 است - بحث‏سابق است كه گفتيم - ولى از نظر آن كسى كه اين فراق در او اثر مى‏گذارد، نامش‏مصيبت است.به طور كلى آيا بر وجود سختيها، شدايد، عداوتها، رقابتها، جنگها، بيماريها و...اثرى مترتب هست‏يا نه؟اتفاقا اينهاهم همين طورند، يعنى خود همين مصائب و سختيها و شدتها يك عامل بزرگى هستند براى خوبيها و تكاملهاى بعدى.

در اينجا اتفاقا اگر كسى ايراد را در جهت عكس‏بياورد، از ايراد در اين جهت كمتر نيست.ما سلامت، قدرت، ثروت، امنيت را مى‏گوييم خوبى، خوبى هم هست ولى همينها را اگراز نظر عوارضى كه بعد به وجود مى‏آورند نگاه كنيم، مى‏بينيم كه چندان خوب نيستند.معمولا - البته كليت‏ندارد - قدرت غرور مى‏آورد، غرور بدبختى مى‏آورد، ثروت فساد مى‏آورد، فساد بدبختى مى‏آورد، سلامت آرامش روحى مى‏آورد،آرامش و بى خيالى بعدها بدبختى مى‏آورد، امنيت زياد كه هيچ وقت انسان از طرف دشمن تهديد نشود، تنبلى و تن‏پرورى‏مى‏آورد.ولى در جهت مخالف، ضعف است كه انسان را به سوى پيشرفت مى‏كشاند.از نظر مقياس سعادت كه هميشه‏بحث مى‏كنند، انسان خيال مى‏كند كه سعادت يعنى قدرت، سعادت يعنى ثروت، سعادت يعنى سلامت، در صورتى كه اين‏طور نيست، اى بسا قدرتمند و ثروتمندى كه همين قدرت و ثروتش او را به بدبختى مى‏كشاند.

حال فرمول سعادت چيست و سعادت چگونه‏براى انسان تامين مى‏شود؟آيا معناى سعادت نيل به آرزوست‏يا رضايت داشتن از وضع موجود؟همين اشكال بر تمام اينها وارداست.عده‏اى اين فرضيه را گفته‏اند - فرضيه بدى هم نيست - كه سعادت به اين است كه انسان هميشه در خيال سعادت‏باشد، مى‏گويند به اندازه‏اى كه انسان از فكر سعادت سعادتمند است، از خود وجود واقعى سعادت سعادتمند نيست.

صفحه : 309
شعرى هست كه از قديم در عربى نقل كرده‏اند: امانى ان تحصل تكن غاية المنى و الا فقد عشنا بها زمنا رغدا اى آرزوها اگر برسى و ما به‏تو برسيم كه چه بهتر، اگر هم نرسى يك عمر ما با تو خوش زندگى كرديم.

آرزوداشتن مساوى است با نداشتن و نداشتن مساوى است با طلب كردن.

انسان اگر بخواهد در اين دنيا سعادتمند باشد، هميشه‏بايد چيزهايى را نداشته باشد و با عشق و اميد و آرزو دنبال آنها بدود. وجدان كامل، مرگ آرزو در انسان است و مرگ آرزوبدترين بدبختى در اين دنيا براى بشر است و لهذا قرآن يك تعبيرى دارد، مثل اينكه جواب اين اشكال است، درباره قيامت(آنجاكه نظامش با نظام اينجا فرق مى‏كند، كه آن هم رازى دارد)مى‏فرمايد: «لا يبغون عنها حولا» (1) يعنى در آنجا كسى آرزوى دگرگونى‏نمى‏كند، يعنى آدم سير نمى‏شود.وضع اين دنيا اين طور است كه انسان هر چيزى را تا وقتى ندارد مى‏خواهد،وقتى كه دارا شد از آن سير مى‏شود، باز دنبال يك چيز ديگرى مى‏رود.قرآن مى‏گويد ولى در آن دنيا اين طور نيست «لا يبغون عنهاحولا» ، در آنجا آنچه را كه دارند، ديگر آرزوى دگرگونى و تحول و تنوع در آن نمى‏شود.

معروف است كه مى‏گويند سفير انگليس با ناپلئون ملاقات كرد واين در همان وقتى بود كه ميان آنها اختلاف و جنگ بود. ناپلئون به سفير انگليس گفت: فرق ما فرانسويهابا شما انگليسيها اين است كه ما طالب شرافتيم، ولى شما طالب ثروت.

