ه و مغفرت مى‏فهمد گناهان و مغفرتهاى ديگرى هم هست كه اگر بخواهيم آنرا از بحث سابق خود گرفته و بشماريم بالغ بر چهار مرتبه مى‏شود: 

اول: گناه معمولى و عرفى كه اگر بخواهيم عمومى تعريفش كنيم عبارت مى‏شود از مخالفت پاره‏اى از مواد قوانين عملى چه دينى و چه غير دينى، و مغفرت متعلق به اين مرتبه از گناه هم اولين مرتبه مغفرت است. 

دوم: عبارتست از گناه متعلق به احكام عقلى و فطرى و مغفرت متعلق به آن هم دومين مرتبه مغفرت است. 

سوم: گناه متعلق به احكام ادبى است نسبت به كسانى كه افق زندگيشان ظرف آداب است، و اين مرتبه هم براى خود مغفرتى دارد، و اين دو قسم از گناه و مغفرت را فهم عرف گناه و مغفرت نمى‏شمارد، و شايد اگر در جائى هم چنين اطلاقى ببينند حمل بر معناى مجازى مى‏كنند.و ليكن بنظر دقيق و علمى مجاز نيست.براى اينكه همه آثار گناه و مغفرت را دارد. 

چهارم: گناهى است كه تنها ذوق عشق، آنرا و مغفرت مربوط به آن را درك مى‏كند، البته در طرف بغض و نفرت نيز گناه و مغفرتى مشابه آن تصور مى‏شود.و اين نوع از گناه و مغفرت را فهم عرفى حتى به معنى مجازى هم گناه نمى‏شمارد و اين اشتباهى است از عرف، و البته تقصير هم ندارد، زيرا فهم عرفى از درك اين حقايق قاصر است، و چه بسا كسانى از همين اهل عرف بگويند اين حرفها از خرافات و موهومات عشاق و مبتلايان بمرض"برسام" (47) و يا از تخيلات شعرى است و متكى بر مبناى صحيحى از عقل نيست، و غفلت داشته باشند از اينكه ممكن است همين تصوراتى كه در افق زندگى اجتماعى تصوراتى موهوم به نظر مى‏رسد در افق بندگى حقايقى ناگفتنى باشد. 

آرى عبوديتى كه ناشى از محبت پروردگار است كار بنده را بجائى مى‏كشاند كه دل از دست داده و عقلش خيره و سرگردان مى‏شود.و ديگر شعورى كه بتواند چيزى را غير پروردگار درك نموده، اراده‏اى كه چيزى غير از خواسته‏هاى او بخواهد برايش باقى نمى‏گذارد، در چنين حالتى انسان احساس مى‏كند كه كوچكترين توجه به خود و به مشتهيات نفس خود گناهى است عظيم و پرده‏ايست ضخيم كه جز مغفرت الهى چيزى آن را برطرف نمى‏سازد.قرآن كريم هم گناه را حجاب دل و مانع از توجه تام به پروردگار ناميده و فرموده: 

"كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون كلا انهم عن ربهم يؤمئذ لمحجوبون" (48) . 

اين بود آنچه را كه گفتيم بحث دقيق و جدى ـ نه بحثى كه با حقايق بازى كند ـ آدمى را به آن ارشاد مى‏نمايد، و ممكن هم هست كه براى اولياى خدا در خلال راز و نيازهاى نهانى كه با خداى خود دارند حالاتى دست دهد كه در آن احوال به گناهانى رقيق‏تر از اين مراحل چهارگانه و همچنين مغفرتى لطيف‏تر از اين مغفرتها برخورد نمايند كه اينگونه بحثهاى كلى و عمومى نتواند از عهده بيان آن برآيد. 

5ـ آيا بدون گناه مؤاخذه و مغفرت معقول است؟ : در بحث از روش عقلاى اجتماع، انسان به اين معنا برمى‏خورد كه عقلاء مؤاخذه و عقاب را فرع بر مخالفت تكليف اختيارى دانسته و از شرائط صحت تكليف هم عقل را مى‏شمارند.البته شرائط مختلف ديگرى براى اصل مؤاخذه و حدود آن نيز قائلند كه ما فعلا در مقام بيان و بحث از آن نيستيم. 

