زرگتر خواهد بود . 

و مقصود از"نسيان پيش فرستاده‏ها"بى مبالاتى در اعمالى ـ از قبيل اعراض از حق و استهزاء به آن ـ است كه مى‏دانند حق است.و جمله"انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى اذانهم و قرأ"به منزله تعليل براى اعراض آنان از آيات خدا و يا هم براى آن و هم براى نسيانشان از پيش فرستاده‏هاى خويش را است. 

و در سابق در چند جا، معناى قرار دادن"اكنه"را در دلهاى كفار و"وقر"را در گوش‏هاى آنان توضيح داديم. 

"و ان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا" ـ در اين جمله رسول خدا (ص) را از ايمان آوردن آنان مايوس مى‏كند، چون پرده در گوشها و دلهايشان افكنده، و ديگر بعد از اين نمى‏توانند خود را به سوى هدايت بكشانند، و ديگر نمى‏توانند در باره حق تعقل نموده با هدايت غير خود و پيروى و شنوايى از غير خود رشد يابند.دليل بر اين معنا جمله "و ان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا"است كه دلالت بر نفى ابدى اهتداى ايشان مى‏كند، و اين معنا را مقيد به قيد"اذا"نموده كه جزاء و جواب باشد. 

در تفسير روح المعانى گفته: جبرى مذهبان با اين آيه بر مذهب خود استدلال كرده‏اند، و قدريه آيه قبل را دليل مذهب خود گرفته‏اند (30) . 

امام فخر رازى گفته: به طور كلى كمتر آيه‏اى از قرآن كريم ديده مى‏شود كه دلالت بر يكى از اين دو مذهب كند و دنبالش آيه ديگرى به آن مذهب ديگر دلالت نكند، و اين جز امتحانى از ناحيه خدا نيست، تا علماى راسخون در علم از مقلدين متمايز گردند (31) . 

مؤلف: اين دو آيه هر دو حق است و لازمه حق بودن آن دو ثبوت اختيار براى بندگان در اعمال و نيز اثبات سلطنت گسترده‏اى براى خداى تعالى است در ملكش كه يكى از ملك‏هاى او اعمال بندگانش است و همين است مذهب امامان اهل بيت (ع) . 

"و ربك الغفور ذو الرحمة..." 

اين آيات همانطور كه بيان شد در مقام تهديد كفار است، كفارى كه فساد اعمالشان به حدى رسيده كه ديگر اميد صلاح از ايشان منتفى شده است.و اين قسم فساد مقتضى نزول عذاب فورى و بدون مهلت است، چون ديگر فائده‏اى غير از فساد در باقى ماندنشان نيست، ليكن خداى تعالى در عذابشان تعجيل نكرده هر چند كه قضاى حتمى به عذابشان رانده. 

چيزى كه هست آن عذاب را براى مدتى معين كه به علم خود تعيين نموده تاخير انداخته است . 

و به همين مناسبت بود كه آيه تهديد را كه متضمن صريح قضاى در عذاب است با جمله"و ربك الغفور ذو الرحمة"افتتاح نموده تا به وسيله آن دو وصفى كه در آن است عذاب معجل را تعديل نمايد و اصل عذاب را مسلم كند تا حق گناهان مقتضى عذاب رعايت شده باشد و حق رحمت و مغفرت خدا را هم رعايت كرده باشد و به آن خاطر عذاب را تاخير اندازد. 

پس اين جمله، يعنى جمله"الغفور ذو الرحمة"با جمله"لو يؤاخذهم بما كسبوا لعجل لهم العذاب "به منزله دو نفر متخاصم‏اند كه نزد قاضى حاضر شده داورى مى‏خواهند.و جمله "بل لهم موعد لن يجدوا من دونه موئلا"به منزله حكم صادر از قاضى است كه هر دو طرف را راضى نموده حق هر دو طرف را رعايت كرده است.اصل عذاب را به اعمال نارواى مردم و به انتقام الهى داده و مساله مهلت در عذاب را به صفت مغفرت و رحمت خدا داده است، اينجا است كه مغفرت الهى اثر آن اعمال را كه عبارت است از فوريت عذاب برمى‏دارد ـ و محو مى‏كند و صفت رحمت حياتى و دنيايى را به آنها افاضه مى‏فرمايد. 

و خلاصه معنا اين است كه: اگر پروردگار تو مى‏خواست ايشان را مؤاخذه كند، عذاب را بر آنان فورى مى‏ساخت، و ليكن عجله نكرد، چون غفور و داراى رحمت است، بلكه عذاب را براى موعدى كه قرار داده و از آن به هيچ وجه گريزى ندارند حتمى نمود، و به خاطر اينكه غفور و داراى رحمت است، از فوريت آن صرفنظر فرمود، پس جمله"بل لهم موعد..."كلمه‏اى است كه به عنوان حكم صادر گفته شده نه اينكه خيال شود صرف حكايت است، زيرا اگر حكايت بود جا داشت بفرمايد: "بل جعل لهم موعدا..." ـ دقت فرمائيد. 

