نكار از دست مى‏دهند (35) ـ سبحان الله ـ همين مردم فرومايه هم با همه پستى و نادانى‏شان هيچ وقت راضى نمى‏شوند نسبت‏هائى كه اين عالم‏نماها به خدا و انبيا مى‏دهند به خداى خود و پيغمبران خود بدهند، و هرگز حاضر نيستند زمام امور دنيايشان را بلكه زمام امور خانه و اهل و عيالشان را به دست كسانى بسپارند كه اين عالم‏نماها آنها را انبياء ميخوانند، چطور راضى خواهند شد كه خداى عليم و حكيم آنها و انبيايشان چنين خدا و چنين انبيائى باشند. 

خود مردم عامى و بلكه فرومايه‏گان آنها هم مى‏دانند كه خداوند اگر انبيائى مبعوث نموده براى اين بوده كه فردا مردم عذرى نداشته باشند.و مى‏دانند كه انبياء از هر لغزش و گناهى معصومند و اگر معصوم نباشند و جايز باشد كه پيغمبرى كافر و يا فاسق و فاجر شود و يا مردم را به شرك و وثنيت دعوت كند آنگاه پاى خود را كنار كشيده و تقصير را به گردن شيطان گذارد، غرض از بعثت حاصل نمى‏شود، چون در چنين صورتى از مردم هيچ توقعى نمى‏توان داشت و خداوند هيچ حجتى بر مردم نخواهد داشت. 

آرى، مردم عوام اين معنا را درك مى‏كنند ولى اين گمراهان عالم‏نما كه علم خود را سرمايه و سلاح براى اضلال مردم قرار داده‏اند از درك آن عاجز مانده‏اند، و وقتى اين مطالب را مى‏شنوند و بحث از عصمت انبياء و موهبت‏ها و مواقف روحى آنان به ميان مى‏آيد آنرا شرك و غلو در باره بندگان خدا دانسته و به امثال آيه"قل انما انا بشر مثلكم ـ بگو بدرستى من نيز بشرى مانند شمايم"تمسك مى‏جويند، تقصير هم ندارند، براى اينكه پروردگارى را كه اينها تصور كرده‏اند بمراتب پائين‏تر از انبيا و صفاتى را كه براى ذات و افعال خدا قائلند بمراتب پائين‏تر از صفات و مقامات انبياء (ع) است. 

و اينها همه مصائبى است كه اسلام و مسلمين از دست اهل كتاب مخصوصا يهود ديده و خرافاتى است كه به دست اينها جعل و در بين روايات ما گنجانيده شده و در نتيجه عده‏اى هم به آن معتقد شده‏اند، از آن جمله معتقد شدند كه خداى سبحان ـ كه قرآن كريم با جمله "ليس كمثله شى‏ء ـ هيچ چيز شبيه او نيست"توصيف نموده، ـ العياذ بالله ـ مانند يكى از انسانهاى متجبرى است كه خود را آزاد و غير مسؤول و ديگران را همه بنده و مسؤول خود مى‏داند، و از آن جمله معتقد شدند كه ترتب هر يك از مسببات بر اسباب خود و به وجود آمدن هر نتيجه‏اى از مقدمات خود و اقتضاى هر موجود مؤثر مادى و معنوى براى اثر خود، همه جزافى و بدون رابطه است. 

و لذاست كه مى‏گويند اگر خداى تعالى نبوت را به رسول خدا (ص) ختم نموده و بر آن جناب قرآن نازل كرده، و اگر موسى (ع) را به تكلم با خود ممتاز ساخته و عيسى (ع) را به تاييد به روح اختصاص داده، هيچكدام به خاطر خصوصيتى در روح و نفوس شريف آن حضرات نبوده، بلكه خداى تعالى خودش چنين خواسته كه يكى را به آن و يكى را به اين اختصاص دهد، و اگر با عصاى موسى سنگ شكافته و آب جارى مى‏گردد زدن آن حضرت خصوصيتى ندارد، بلكه عينا مانند زدن ما است، الا اينكه خدا خواسته كه آنجا سنگ شكافته و آب جارى بشود و در زدن ما نشود، و هم چنين اگر عيسى (ع) به مردگان مى‏گويد: برخيزيد به اذن خدا و آنان هم برمى‏خيزند، خصوصيتى در گفتن وى نيست بلكه گفتن او عينا مثل گفتن ما مردم عادى است، الا اينكه خداى تعالى بعد از گفتن او مردگان را زنده مى‏كند و در گفتن ما نمى‏كند و همچنين است ساير معجزات انبياء (ع) . 

