ثال آن استنكاف مى‏ورزند. 

كلام معروفى را هم كه نسبت مى‏دهند به رسول خدا (ص) كه فرمود: 

"انه ليغان على قلبى فاستغفر الله كل يوم سبعين مرة ـ بدرستى كه من ـ از آنجائى كه مامور به هدايت خلق و مبعوث به شريعتى آسان هستم و قهرا در تماس با مردم و توجه به ما سوى الله ـ خاطراتى در دلم خطور مى‏كند كه ممكن است بين من و پروردگارم حجاب شود لذا همه روزه هفتاد بار استغفار مى‏كنم"بايد به امثال اين معانى حمل كرد.و هم چنين آيه شريفه : "و استغفر لذنبك و سبح بحمد ربك بالعشى و الابكار" (25) و آيه شريفه: "فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توابا" (26) و ساير آياتى را كه از زبان انبياء (ع) نقل مى‏كند به امثال اين معانى حمل مى‏شود.از آن جمله يكى كلام نوح (ع) است كه عرض كرد: 

"رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بيتى مؤمنا" (27) و يكى ديگر كلام ابراهيم (ع) است كه عرض مى‏كند: "ربنا اغفر لى و لوالدى و للمؤمنين يوم يقوم الحساب" (28) و يكى كلام موسى (ع) است كه در باره خودش و برادرش عرض مى‏كند: "رب اغفر لى و لاخى و ادخلنا فى رحمتك" (29) و يكى ديگر كلامى است كه قرآن كريم آنرا از رسول خدا (ص) حكايت مى‏كند كه عرض كرد: "سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير" (30) بدين علت گفتيم كه اينگونه كلمات بايد به معناى مورد بحث حمل شود كه انبياء (ع) با اينكه داراى ملكه عصمت‏اند ممكن نيست معصيتى از آنها سر زند، و با اينكه مامورند مردم را بسوى دين و عمل به آن دعوت نموده قولا و فعلا به تبليغ آن قيام نمايند معقول نيست كه خود از عمل به دستورات دينى سرپيچى كنند، و چگونه چنين چيزى تصور دارد و حال آنكه مردم همه مامور به اطاعت از آنهايند؟ مگر ممكن است خداوند مردم را مامور به اطاعت از كسانى كند كه ايمن از معصيت نيستند؟ 

پس ناچار بايد آيات مزبور را به همان معنائى كه گفتيم حمل نمود، و اعتراف به ظلمى را كه از بعضى از آن حضرات حكايت شده مانند اعتراف"ذو النون"است كه عرض كرد: "لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين" (31) چون وقتى صحيح باشد بعضى از كارهاى مباح را براى خود گناه بدانند و از خداوند در باره آنها طلب مغفرت نمايند جايز هم هست كه آن كارها را ظلم بشمارند، زيرا هر گناهى ظلم است .البته محمل ديگرى نيز براى خصوص اعتراف بظلم هست و سابقا هم به آن اشاره شد كه مراد از ظلم، ظلم به نفس باشد، چنانكه آدم و حوا (ع) گفتند: "ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين" (32) . 

و اينكه گفتيم اين كلمات فلان محمل را دارد، نخواستيم اعتراف كنيم به اينكه اين محمل‏ها خلاف ظاهر آيات و يك نوع معانى است كه ما خود تراشيده و به منظور حفظ آراء و عقايد مذهبى خود و اعمال تعصب، آيات را بر آن حمل كرده‏ايم.نه ما در اين معنائى كه كرديم نخواستيم تعصب به خرج دهيم، به شهادت اينكه بحثى كه در جلد دوم اين كتاب (جلد 2 فارسى) در باره عصمت انبياء كرده آن را اثبات نموديم بحثى بود قرآنى و خالى از هر گونه تعصب و متكى بر دقت در آيات قرآنى بى اينكه مطلبى غير از قرآن را در آن دخالت داده باشيم. 

چيزى كه هست همانطورى كه در آن بحث و در مواردى ديگر مكررا گفته‏ايم نبايد در تشخيص ظهور اينگونه آيات به فهم عاميانه اكتفا نمود، براى اينكه قرائن مقامى و همچنين قرائن لفظى چه آنهائى كه در خود كلام هست و چه آنهائى كه جداى از كلام يافت مى‏شود تاثير قاطعى در تشخيص ظهور دارند، مخصوصا قرآن كريم كه در تشخيص ظهور و معنى هر آيه از آن بيشتر از هر كلام ديگرى بايد رعايت اين جهت را نمود، زيرا كلام الهى هر آيه‏اش شاهد و مصدق و زبان آيات ديگر است. 

