چنين فرمود: 

«براى توبه ناچار همنشينى خواهد بود كه هرگز از تو جدانمى‏گردد با تو دفن مى‏گردد در حالى كه تو مرده‏اى و او زنده است همنشين تو اگر شريف باشد تو را گرامى خواهد داشت و اگر نابكار باشد تو را به دامان حوادث مى‏سپارد آنگاه آن همنشين با تو محشور مى‏گردد و در رستاخيز با تو برانگيخته مى‏شود و تو مسؤول آن خواهى بود پس دقت كن كه همنشينى كه انتخاب مى‏كنى نيك باشد زيرا اگر او نيك باشد مايه انس تو خواهد بود و در غير اين صورت موجب وحشت تو مى‏گردد آن همنشين كردار تو است‏». 

قيس بن عاصم عرض كرد دوست مى‏دارم كه اندرزهاى شما به صورت اشعارى در آورده شود تا آن را حفظ و ذخيره كنم و موجب افتخار ما باشد رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور فرمود كسى به دنبال حسان بن ثابت‏برود ولى قبل از اينكه حسان بيايد قيس خودش كه از سخنان رسول اكرم به هيجان آمده بود نصايح رسول خدا را به صورت شعر در آورد و به حضرت عرضه داشت اشعار اين است: 

تخير خليطا من فعالك انما قرين الفتى فى القبر ما كان يفعل و لابد بعد الموت من ان تعده ليوم ينادى المرء فيه فيقبل فان كنت مشغولا بشى‏ء فلا تكن بغير الذى يرضى به الله تشغل فلن يصحب الانسان من بعدموته و من قبله الا الذى كان يفعل الا انما الانسان ضيف الاهله يقيم قليلا فيهم ثم يرحل 

«از كردار خويشتن دوستى براى خود برگزين كه رفيق آدمى در گور (برزخ) همان اعمال او مى‏باشد.» 

«بناچار بايد همنشين خود را براى روز رستاخيز انتخاب كنى و آماده سازى.» 

«پس اگر بچيزى سرگرم مى‏شوى مراقب باش كه جز به آنچه خدا مى‏پسندد نباشد.» 

«زيرا آدمى پس از مرگ جز با كردار خويش قرين نمى‏گردد.» 

«همانا آدمى در خانواده خود ميهمانى بيش نيست كه اندكى در ميان ايشان درنگ و سپس كوچ كند.» (13) 

در حديث است كه: 

انما هى اعمالكم ردت اليكم. 

اين عذابها همان اعمال و كردارهاى شماست كه به سوى شما برگردانيده شده است. 

آفرين بر سعدى، عالى سروده است: 

هر دم از عمر مى‏رود نفسى چون نگه مى‏كنم نمانده بسى اى كه پنجاه رفت و درخوابى مگر اين پنج روز دريابى خجل آنكس كه رفت و كار نساخت كوس رحلت زدند و بار نساخت عمر، برف است و آفتاب تموز اندكى ماند و خواجه قره هنوز هر كه آمد عمارتى نو ساخت رفت و منزل به ديگرى پرداخت برگ عيشى به گور خود فرست كس نيارد ز پس تو پيش فرست اى تهيدست رفته در بازار ترسمت‏برنياورى دستار 

يادى از استاد 
از استاد خودم عالم جليل القدر مرحوم آقاى حاج ميرزا على آقا شيرازى (اعلى الله مقامه) كه از بزرگترين مردانى بود كه من در عمر خود ديده‏ام و به راستى نمونه‏اى از زهاد و عباد و اهل يقين و يادگارى از سلف صالح بود كه در تاريخ خوانده‏ايم جريان خوابى را به خاطر دارم كه نقل آن بيفايده نيست. 

در تابستان سال بيست و سال بيست و يك، من از قم به اصفهان رفتم و براى اولين باز در اصفهان با آن مرد بزرگوار آشنا شدم و از محضرش استفاده كردم البته اين آشنايى بعد تبديل به ارادت شديد از طرف من و محبت و لطف استادانه و پدرانه از طرف آن مرد بزرگ شد بطورى كه بعدها ايشان به قم آمدند و در حجره ما بودند آقايان علماء بزرگ كه همه به ايشان ارادت مى‏ورزيدند در آنجا از ايشان ديدن مى‏كردند. 

