 مرضها و دريدن آن پرده‏ها هستند، و چيزى هم از عهده ازاله و رفع آن برنمى‏آيد مگر همان عفو پروردگار و پرده‏پوشى و مغفرت او . 

بعيد نيست مراد از رواياتى هم كه مى‏گويد: "خداوند سبحان مردم را محشور مى‏كند و آتشى را هم مى‏آفريند، آنگاه به مردم دستور مى‏دهد تا در آتش داخل شوند پس هر كس وارد آتش شود داخل بهشت مى‏شود، و هر كس سرپيچى كند داخل جهنم ميشود"همين معنا باشد، يعنى مراد از آتش رفع آن پرده‏ها و معالجه آن مرضها باشد، و ما به زودى يعنى در تفسير سوره توبه ـ ان شاء الله تعالى ـ حرفهائى كه در اينگونه روايات داريم ايراد خواهيم نمود، و مختصرى هم در تفسير سوره نساء ايراد نموديم. 

و نيز از جمله مواردى كه در قرآن كريم عفو و مغفرت در غير مورد گناه بكار برده شده مغفرتى است كه در موارد رفع تكليف كرارا ايراد گرديده، مثل آيه‏اى كه مى‏فرمايد: "فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فان الله غفور رحيم" (51) نظير اين مطلب را در سوره انعام هم فرموده، و نيز در باره اينكه از فاقد آب تكليف به وضو رفع شده و بايد تيمم كند، مى‏فرمايد: "و ان كنتم مرضى او على سفر" ـ تا آنجا كه مى‏فرمايد ـ "فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ان الله كان عفوا غفورا" (52) و نيز در باره حد كسانى كه در زمين فساد مى‏كنند فرموده: 

"الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان الله غفور رحيم" (53) و نيز در رفع حكم جهاد از معذورين مى‏فرمايد: "ما على المحسنين من سبيل و الله غفور رحيم" (54) و در باره بلايا و مصائبى كه به مردم مى‏رسد مى‏فرمايد: "و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير" (55) . 

از اين گونه آيات كشف مى‏شود كه صفت عفو و مغفرت در خداى تعالى مثل صفت رحمت و هدايت او است كه متعلق به امور تكوينى و تشريعى هر دو مى‏شود، پس خداى تعالى يك وقت از معاصى عفو مى‏كند و آنرا از نامه اعمال محو مى‏سازد، و يك وقت از حكمى كه اقتضاى تشريع دارد عفو مى‏كند از وضع و تشريع آن صرفنظر مى‏نمايد، و يك وقت هم از بلايا و مصائب عفو مى‏كند از نزول آن با آنكه اسباب نزولش فراهم است جلوگيرى مى‏نمايد. 

6ـ رابطه ميان عمل و جزا: از بحث قبلى چنين فهميديم كه اوامر و نواهى عقلائى يعنى همان قوانين دائر بين عقلا مستلزم آثار جميل و پسنديده‏ايست كه بر امتثال آن مترتب شده و در حقيقت ثواب آن به شمار مى‏رود.چنانكه مستعقب آثار ناپسند و بدى است كه بر مخالفت آن مترتب شده در حقيقت عقاب آن محسوب مى‏شود، و غرض عقلا از ترتيب آن آثار حسنه و اين آثار سيئه تقريبا بكار بردن حيله‏ايست براى وادار كردن مردم به عمل به آن قوانين و تحذير از مخالفت آن. 

از اينجا معلوم ميشود كه رابطه ميان عمل و جزا رابطه‏ايست جعلى و قراردادى كه خود مجتمع يا زمامداران، آن را وضع نموده‏اند، و محرك ايشان بر اين وضع و قرارداد حاجت شديدى بوده كه بجريان قوانين مذكور داشته‏اند.زيرا اگر آن پاداشها و كيفرها را بر امتثال قوانين و تمرد از آن جعل نمى‏كردند نمى‏توانستند از قوانين خود استفاده نموده و حاجتى را كه محرك ايشان بود از آن برآورده و از اختلال نظام جلوگيرى بعمل آورند، و لذا هر وقت از عمل به قوانين بى‏نياز ميشوند و ديگر به آن قوانين احتياجى نمى‏بينند در وفاى به قراردادهاى خود يعنى دادن پاداش و كيفر سهل‏انگارى مى‏كنند، و نيز كم و زيادى جزا و شدت و ضعف كيفرها به حسب اختلاف مقدار حاجت به قوانين و عمل به آن مختلف مى‏شود، باين معنا كه هر وقت احتياج به عمل به قوانين زياد شود پاداش و كيفرها نيز به همان نسبت شدت مى‏يابد و هر چه احتياج كمتر شد آن نيز كمتر مى‏شود. 