گفتار ما فعلا در باره عقلى است كه مردم متوسط الحال هر مجتمعى آنرا وسيله تشخيص زشت از زيبا و نافع از مضر و خير از شر مى‏دانند.چون مردم ـ حتى دانشمندان ـ از نظر اجتماعى نه از نظر علمى، براى هر انسانى مبدأ فعاله‏اى كه قادر بر تشخيص خير و شر است سراغ مى‏دهند، اگر چه از نظر علمى آنرا قبول نداشته، ممكن است بگويند ما در انسان غير از قوائى كه در او به وديعه سپرده شده از قبيل قوه خيال و حافظه و امثال آن قوه ديگرى بنام عقل سراغ نداريم و تشخيص خير و شر كه مى‏گويند كار عقل است خاصيت توافق عملى همان قوا است نه اثر قوه جداگانه به نام عقل، مانند عدالت كه اثر توافق غرايز است.و ليكن ما به اين جهت كار نداريم تنها مى‏خواهيم بگوئيم چنين تشخيصى در انسان هست و مجتمعات بشرى با همه اختلاف سليقه‏اى كه دارند در وجود آن همه متفقند و قبول دارند كه تكليف، فرع داشتن قوه مشخصه‏ايست كه از آن به عقل تعبير ميشود، و ثواب بر امتثال و عقاب بر مخالفت تكليف منوط به داشتن آن است.و عاقل است كه در ازاى اطاعت پاداش و در قبال معصيت كيفر داده مى‏شود. 

و اما غير عاقل يعنى اطفال و ديوانگان و مستضعفين ديگر ثواب و عقابى بر اطاعت و معصيتشان نيست.و اگر هم در مقابل اطاعت پاداشى داده شوند از باب تشويق است، چنانكه مؤاخذه و سياست در قبال نافرمانيشان تاديب است، و اين معنا در همه مجتمعات حتى در مجتمع اسلامى هم امرى است مسلم.و در عين اينكه سعادت و شقاوت در دنيا را نتيجه امتثال و مخالفت تكليف مى‏داند، با اينحال اينان را نه در امتثالشان سعيد مى‏داند و نه در مخالفتشان شقى.زيرا تكليفى ندارند تا با ثواب امتثال آن سعيد و با عقاب مخالفت آن شقى گردند، اگر چه احيانا بوسيله پاداشى تشويق و با گوشمالى‏هائى تاديب شوند.اين حكم اسلام است نسبت به سعادت و شقاوت در دنيا. 

و اما نسبت به حيات اخروى كه دين الهى آنرا اثبات نموده و مردم را نسبت به آن به دو دسته، سعيد و شقى تقسيم نموده، آنچه كه قرآن شريف در اين باب ذكر فرموده مجملاتى است كه نمى‏توان از آن حكم جزئيات را و اينكه مستضعفين هم سعادت و شقاوت اخروى دارند يا خير استفاده نمود.زيرا جزئيات احوال مردم در آخرت امرى نيست كه عقل بتواند از آن سر در آورد.از جمله آن مجملات آيات زير است كه مى‏فرمايد: "و آخرون مرجون لامر الله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم و الله عليم حكيم" (49) و نيز مى‏فرمايد: "ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيهم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك ماويهم جهنم و سائت مصيرا الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا فاولئك عسى الله ان يعفو عنهم و كان الله عفوا غفورا" (50) و اين آيات همين طورى كه ملاحظه مى‏كنيد مشتمل است بر عفو از مستضعفين و قبول توبه ايشان و حال آنكه مستضعفين گناهى نداشته‏اند، و اين مغفرت در موردى به كار رفته كه گناهى در كار نبوده، عذابى هم كه در آيه است عذاب بر كسى است كه تكليف نداشته. 

خلاصه اين آيات از همان مجملاتى است كه گفتيم قرآن كريم در باره امر آخرت بيان داشته، الا اينكه روى مراتبى كه ما براى گناه و مغفرت قائل شديم ممكن است اين آيات را معنا كرده، زيرا به آن بيان گناه و مغفرت منحصر در مخالفت تكليف نيست، بلكه بعضى از مراحل مغفرت متعلق به مرض‏هاى قلبى و احوال بدى مى‏شود كه عارض بر قلب شده و بين قلب و پروردگار حجاب مى‏شود، مستضعفين درست است كه به خاطر ضعف عقل و يا نداشتن آن تكليف ندارند، ليكن چنان هم نيستند كه ارتكاب كار زشت در دل‏شان اثر نگذاشته و دلهايشان را آلوده و محجوب از حق نسازد، بلكه در اين جهت با غير مستضعفين يكسانند، و خلاصه در تنعم به نعيم قرب خدا و حضور در ساحت قدس الهى محتاج به ازاله آ