در سال بيست كه براى اولين بار به اصفهان رفتم هم مباحثه گراميم كه اهل اصفهان بود و يازده سال تمام با هم هم مباحثه بوديم و اكنون از مدرسين و مجتهدين بزرگ حوزه علميه قم است‏به من پيشنهاد كرد كه در مدرسه صدر عالم بزرگى است كه نهج البلاغه تدريس مى‏كند بيا بروم به درس او اين پيشنهاد براى من سنگين بود طلبه‏اى كه «كفاية الاصول‏» مى‏خواند چه حاجت دارد كه به پاى تدريس نهج البلاغه برود؟! نهج البلاغه را خودش مطالعه مى‏كند و با نيروى اصل برائت و استصحاب مشكلاتش را حل مى‏نمايد! 

چون ايام تعطيل بود و كارى نداشتم و به علاوه پيشنهاد از طرف هم مباحثه‏ام بود پذيرفتم رفتم اما زود به اشتباه بزرگ خودم پى بردم دانستم كه نهج البلاغه را من نمى‏شناختم و نه تنها نيازمندم به فراگرفتن از استاد بلكه بايد اعتراف كنم كه نهج البلاغه، استاد درست و حسابى ندارد. به علاوه ديدم مردى از اهل تقوا و معنويت روبرو هستم كه به قول ما طلاب ممن ينبغى ان يشد اليه الرجال «از كسانى است كه شايسته است از راههاى دور بار سفر ببنديم و فيض محضرش را دريابيم.» 

او خودش يك نهج البلاغه «مجسم‏» بود مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود. براى من محسوس بود كه روح اين مرد با روح اميرالمؤمنين (عليه السلام) پيوند خورده و متصل شده است. راستى من هر وقت‏حساب مى‏كنم بزرگترين ذخيره روحى خودم را درك صحبت اين مرد بزرگ مى‏دانم; رضوان الله تعالى عليه و حشره مع اوليائه الطاهرين والائمه الطيبين. 

من از اين مرد بزرگ داستانها دارم از جمله به مناسبت‏بحث رؤيائى است كه نقل مى‏كنم: 

ايشان يك روز ضمن درس در حالى كه دانه‏هاى اشكشان بر روى محاسن سفيدشان مى‏چكيد اين خواب را نقل كردند و فرمودند: 

«درخواب ديدم مرگم فرا رسيده است; مردن را همان طورى كه براى ما توصيف شده است درخواب يافتم; خويشتن را جدا از بدنم مى‏ديدم، و ملاحظه كه بدن مرا به قبرستان براى دفن حمل مى‏كنند مرا به گورستان بردند و دفن كردند و رفتند من تنها ماندم و نگران كه چه بر سر من خواهد آمد؟! ناگاه سگى سفيد را ديدم كه وارد قبر شدو در همان حال حس كردم كه اين سگ، تندخويى من است كه تجسم يافته و به سراغ من آمده است. مضطرب شدم در اضطراب بودم كه حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) تشريف آوردند و به من فرمودند: غصه نخور، من آن را از تو جدا مى‏كنم.» (14) 

در اين داستان اشاره‏اى به شفاعت هست كه در بحث آينده به يارى خدا عنوان مى‏كنيم. 

كوتاه سخن 
پاسخ اشكال «تناسب كيفر و گناه‏» به اين صورت خلاصه مى‏شود كه رعايت تناسب بحثى است كه در مورد كيفرهاى اجتماعى و قراردادى قابل طرح است البته دراينگونه كيفرها قانونگزار بايد متناسب بودن كيفر را با جرم درنظر بگيرد اما در كيفرهايى كه رابطه تكوينى باعمل دارد يعنى معلول واقعى و اثر حقيقى كردار است‏يا كيفرى كه با گناه رابطه عينيت و وحدت دارد يعنى در حقيقت‏خود عمل است مجالى از براى بحث تناسب داشتن و نداشتن نيست. 

برتراند راسل كه مى‏گويد چگونه ممكن است‏خدايى باشد و ما در برابر جرمهاى بسيار كوچك مجازاتهاى بسيار بزرگ بكند اين معنى را درك نمى‏كرده كه رابطه آخرت با دنيا از قبيل روابط قراردادى واجتماعى نيست. 

امثال راسل از معارف و حقايق اسلامى دور و بيخبرند، با الفباى معارف الهى هم آشنايى ندارند. آشنايى امثال راسل فقط با دنياى مسيحى است از حكمت و فلسفه و عرفان اسلامى و از معارف بلند اسلامى كمترين آگاهى ندارند. راسل در نظر كسى كه اندك آشنايى با معارف اسلامى دارد در فلسفه به مفهوم اسلامى و شرقى آن يك كودك دبستانى هم بشمار نمى‏رود. 

اسلام در دامن خود مردان بزرگى را تربيت كرده است كه در وق