 به خرج مى‏دهد و شناور مى‏شود و شناورى مى‏كند.بنابراين اگر مصائب‏و سختيها و بلايا و شدايد از زندگى بشر برخيزد، آن وقت اول تباهى و نابودى بشر است.

- فرموديد كه در ادبيات هميشه از چيزهايى‏كه انسان به آن دسترسى ندارد صحبت كرده‏اند.يكى از دوستان ما در فرانسه، در اين زمينه مطالعات خيلى زيادى كرده بودو ادبيات شرق را وقتى با ادبيات غرب مقايسه مى‏كرد مى‏گفت تمام ادبا و شعراى مشرق زمين هميشه در تمام‏اشعارشان از سه چيز صحبت كرده‏اند: يار، جويبار و كنار سبزه‏زار، و شراب، چون هميشه از اين سه چيز در محروميت بوده‏اند،منطقه خشك و بى آب و علفى داشته‏اند و هميشه دنبال آب و جويبار و سبزه‏زار بوده‏اند، از شراب هم منع مى‏شده‏اندو مجبور بوده‏اند پنهانى بخورند و يكى هم يار است كه دسترسى به يارى نداشته‏اند.ولى اينها را در فرهنگ مغرب زمين هيچ‏نمى‏بينيم، آنها از سبزه اصلا صحبت نمى‏كنند براى آنكه سبزه دلشان را زده است و بيشتر از آفتاب صحبت مى‏كنند، زيرا آنهامعمولا آفتاب نداشته‏اند و براى اينكه مثلا بخواهند يك روز زيبا را توصيف كنند اول از وصف يك روز آفتابى شروع مى‏كنند.

از مشروب هم اصلا صحبت نمى‏كنند چون هميشه‏در اختيارشان بوده است.در مورد يار هم كه هميشه دستشان در گردن يار بوده است!معمولا آنها از سه چيز صحبت‏مى‏كنند، يكى آفتاب است، ديگرى پول است و سوم تعطيلات، چون معمولا فعاليتهاى زيادى مى‏كنند و كمتر وقت براى استراحت دارند.

استاد: اين‏جزء مسائلى است كه در اروپا مطرح است و راسل هم طرح كرده

.............................................................. 1.بحار الانوار، ج 15/ص 55، چاپ كمپانى، نقل از كافى.

صفحه : 312
است و آن مردن عشق است در اروپا و آن مسرتهاى خاصى كه فقط‏ناشى از عشق است و يا آثار و ابداعاتى كه بشر در اثر اين پديده به وجود مى‏آورد، و مى‏گويند چون وصال‏زياد شده است و رايگانى خيلى زياد است، ديگر خود به خود مردن اين روح است در بشر.البته اين را هم قبول دارند كه فراق‏مطلق هم چيزى نيست، بايد اينها آميخته باشد، يعنى اگر برسد به حدى كه ياس به وجود بيايد، ديگر شاهكار و ابداع هم به‏وجود نمى‏آيد، بايد هم اميد باشد و هم فراق هر دو، كه در اينجاست كه شاهكار حتما به وجود مى‏آيد.

اما مساله «مى‏» و اين حرفها اين طور نيست‏كه صرف نداشتن باشد.در مشرق زمين خيلى چيزها از قديم ممنوع بوده، گوشت‏خوك هم هميشه ممنوع بوده،چرا هرگز در ادبيات گوشت‏خوك منعكس نيست؟ «مى‏» اساسا از جهت آن حالت بى خودى و مستى كه ايجاد مى‏كند، حالتى كه انسان‏را از فكر و عقل و اين چيزها خالى مى‏كند، موضوع شعر قرار داده شده است، منتها آن كسى كه از رنج دنيا ناراحت بوده، مى‏را از آن جهت توصيف كرده كه يك مدتى او را از فكرهاى موذى و از فكر درباره مصيبتى كه از ناحيه فلان ظالم به او رسيده،بى‏خبر نگه مى‏دارد، و آن كسى كه يك مشرب عرفانى داشته - كه اكثر هم همين طور است - از باب اينكه عشق را مافوق‏عقل مى‏داند و با پيدايش عشق يك حالت بى خودى[به او دست مى‏دهد]. البته مقصود بى خودى مافوق خودى عقل است، نه‏بى خودى مادون خودى عقل.آن اولى كه توصيف مى‏كند، مى‏خواهد از حد عقل يك درجه پايين بيايد، مى‏خواهد فاقدعقل باشد، برسد به درجه حيواناتى كه حس نمى‏كنند.آن ديگرى كه توصيف مى‏كند، مى‏خواهد به يك مرحله بى خودى مافوق‏خودى عقل برسد.بنابراين موضوع واقع شدن مى و باده روى اين نكته بوده، نه اينكه فقط مردم محروم بوده‏اند،خيلى از محروميتها بوده كه اين جهت را به وجود نياورده است.