اينان از اين رو دچار چنين اشتباهاتى شده‏اند كه نظام تكوين را بر نظام تشريع قياس كرده‏اند، و مقررات تشريع را بر تكوين حكومت داده‏اند در حالى كه نظام تشريع از وضع و قرارداد تعدى و از جهان اجتماع انسانى تجاوز نمى‏كند و اگر كمى فكر مى‏كردند، به اشتباه خود واقف شده و مى‏فهميدند كه گناهى مافوق اين گناه و مغفرتى مافوق مغفرت متعلق به آن نيز هست، راستى ايشان چگونه از درك اين حقيقت غافل شده‏اند؟ با اينكه انتقال به آن خيلى دشوار نبود، براى اينكه خداى تعالى از طرفى مكرر بندگانى را براى خود به نام"مخلصين " 

سراغ مى‏دهد كه معصوم و مصون از گناه بوده و شيطان براى هميشه از اغواى آنان نااميد است، و گناه ـ به معناى معروف ـ هرگز از ايشان سر نمى‏زند، و به مغفرت آن حاجت ندارند، و در باره عده‏اى از انبياى عظام خود مانند ابراهيم، اسحاق، يعقوب، يوسف و موسى (ع) صريحا فرموده كه اينان از مخلصين هستند، راجع به ابراهيم و اسحاق و يعقوب فرموده: "انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار" (36) و در حق يوسف (ع) فرموده: "انه من عبادنا المخلصين" (37) و در باره موسى (ع) فرموده: "انه كان مخلصا" (38) و از طرفى ديگر از همين انبياى مخلص و بى گناه طلب مغفرت را حكايت كرده، چنانكه از ابراهيم (ع) حكايت كرده كه عرض كرد: (ربنا اغفر لى و لوالدى" (39) و از موسى (ع) نقل كرده كه گفت: "رب اغفر لى و لاخى و ادخلنا فى رحمتك" (40) و هر كسى مى‏تواند بفهمد كه اگر مغفرت جز به گناهان متعارف تعلق نمى‏گرفت طلب مغفرت ايشان با اينكه بى گناهند معنائى نداشت.گر چه بعضى در توجيه آن گفته‏اند كه اين حضرات خواسته‏اند از باب تواضع در برابر پروردگار، خود را در عين بى گناهى گنهكار بخوانند، ليكن اين توجيه نيز غلط است و گويا غفلت كرده‏اند از اينكه انبياء هيچ وقت در نظريات خود خطا و شوخى و تعارف نمى‏كنند و اگر طلب مغفرت مى‏كنند اين تقاضاى‏شان جدى و از آن معناى صحيحى در نظر دارند. 

علاوه بر اين، دعاى ابراهيم (ع) تنها بخودش نبود بلكه دعاى به پدر و مادر و جميع مؤمنين هم بود.در باره خودش ممكن است كسى بگويد تعارف است، در باره جميع مؤمنين چه خواهد گفت؟ و هم چنين نوح (ع) كه به طور اطلاق عرض كرد: "رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بيتى مؤمنا و للمؤمنين و المؤمنات" (41) چه اطلاق كلامش شامل كسانى هم كه معصومند و محتاج به مغفرت نيستند مى‏شود. 

با اينهمه چطور ممكن است كسى نفهمد كه گناهانى غير از گناهان متعارف هست كه از آن طلب مغفرت مى‏شود.و طلب مغفرتى غير از طلب مغفرت متعارف هست و خداوند از ابراهيم نقل مى‏كند و مى‏فرمايد: "و الذى اطمع ان يغفر لى خطيئتى يوم الدين" (42) و شايد همين نكته باعث شده كه خداى تعالى هر جا كه در كلام خود رحمت و يا رحمت اخروى يعنى بهشت را ذكر مى‏كند قبل از آن مغفرت را اسم مى‏برد، مثلا مى‏فرمايد: "و قل رب اغفر و ارحم" (43) و نيز مى‏فرمايد: "و اغفر لنا و ارحمنا" (44) و نيز از قول آدم و همسرش (ع) حكايت كرده كه عرض كردند: "و ان لم تغفر لنا و ترحمنا " (45) و از نوح (ع) حكايت مى‏كند كه گفت: "و الا تغفر لى و ترحمنى" (46) . 

پس از اين بيان چنين به دست آمد كه گناه داراى مراتب مختلفى است كه يكى پس از ديگرى و در طول هم قرار دارند، چنانكه مغفرت نيز داراى مراتبى است كه هر مرتبه از آن متعلق به گناه آن مرتبه مى‏شود، و چنين نيست كه گناه در همه جا عبارت باشد از نافرمانى اوامر و نواهى مولوى كه معناى متعارفى آن است، و نيز چنين نيست كه هر مغفرتى متعلق به چنين گناهى باشد، بلكه غير از اين معنائى كه عرف از گن