پس در حقيقت آمر و مامور، و تكليف كننده و مكلف، مانند مشترى و فروشنده‏اى هستند كه هر يك به ديگرى چيزى داده و چيزى مى‏ستاند، آمر و زمامدار خريدار عمل مردم به قوانين است و پاداشى كه مى‏دهد به منزله بهاى معامله است، و عقاب و كيفرى كه به متخلف مى‏دهد به منزله خسارت و ضمان قيمتى است كه در هر معامله در مقابل اتلاف متاع بر ذمه مى‏گيرند . 

و كوتاه سخن، رابطه ميان عمل و جزا امرى است قراردادى و اعتبارى نه حقيقى و تكوينى نظير ساير عناوين احكام و موازين اجتماعى كه به منزله محور چرخ اجتماع است مانند عنوان رياست و مرئوسيت و امر و نهى و اطاعت و معصيت و وجوب و حرمت و ملك و مال و خريد و فروش و غير آن كه همه عناوينى هستند اعتبارى نه حقيقى، چون حقايق عبارتند از همان موجودات خارجى و حوادثى كه همراه آنها است، و به هيچ وجه به دارائى و ندارى و عزت و ذلت و مدح و ذم تغيير نمى‏كنند.مانند زمين و آنچه كه از آن بيرون ميايد، و نيز مانند مرگ و حيات و مرض و صحت و گرسنگى و سيرى و تشنگى و سيرابى كه امورى هستند حقيقى و واقعى. 

اين است آنچه كه عقلاى اجتماع در بين خود دارند.خداى سبحان هم ميان ما و خودش همين مطالبى را كه ما بين خود مجرى مى‏داريم معمول داشته، يعنى سعادتى را كه به وسيله دين خود، ما را بدان هدايت نموده در قالب همين سنن اجتماعى ريخته، امر و نهى كرده ترغيب و تحذير نموده بشارت داده و انذار كرده به ثوابها وعده و به عقابها وعيد داده. 

و در نتيجه كار تلقى دين را عينا به اندازه سهولت تلقى قوانين اجتماعى آسان نموده و قرآن كريم در اشاره به اين مطلب فرموده: "و لو لا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد ابدا" (56) . 

آرى خداى تعالى نفوسى را كه قابل و مستعد براى درك حقايقند مهمل نگذاشت و در خلال آيات خود به اين معنا اشاره فرموده كه در ماوراى اين معارف دينى كه ظواهر كتاب و سنت مشتمل بر آن است امر ديگرى هست خطيرتر و اسرارى هست كه نفيس‏تر و گرانبهاتر از آن ها است، از آن جمله مى‏فرمايد: "و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان" (57) . 

همانطورى كه مى‏بينيد در اين آيه شريفه دنيا را بازيچه‏اى شمرده كه جز خيال، مبنا و اساس ديگرى ندارد، و جز اشتغال به ضرورتهاى زندگى چيز ديگرى نيست.و حقيقت حيات، فقط زندگى آخرت و سعادت دائمى است، وقتى حيات دنيا و همان چيزى كه ما آنرا زندگى مى‏ناميم صرفنظر از شؤونى كه دارد، از قبيل مال و جاه و ملك و عزت و كرامت و امثال آن لهو و لعب باشد قهرا شؤون آن به طريق اولى لهو و لعب خواهد بود و اگر مراد از حيات دنيوى مجموع زندگى و شؤون آن باشد البته لهو بودنش روشن‏تر خواهد بود. 

بنا بر اين مى‏توان گفت قوانين اجتماعى و هدفهائى كه از عمل به آن منظور است از قبيل رسيدن به عزت و جاه و مال و يا غير آن و همچنين قوانين دينى و هدفهائى كه منظور از عمل به آن رسيدن به آنها است و خداوند سبحان به فطرت يا به رسالت انبياء (ع) ما را به آن نتايج راهنمائى كرده مثلشان مثل بازيچه‏هائى است كه مربى و ولى عاقل در اختيار طفل صغيرى كه عاجز از تشخيص صلاح از فساد و خير از شر است گذاشته و طفل را در بازى با آن راهنمائى مى‏كند تا بدين وسيله عضلات و اعصاب طفل را ورزيده كرده و روحش را نشاط بخشيده، او را براى عمل به 