلقت كامل آسمان و زمين هيچ ربطى به ربوبيت آنها ندارد) پس لازمه اين توجيه تفكيك بين دو اشهاد است. 

و ثالثا اين توجيه اگر صحيح باشد لازمه آن صحت ولايت كسى است كه در خلقت كامل باشد مثل ملائكه مقربين و اين خود اعتراف به امكان ولايت ملائكه و جواز ربوبيت ايشان است، و حال آنكه قرآن كريم با صريح‏ترين بيان خود آن را دفع مى‏كند.آرى، ممكن الوجودى كه در ذاتش محتاج به خداى سبحان است، كجا و استقلال در تدبير خود و يا تدبير غير خود كجا؟ و اما امثال آيه"فالمدبرات امرا" (22) كه ظاهرش اثبات تدبير براى غير خدا است توضيح معنايش به زودى خواهد آمد. 

بعضى ديگر چنين گفته‏اند كه مقصود از اشهاد همان معناى حقيقى آن است، و دو ضمير به شياطين برمى‏گردد، ليكن مراد از اشهاد آنان بر خلقت اين است كه بعضى شاهد و ناظر خلقت بعضى ديگر باشند، نه شاهد خلقت خودشان. 

جواب اين توجيه اين است كه بايد ديد منظور و نتيجه‏اى كه از نفى اشهاد در نظر است چيست؟ منظور اين است كه از نفى مزبور انتفاء ولايت را نتيجه بگيرد، خداى تعالى مى‏خواهد بفرمايد به دليل اينكه اينان خلقت خود را ناظر و شاهد نبوده‏اند پس ولايت ندارند، نه اينكه چون يكى از آنها ناظر خلقت ديگرى نبوده پس به آن ديگرى ولايت ندارد، مگر مشركين مى‏گفتند : شياطين بعضى بر بعضى ولايت دارند تا خدا با استدلال مذكور بخواهد آن را نفى كند تازه غرضى هم از آن به دست نمى‏آيد تا آيه شريفه را حمل بر اشهاد بعضى بر خلقت بعضى ديگر كنيم. 

يكى ديگر از توجيهاتى كه در اين آيه كرده‏اند اين است كه: ضمير اول در آيه به شياطين برمى‏گردد، و دومى آن به كفار و يا به كفار و به غير آنان از ساير مردم، و معنايش اين است كه من شياطين را در خلقت آسمانها و زمين و خلقت كفار و يا مردم گواه نگرفتم تا در نتيجه شياطين اولياى آنها باشند. 

اشكال اين وجه اين است كه مستلزم تفكيك دو ضمير از جهت مرجع مى‏شود، و اين صحيح نيست . 

وجه ديگرى كه بعضى گفته‏اند اين است كه هر دو ضمير به كفار برگردد، از آن جمله فخر رازى در تفسيرش گفته: اقرب در نظر من اين است كه هر دو ضمير به كفار برگردد، البته به كفارى كه به رسول خدا (ص) گفته بودند"اگر اين فقراء را از پيرامون خود طرد نكنى ما به تو ايمان نمى‏آوريم"پس گويا فرموده است: اينهايى كه اين پيشنهاد را مى‏كنند و چنين هوس باطلى در سر مى‏پرورانند شركاى من در تدبير عالم نيستند، به دليل اينكه من آنها را ناظر بر خلقت آسمانها و زمين و نيز ناظر بر خلقت خودشان نگرفته‏ام و در امر تدبير دنيا و آخرت از ايشان كمك نگرفتم كه چنين توقعاتى دارند، و با اينكه آنان با ساير مخلوقات يكسانند، اين چه توقعى است كه مى‏كنند؟ نظير اين كه شما به كسى كه توقعات بزرگى از شما مى‏كند بگويى مگر تو اختياردار مملكتى؟ كه هر چه توقع مى‏كنى قبول كنيم. 

آنگاه گفته: مؤيد اين وجه اين است كه ضمير بايد به نزديك‏ترين مرجع ممكن برگردد، و آن در آيه شريفه، كفارند، زيرا مقصود از ظالمين در جمله"بئس للظالمين بدلا"كفارند (23) . 

اين قول نيز بى اشكال نيست، زيرا با اين توجيه به كلى سياق آيه به هم مى‏خورد، زيرا گفتيم كه مضمون آيه مربوط به همان مطلبى است كه جمله"و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا "، يعنى 23 آيه قبل به طور اشاره متعرض آن بود، و گفتيم كه آيات سوره هر چند يكبار معطوف به اول سوره گشته همان مطلب با ايراد مثالى بعد از مثال و تذكيرى بعد از تذكير خاطرنشان مى‏شود، و معنايى كه فخر رازى كرده از نظر اين سياق در نهايت بعد است. 

علاوه بر اينكه اقتراحى كه كفار كردند كه اگر اين فقراء را از پيرامون خود نرانى ما به تو ايمان نمى‏آوريم، اقتراحى نبوده كه ربطى به تدبير عالم داشته باشد، تا در پاسخش گفته شود: مگر ما آنان را ناظر بر خلقت قرار داديم، بلكه تنها ايمان خود را مشروط به شرط مزبور نموده‏اند.آرى اگر تنها گفته بودند: اين فقراء را از مجلست دور كن، براى توجيه مزبور وجهى بود ولى چنين نگفتند. 

و شايد بعضى (24) ديگر از مفسرين كه مرجع دو ضمير را كفار گرفته و گفته‏اند"مراد اين است كه اينان به آنچه قلم در خصوص امر سعادت و شقاوت جارى شده جاهلند، چون ناظر بر خلقت نبوده‏اند، پس چطور پيشنهاد مى‏كنند كه تو آنان را به خود نزديك و فقراء را از خود دور كنى؟ "به همين جهت است كه به اشكال بالا توجه داشته‏اند. 

و نظير اين توجيه قول ديگر مفسرانى (25) است كه گفته‏اند: منظور اين است كه ما ايشان را بر اسرار خلقت مطلع نكرديم، و از ديگران نزد ما امتيازى نگرفته‏اند تا در ايمان آوردن به تو مقتداى مردم باشند، پس تو خيلى به يارى آنان طمع مبند.سزاوار به ساحت من هم نيست كه دين خود را به وسيله گمراهان تاييد كنم. 

و اين دو وجه اخير از آن وجهى كه فخر رازى ذكر كرده به وجهى بعيدتر است، آيه كجا بر اين معنا كه ايشان ساخته و پرداخته‏اند دلالت مى‏كند؟ . 

يكى از وجوه (26) ديگر اين است كه: هر دو ضمير به ملائكه برگردد، و معناى آيه اين باشد كه من خلقت عالم را و خلقت خو