دى طاغى و سركش پيدا مى‏شوند كه تنها راه جلوگيرى از آنها مجازاتها وكيفرهاست كه احيانا بايد سخت و شديد باشد. 

از طريق تقويت ايمان و ايجاد تربيت صحيح و اصلاح جامعه و از بين بردن علو وقوع جرم مى‏توان از تعداد جرمها و جنايتها تا حدود زيادى كاست و بايد هم از اين راهها استفاده كرد ولى نمى‏توان انكار كرد كه مجازات هم در جاى خود لازم است و هيچ وقت موفق نشود كه از طريق اندرزگويى و ارشاد و ساير وسائل آموزشى و پرورشى بتواند همه مردم را تربيت كند و اميدى هم نيست كه تمدن و زندگى مادى كنونى بتواند وضعى را بوجود آورد كه هرگز جرمى واقع نشود تمدن امروز نه تنها جرمها را كم نكرده است‏بلكه به مراتب آنها را بيشتر و بزرگتر كرده است. 

دزديهايى كه در قديم به شكل آفتابه دزدى جيب‏برى يا سرگردنه گرفتن انجام مى‏گرفت امروز به هزار رنگ و شكل مرئى و نامرئى زير پرده و روى پرده انجام مى‏گيرد روى پرده‏اش هم كم نيست مى‏بينيم يك كشتى و يا چند كشتى را از دريا مى‏دزدند. 

به دلائلى كه ذكر شد بايد پذيرفت كه وضع مجازاتها و كيفرها قراردارى براى اجتماعات بشرى لازم و مفيداست ولى چنان كه قبلا گفته شد لازم است وضع كنندگان مقررات جزائى تناسب جرم و مجازات را رعايت كنند. 

اما نكته جالب توجه اين است كه اينگونه مجازاتها در جهان آخرت معقول نيست; زيرا در آنجا نه جلوگيرى از تكرار جرم مطرح است نه تشفى نه آخرت جاى عمل است تا عقوبت كردن انسان به اين منظور باشد كه دوباره مرتكب كردار زشت نشود و نه خدا - العياذ بالله - حس انتقامجويى و تشفى [طلبى] دارد كه بخواهد براى خالى كردن عقده دل خود انتقام بگيرد و نه در آنجا مساله تشفى قلب مظلومين مطرح است‏خصوصا اگر آن مظلوم از اولياء خدا و مظاهر رحمت واسعه الهيه باشد بديهى است كه براى غير اولياء نيز در جهان و انفسا اندكى خير و رحمت و مغفرت بر يك دنيا انتقام از دشمن ترجيح دارد. 

به علاوه همه عذابها كه مربوط به حقوق مردم نيست تا گفته شود عدل الهى ايجاب مى‏كند كه رضاى دل مظلومين از راه انتقام ظالم تحصيل شود قسمت مهمى از عذابها مربوط است‏به شرك ريا، ترك عبادت خدا و امثال اينها كه «حق الله‏» است نه «حق الناس‏»و در اين گونه موارد هيچ يك از دو اثر و خاصيتى كه براى مجازاتهاى دنيوى هست وجود ندارد. 

مكافات دنيوى 
دومين نوع از انواع مجازات كيفرهايى است كه رابطه على و معلولى باجرم دارند يعنى معلول جرم و نتيجه طبيعى آن است اين كيفرها را «مكافات عمل‏» يا «اثر وضعى گناه‏» مى‏نامند. بسيارى از گناهان اثرات وضعى ناگوارى در همين جهان براى ارتكاب كننده بوجود مى‏آورد مثلا شرابخوارى علاوه بر اينكه زيانهاى اجتماعيى ببار مى‏آورد صدمه‏هايى بر روان و جسم شرابخوار وارد مى‏سازد. شرابخوارى موجب اختلال اعصاب و تصلب شرايين ورناراحتيهاى كبدى مى‏گردد. فحشاء و ممكن است‏سوزاك و سفليس توليد كند. 

اينها اثر ذاتى گناه است و كيفر قانونى نيست تا گفته شود كه بايد تناسب جزم و مجازات در آن رعايت گردد اگر كسى سمى كشنده را بنوشد و به اندرز نصيحت‏گو اعتنا نكند خواهد مرد. مردن نتيجه طبيعى و اثر وضعى نوشيدن سم است چنين آدم خيره سرى قطعا مى‏ميرد ولى غلط است كه كسى بگويد اين بيچاره فقط پنج دقيقه مرتكب جرم شده چرا به كيفر مرگ مبتلا شد و هستى خود را از دست داد؟ اگر به كسى بگويند خود را از قله كوه پرت نكن و گرنه نابود مى‏گردى حق ندارد اعتراض كند و بگويد چه تناسبى هست ميان خيره سرى من و اين جزاى شاق. اينجا حساب علت و معلول است . سقوط از كوه يا نوشيدن زهر علت است و نابودى معلول آن است اثر آن علتها اين است و جز اين نتواند بود. 