اما خوب، موضوع سبزه و جويبار و اين حرفها را شايد راست بگويدو همين طور باشد، يعنى وقتى كه افراد بشر هميشه با بهترين سبزه‏ها و گلها و بهترين جويبارها مواجه‏بوده‏اند و شخص از اولى كه بچه بوده، در خانه‏اى كه متولد شده است بهترين گلها را ديده، چشمش به آنها افتاده و بعد هم‏هر جا رفته غير از اين نديده، قهرا اين براى او محرك نيست، هيجان آور نيست، احساسات او را تهييج نمى‏كند ولى‏اگر فاقد آنها باشد و بعد بيايد ببيند، احساساتش خيلى تهييج مى‏شود.

صفحه : 313
- ما اصولا تبعيض يا بى‏عدالتى يا شر را درموجودات جامد طبيعت نمى‏بينيم، بلكه يك نظام مرتب در آنها مشاهده مى‏كنيم، آنچه مى‏بينيم در موجودات زنده و در انسانهاست‏و ما بايد جوابمان را به اين بى‏نظمى‏ها و اين شرور بدهيم.ما نمى‏خواهيم سياهيهاى‏تابلوى طبيعت باشيم تا تابلوى طبيعت زيبا شود، چرا سفيدى نباشيم؟ استاد: آنچه كه من عرض كردم شامل انسانهاهم مى‏شد.شما مى‏گوييد چرا من سياهى‏اش باشم.اين «چرا من سياهى‏اش باشم‏» همان فكر اول را به وجود مى‏آورد، البته‏در يك حدودى.ببينيد، يك تفاوتهاى طبيعى در افراد هست و يك تفاوتهاى اجتماعى كه مربوط به نظم اجتماع و درحدود اختيارات بشر است.تفاوتهاى طبيعى همين است كه فرضا شما داراى يك شخصيت طبيعى خاصى هستيد، طرز تفكرشما با طرز تفكر ديگرى فرق مى‏كند، ممكن است‏شما يك مزايايى نسبت به ديگرى داشته باشيد و ديگرى مزايايى‏نسبت به شما داشته باشد، اولا شما پسر پدر خودتان كه در فلان شهر بوده است هستيد و ديگرى پسر پدر خودش هست كه در شهرديگرى زندگى مى‏كند.اينهاست كه سؤال ندارد كه بگوييم: چرا خدا اين كار را كرد، چرا من را پسر آن پدر قرار نداد واو را پسر اين پدر قرار نداد؟اينهاست كه چرا بر نمى‏دارد، يعنى پسر اين پدر همين است، نه اينكه اين شخصيت كه الآن‏منش اين شخص را دارد، مى‏توانست همين منش را داشته باشد ولى پسر پدر و مادر شما باشد، و شما همين شما باشيد و پسر پدرو مادر او باشيد، چون اصلا اين هستى مجموع همان خاصيتها و ژنهايى است كه ابتدائا از آن پدر و مادر به ارث رسيده، و اوهمين بوده و غير از اين نمى‏توانست باشد و مبدا هستى همين لباسى را كه او مى‏توانست داشته باشد به او پوشانده است نه غيرآن را.پس در مساله تبعيضها مقصود ما تبعيضهاى طبيعى بود، يعنى اختلافاتى كه در نفس و ذات طبيعت ميان افراد وجود دارد.

- چرا بشرى كه جاهل بوده و به تمدن دسترسى نداشته، گرفتاربليات و آفات بوده و بعدا كه به علم و صنعت دست پيدا كرده توانسته است آن بلايا را رفع كند؟و صانع طبيعت چراآن بى‏عدالتى را بر آنها روا مى‏داشت كه يكدفعه وبا بيايد ميليونها نفرشان را بكشدولى حالا وبا كه مى‏آيد قرنطينه مى‏گذارند، جلويش را مى‏گيرند؟ البته شايد اين مساله به مساله اختيار ربط پيدا مى‏كند.

صفحه : 314
استاد: مساله اختيار يا مساله تكامل يك‏حساب خاصى دارد كه مربوط به مساله جبر و اختيار است كه تا چه حدودى انسان مجبور است‏و در چه حدود آزاد؟و بعد خود همين، مساله تكليف را به وجود مى‏آورد.

بشر، هم به حكم عقل و هم به حكم‏دين مكلف است كه با اين بديها(1) مبارزه كند.

اين موضوع منافات ندارد با آن مساله‏اى كه‏ما مى‏گوييم، چون بشر كه خارج از نظام كل نيست.عقل بشر، آن احساس تكليف بشر، ميل بشر به م