كلمه"غفور"صيغه مبالغه است كه بر كثرت مغفرت دلالت مى‏كند و الف و لام در "الرحمة"الف و لام جنس است، يعنى همه قسم رحمت را دارد، و"غفور ذو الرحمة"معنايش اين است كه رحمت خدا شامل هر چيز هست.بنا بر اين، كلمه"ذو الرحمة"عموميتش از دو كلمه"رحمان"و"رحيم"بيشتر است با اينكه اين دو نيز دلالت بر كثرت و يا ثبوت و استمرار دارد.پس"غفور"به منزله خادم براى"ذى الرحمة"است، يعنى غفور مشمولين ذو الرحمة را بيشتر مى‏كند، و موانعى را كه نمى‏گذارد رحمت خدا شامل مشمول شود برطرف مى‏سازد و وقتى برطرف ساخت صفت ذو الرحمة كار خود را مى‏كند و آن را نيز شامل مى‏گردد. 

پس غفور كوشش و كثرت عمل دارد، و ذى الرحمة انبساط و شمول بر هر چيز كه مانعى در آن نيست، و به خاطر همين نكته است كه مغفرت را به صيغه مبالغه و رحمت را به ذى الرحمة كه شامل جنس رحمت است تعبير آورده ـ دقت بفرمائيد ـ و به كلامهاى طولانيى كه در اين زمينه گفته شده وقعى نگذاريد. 

"و تلك القرى اهلكناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلكهم موعدا". 

مقصود از"قرى"اهل قريه‏ها است كه مجازا به خود قريه‏ها نسبت داده شده، به دليل اينكه سه بار ضمير اهل يعنى ضمير"هم"را به آن برگردانيده.و كلمه مهلك ـ به كسر لام ـ اسم زمان است.معناى آيه روشن است، و در اين مقام است كه بفهماند تاخير هلاكت كفار و مهلت دادن از خداى تعالى كار نوظهورى نيست، بلكه سنت الهى ما در امم گذشته نيز همين بوده كه وقتى ظلم را از حد مى‏گذراندند هلاكشان مى‏كرديم، و براى هلاكتشان موعدى قرار مى‏داديم.از همينجا روشن مى‏شود كه عذاب و هلاكى كه اين آيات متضمن آن است عذاب روز قيامت نيست بلكه مقصود عذاب دنيايى است، و آن عبارت است از عذاب روز بدر ـ اگر مقصود تهديد بزرگان قريش باشد ـ و يا عذاب آخر الزمان ـ اگر مقصود تهديد همه امت اسلام بوده باشد ـ كه تفصيلش در سوره يونس گذشت. 

پى‏نوشت‏ها: 

1) كوه‏ها به صورت تلهائى ريگ در مى‏آيد.سوره مزمل، آيه .14

2) كوهها مانند پشم حلاجى شده مى‏باشد.سوره قارعه، آيه .5

3) زمين غبارى افشان مى‏شود.سوره واقعه، آيه .6

4) كوه‏ها را به حركت درآورده به صورت سرابى شكل مى‏گيرد.سوره نبا، آيه .20

5) و روشن گشت زمين به نور پروردگارش.سوره زمر، آيه .69

6) پاداش ايشان نزد پروردگار جنت‏هاى عدن است.سوره بينه، آيه .8

7) ايشان ديدار خواهند كرد پروردگار خويش را.سوره هود، آيه .29

8) آيا پنداشته‏ايد كه ما شما را بيهوده آفريده‏ايم و شما به سوى ما برنمى‏گرديد.سوره مؤمنون، آيه .115

9) مرحوم علامه طباطبائى اين آيه را به اشتباه"بل ظننتم..."ضبط نموده و به شرح و توضيح آن پرداخته است كه صحيح آن"بل زعمتم..."است. 

10) كسانى كه از راه خدا گمراه شدند عذاب دردناكى دارند به خاطر اينكه روز حساب را از ياد بردند.سوره ص، آيه .26

11) و ليكن پنداشتيد كه خدا بسيارى از كارهايى را كه مى‏كنيد نمى‏داند.سوره حم سجده، آيه .22

12) مفردات راغب، ماده"شفق". 

13) اى كاش قبل از اين مرده بودم.سوره مريم، آيه .23

14) سوره اسرى، آيه .13

15) هر امتى به سوى كتاب خودش خوانده مى‏شود.سوره جاثيه، آيه .2