مساله تناسب جرم و كيفر مربوط به كيفرهاى قراردادى است كه رابطه آنها با جرم رابطه قراردارى است نه واقعى و ذاتى اما مكافاتهاى طبيعى نتيجه و لازمه علمند و همانطورى كه در بخش دوم اين كتاب بيان كرديم هر چيزى در نظام علت و معلول جهان موقعيت‏خاصى دارد و هرگز ممكن نيست كه علت واقعى معلول واقعى را به دنبال خود نياورد. 

در بحث تفاوتهاى دنيا و آخرت گفتيم كه دنيا موسم كشت است و آخرت فصل درو ولى گاهى برخى از اعمال در همين دنيا نتايج‏خود را نشان مى‏دهد و به اصطلاح كشته‏ها درو مى‏گردد البته اين دريافت ثمره عمل و درو كردن كشته نوعى از جزاى الهى است ولى جزاى كامل نيست محاسبه دقيق و مجازات كامل در آخرت انجام مى‏گيرد دنيا خانه عمل است و احيانا جزا هم در آن ديده مى‏شود ولى آخرت صد در صد خانه جزا و حساب است در آنجا مجالى براى عمل نيست. 

كارهايى كه مربوط به مخلوق خداست‏خواه نيكى و خدمت‏به خلق باشد يا بدى و صدمه به مردم غالبا در همين دنيا پاداش و كيفرى دارد بى‏آنكه چيزى از جزاى اخروى آنها كاسته گردد. 

بدى كردن با والدين در همين جهان كيفر دارد مخصوصا اگر آن بدى - العياذ بالله - كشتن والدين باشد. حتى اگر پدر و مادر انسان فاسق و يا كافر هم باشند باز هم بدى نسبت‏به آنها بى عكس العمل نمى‏ماند. 

منتصر عباسى پدرش متوكل را كشت و پس از مدت كوتاهى خودش نيز كشته شد در حالى كه متوكل مرد بسيار خبيث و ناپاكى بود متوكل در محافل انس و سرگرميش اميرالمؤمنين على (عليه السلام) را به مسخره مى‏گرفت دلقكهايش خود رابه قيافه آن حضرت مى‏ساختند و تقليد در مى‏آوردند و مسخرگى مى‏كردند و در اشعار خويش به او اهانت مى‏كردند گويند منتصر از او شنيد كه حضرت فاطمه سلام الله عليها را دشنام مى‏دهد از بزرگى پرسيد كه مجازاتش چيست؟ وى پاسخ داد قتلش واجب است ولى بدان كه هر كس پدرش را بكشد عمرش كوتاه خواهدبود منتصر گفت من باكى ندارم كه در اطاعت‏خدا عمر من كوتاه گردد. پدرش را كشت و پس از وى هفت ماه بيشتر زنده نماند (1) 

على (عليه السلام) در مورد عكس العمل احسان و خدمت‏به خلق در همين جهان مى‏فرمايد: 

لا يزهدنك فى المعروف من لايشكره لك فقد يشكرك عليه من لا يستمتع بشى‏ء منه و قد تردك من شكر الشاكر اكثر مما اضاع الكافر و الله يحب المحسنين. (2) 

«اينكه گاهى به كسى نيكى مى‏كنى و او قدرشناسى نمى‏كند (و يا ناسپاسى مى‏كند) تو را به كار نيك بى رغبت نكند كه احيانا تو پاداش خويش را بيش از آنچه بخواهى از او بگيرى از دست كسى مى‏گيرى كه هيچ به او نيكى نكرده‏اى به هر حال جهان پاداش تو را پس مى‏دهد ولو از ناحيه‏اى كه تو هرگز گمان نمى‏برى‏». 

مولوى در مورد عمل و عكس العمل مى‏گويد: 

اين جهان كوه است و فعل ما ندا باز آيد سوى ما از كه صدا 

ديگرى در مجازاتها و مكافاتهاى دنيا مى‏گويد: 

به چشم خويش ديدم در گذرگاه كه زد بر جان مورى مرغكى را هنوز از صيد منقارش نپرداخت كه مرغ ديگر آمد كار او ساخت چو بدكردى مشو ايمن ز آفات كه واجب شد طبيعت را مكافات 

البته نبايد چنين بينديشيم كه هر گاه صدمه و مصيبتى بر يك فرد يا يك گروه وارد شد حتما مكافات اعمال آنهاست زيرا مصائب اين جهان فلسفه‏هاى ديگرى هم دارد آنچه كه ما معتقد هستيم اين است كه در اين جهان ف