او گفت: بله، همين طور است، انسان هميشه‏طالب آن چيزى است كه ندارد! بله، انسان هميشه طالب و دنبال آن چيزى است كه ندارد، پس بايد يك نداشتنى در كار باشد، واتفاقا به اندازه‏اى كه اين مصيبتها و ضربتها بر روح بشر، قوه‏ها را در وجود انسان به فعليت مى‏رساند، هيچ چيز اين كار رانمى‏كند.مى‏گويند شاهكارهايى كه بشر به وجود آورده است، مولود دو عامل است، يا مولود عامل عشق است‏يا مولود عامل‏مصيبت.باز در عشق هم مى‏گويند عشق وقتى مى‏تواند شاهكار به وجود بياورد كه وصال‏كامل در كار نباشد، وصال، اول خمود است، عشقهايى كه با فراق توام

.............................................................. 1.كهف/108.

صفحه : 310
است.بهترين شعرها را شاعر در حالى گفته است كه‏يا عاشقى بوده است كه گرفتار فراق بوده، يا گرفتار مصيبت بوده است و اين در ادبيات و در مطلق ابداعها فوق العاده صادق‏است.ابو الحسن تهامى قصيده‏اى دارد در عربى كه از شاهكارهاى قصايد عربى است، پسرش مرده بود[و او در سوگ پسرش گفت]:«حكم المنية في البرية جار - ما هذه الدنيا بدار قرار...» هنوز هم بعد از ششصد هفتصد سال، وقتى كه انسان‏مى‏خواند تكان دهنده است.حافظ آن غزل معروفش را كه[با اين بيت‏شروع مى‏شود]: بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد كه به نظر من براى هميشه زنده است وهميشه تكان دهنده است، در وقتى سروده كه اين تارهاى وجودش با مصيبت فرزندش به لرزش در آمده بوده است.

سختى و مصيبت اين طور نيست كه اثرش‏فقط خمود و بريدن و قطع كردن باشد، اثرش بيشتر تحريك است.مى‏گويند يهوديها شخصيت‏خودشان را مديون دو چيز هستند،يكى اينكه اينها مردمى هستند كه به همان سنن نژادى، دينى، اسرائيلى خودشان صد در صد پايبندند، دوم اينكه‏اين مردم عاشق پايبند به اين سنن و مليت‏خودشان، در دنيا مصيبت و سختى خيلى ديده‏اند و اين الآن يك واقعيتى است كه ده‏ميليون يهودى واقعا بر تمام دنيا اگر نگوييم، بر نيمى از دنيا حكومت مى‏كنند، هفتصد ميليون مسيحى واقعا مستعمرو مستثمر همين ده ميليون يهودى هستند و اينها قسمتى از اين قوت و نيرو و هوشيارى و بيدارى و وحدت واتفاق خودشان را مديون سختيها و زجرها و شكنجه‏هايى هستند كه در طول تاريخ ديده‏اند.

قرآن كريم‏هم روى همين جهت است كه بلايا را بدبختى نمى‏خواند: و نبلوكم بالشر و الخير فتنة و الينا ترجعون (1) .

و لنبلونكم‏بشى‏ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات‏و بشر الصابرين، الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون (2) .

ما شما رابا اين سختيها در بوته آزمايش در مى‏آوريم(نه اينكه اينها بد باشند).

آنهايى كه در مقابل سختيها ايستادگى مى‏كنند و از ميدان‏در نمى‏روند، آنها را بشارت و مژده بده (3) .

.............................................................. 1.انبياء/35. 2.بقره/156 و 157. 3.[ترجمه آيات قريب به مضمون است].


صفحه : 311
يا در حديث داريم كه: ان الله اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا (1) .

خداوند آنگاه كه بنده‏اى‏را دوست بدارد، او را در گرداب بلا فرومى‏برد، فرو بردنى.

«غت‏» به معنى زير آب كردن كسى است، يعنى اصلا خداوند اورا در گرداب بلايا و شدايد فرومى‏برد.در همين زمينه مثال ذكر مى‏كنند - و خوب هم ذكر مى‏كنند- مى‏گويند در اين دنيا كسى پيروزمند است كه قدرت‏شناورى داشته باشد، شناورى در امواج بلاها و سختيها، و اين شناورى‏را كسى مى‏تواند بلد باشد كه در اين موج بيفتد و الا انسان اگر صد سال كتاب بخواند و نرود در يك درياچه‏اى، حوضچه‏اى‏شناورى كند، آيا ممكن است‏شناورى را ياد بگيرد؟انسان شناورى را در عمل بايد ياد بگيرد، يعنى بايد بيفتد درآب، در حالتى كه احساس خطر مى‏كند، آن وقت است كه نيرو