غفلت از همين نكته بوده است كه مساله تاويل را در بين عده‏اى از مفسرين و علماى كلام رواج داده، اين عده از آنجائى كه ارتباطى بين آيات قرآنى نمى‏ديدند و خيال مى‏كردند كه اين آيات جملاتى است بريده و اجنبى از هم و هر كدام مستقل در معنا، لذا بدون اينكه در تشخيص معنى هر كدام از ساير آيات استمداد كنند آنرا بر معنائى عاميانه حمل كردند، همانطورى كه مردم بازار كلمات يكديگر را بر معنى ظاهرش حمل مى‏كنند و لذا وقتى مى‏شنوند كه قرآن كريم مى‏فرمايد: "فظن ان لن نقدر عليه"مى‏گويند: ذو النون خيال كرد ـ بلكه يقين كرد و حاشا بر او كه چنين خيالى كند ـ كه خداى سبحان قدرت بر وى ندارد.آيه بعديش را ملاحظه نكردند كه ذو النون را از مؤمنين دانسته، مى‏فرمايد: "و كذلك ننجى المؤمنين" (33) آرى اگر اين دو آيه را با هم ملاحظه مى‏كردند قطعا به چنين اشتباهى دچار نمى‏شدند، و مى‏فهميدند كه معنى آيه، آن معناى عاميانه و غلط نيست، زيرا مؤمن در قدرت خداى سبحان شك نمى‏كند تا چه رسد به اينكه عجز خداى را ترجيح داده و يا يقين به آن كند. 

و نيز وقتى مى‏شنوند كه قرآن مى‏فرمايد: "ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر" 

چنين خيال مى‏كنند كه لابد رسول خدا (ص) نيز مانند ساير مردم گناه و مخالفت امرى از اوامر و يا نهيى از نواهى مربوط به احكام دين را كرده كه خدايش آمرزيده.فكرشان آنقدر رسا نبوده كه بفهمند اين آيه مربوط است به آيه قبليش كه ميفرمايد: "انا فتحنا لك فتحا مبينا"و اگر اين گناه و آن آمرزش از سنخ گناهان مردم عادى و آمرزش آن بود هيچ ربطى بين آمرزش آن و داستان فتح مكه نبود و حال آنكه در اين آيات گناه به معنائى گرفته شده كه آمرزش آن نتيجه فتح مكه است، علاوه بر اين، اگر مراد از گناه، همان معناى متعارف بود مغفرت آن با مطالب بعد هم كه مى‏فرمايد: "و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما و ينصرك الله نصرا عزيزا" (34) متناسب نبود، زيرا در اينصورت معناى اين جملات عطف بر آن آمرزش مى‏شوند. 

و نيز وقتى به ساير آياتى كه به خيال خودشان متعرض لغزشهاى انبيائى چون آدم، ابراهيم، لوط، يعقوب، يوسف، داود، سليمان، ايوب و محمد (ص) مى‏رسند بدون تامل و با كمال بى شرمى به ساحت مقدس آنان جسارت نموده و طعنه‏ها و نسبت‏هاى ناروائى كه لايق خود آنان است به انبياء (ع) مى‏دهند.راستى كه هيچ عيب و ننگى بالاتر و بدتر از بى ادبى نيست. 

خلاصه اينكه، علمى كه بايد آدمى را به ادب و خضوع در برابر پروردگار و برگزيدگان او وادار سازد در اين كوته‏نظران مايه گمراهى شده و آنان را به جائى كشانيده كه خدائى را كه قرآن مجيد"رب العالمين"معرفى‏اش نموده با خداى تورات و انجيل دست خورده و تحريف شده عوض كنند و خدا را قوه‏اى بدانند غيبى و داراى بدن كه مانند پادشاهان كه هر روز به سركشى بخشى از كشور خود مى‏روند در اطراف عالم هستى قدم زده و هيچ همى جز اشباع شهوت و غضب سركش خود ندارد.و در نتيجه نه تنها نسبت به مقام پروردگار خود جاهل ماندند بلكه از مقام نبوت و مدارج عالى و شريف روحى انبياء (ع) و مقامات رفيع آنان نيز غافل شدند، و اين جهل و غفلت باعث شد كه آن نفوس طيبه و طاهره را هم مانند نفوس شرير مردم پست و فرومايه بدانند كه از شرف انسانيت جز اسم بهره و بوئى ندارند، نفوسى كه يك روز بر سر آز و شهوت، عرض و مال خود را مى‏بازند و روزى خود را بر سر اي