ما برداشتيم و لذا آنچه را كه نمى‏ديديد امروز به خوبى مى‏بينيد.سوره ق آيه .22
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:418.txt">جاودانگى عذاب قيامت </a><a class="text" href="w:text:419.txt">خلود</a><a class="text" href="w:text:420.txt">جاودانگى عذاب قيامت  </a></body></html>
جاودانگى عذاب قيامت
بحث فلسفى ديگر(در باره خلود و جاودانگى عذاب قيامت) 
اين مسئله كه آيا عذاب قيامت انقطاع مى‏پذيرد و يا خالد و جاودانه است؟مسئله‏اى است‏كه نظريه علماى اهل بحث در آن مختلف است، هم از نظر ادله عقلى و هم از جهت ظواهر لفظى. 

و آنچه در اين باره ميتوان گفت، اين است كه اما از جهت ظواهر لفظى، بايد دانست كه‏كتاب خدا نص است در خلود و جاودانگى و مى‏فرمايد: (و ما هم بخارجين من النار، ايشان به هيچ‏وجه از آتش بيرون نخواهند شد)، و سنت از طرق ائمه اهل بيت ع نيز آنقدر زياد است‏كه باصطلاح به حد استفاضه رسيده، و اگر اخبار ديگرى از اين حضرات روايت‏شده كه عذاب‏دوزخ قطع ميشود و هميشگى نيست، بخاطر مخالفتش با صريح كتاب، طرح ميشود. 

و اما از جهت عقل، در سابق در بحثى كه ذيل جمله(و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس‏شيئا) (1) داشتيم، گفتيم: به هيچ وجه نميشود يك يك احكام شرع را و خصوصياتى را كه براى‏معاد ذكر فرموده، همه را با مقدمات كلى عقل اثبات كرد، براى اينكه دست عقل ما به آن‏خصوصيات و جزئيات نمى‏رسد، تنها راه اثبات آن، تصديق به نبوت پيغمبر صادق است كه آن‏جزئيات و اصل معاد را از طريق وحى اثبات كرده، چون وقتى خود نبوت پيامبرى صادق با ادله‏عقلى ثابت‏شد، ديگر لازم نيست كه فروعات آن مسائل نيز با ادله عقلى جداگانه‏اى اثبات شود، چون فرض كرديم نبوت اين پيغمبر و صدق آنچه آورده با ادله عقلى ثابت‏شده است. 

و اما نعمت و عذاب عقلى كه عارض بر نفس مى‏شوند، بخاطر تجردش و تخلقش به اخلاق‏و ملكات فاضله يا رذيله و يا بخاطر احوال خوب و بدى كه كسب كرده؟در سابق گفتيم اين احوال‏و ملكات در نفس، صورتى نيكو و يا قبيح ايجاد مى‏كند كه نفس سعيده از آنصورت نيكو متنعم، ونفس شقيه از آن صورت قبيح متالم ميشود. 

و نيز گفتيم: در صورتيكه اين صورتها در نفس رسوخ نكرده باشد و صورى ناسازگاربا ذات نفس باشد، بزودى زايل مى‏گردد، براى اينكه عقل براى ناسازگارى دوام و اكثريت‏نمى‏بيند و قسر، فشار، زور و ناسازگارى محكوم به زوال است(پس اگر ذات نفس سعيده‏باشد، صورتهاى رذيله و زشت دير يا زود از آن زايل مى‏گردد و اگر ذات نفس شقيه باشد، صورتهاى نيكو و جميل كه در آن نقش بسته، بزودى زايل ميشود). 

و نفس خودش ميماند و آن سعادت و شقاوت ذاتيش، پس اگر نفس مؤمن بخاطر گناهانى‏صورتهاى زشتى بخود گرفت، سرانجام آن صورتها از بين مى‏رود، چون با ذات نفس سازگارنيست همچنانكه نفس كافر كه ذاتا شقى است، اگر بخاطر تكرار كارهائى صالح صور حسنه‏اى‏بخود گرفت، آن صور بالاخره از نفس زايل ميشود، چون محيط نفس با آن سازگار نيست و همه‏اين مطالب(در آنصورت كه گفتيم: صورتها رسوخ نكرده باشد)روشن است. 

و اما در صورتيكه صورتهاى عارضه بر نفس، در نفس رسوخ كرده باشد، و در نتيجه‏صورت جديدى و نوعيت تازه‏اى بنفس داده باشد، مثلا او را كه انسان بود و داراى صورت‏انسانيه بود، بخيل كند كه چنين انسانى يك نوع جديدى از انسانيت است، همانطور كه ناطقه‏وقتى با جنس حيوان ضميمه شود يكنوع حيوان درست مى‏كند كه نامش انسان است(و ناهقه اگرضميمه آن شود، نوعى ديگر درست مى‏كند بنام الاغ، و صاهله اگر ضميمه‏اش شود نوع سومى بنام‏اسب و در نتيجه ميگوئيم حيوان اگر ناطق باشد انسان است و اگر ناهق باشد خر است و اگرصاهل باشد اسب است)همچنين صورتهاى نوعيه‏اى كه در اثر تكرار يك سنخه عمل، در نفس‏پديد ميايد، اگر در نفس رسوخ كند، نوعيت جديدى به انسانها ميدهد، ميگوئيم انسان يا بخيل است‏يا سخى، يا شجاع است‏يا ترسو و همچنين)(مترجم). 

و اين هم معلوم است كه اين نوع يعنى انسان، نوعى است مجرد در نفس، و موجود مجرددائمى الوجود است، در نتيجه هر گناهى كه از او صادر شود، در صورتيكه نفس او سعيده باشد وبا گناه سنخيت نداشته باشد و خلاصه عوامل خارجى گناه را به گردنش گذاشته باشد، در چنين‏صورتى وبال و عذاب آن گناهان را مى‏چشد و پاك ميشود، و از عذاب نجات مى‏يابد و درصورتيكه نفس او شقى باشد و با گناه سنخيت داشته باشد در اينصورت هر چند كه هر چه از چنين‏نفسى سر مى‏زند باذن خدا است و ليكن از آنجا كه گناهان بدون قسر و فشار از او سر مى‏زند، چون‏نفس او نفسى گناه دوست است، لذا چنين نفسى دائما در عذاب خواهد ماند. 

و مثل چنين انسانى كه دائما گرفتار و معذب به لوازم ملكات خويش است‏بوجهى مثل‏كسى است كه به مرض ماليخوليا و يا مرض كابوس دائمى مبتلا شده كه دائما صورتهائى‏هول انگيز و وحشت‏آور و زشت از قوه خياليه‏اش سر مى‏زند، چنين كسى همواره از آن صورتهافرار مى‏كند و با آنها در جنگ و ستيز و بالاخره در عذاب است، با اينكه خود او اينصورتها رادرست ميكند و صدور آن از نفسش به قسر قاسر و به فشارى از خارج نيست، و ساده‏تر بگويم: كسى اين صورتها را در نفس او مجسم نكرده، بلكه كار، كار نفس خود او است، و هر چند اين‏صورتها با طبع مريض او سازگار نيست و از اين جهت كه خودش پديد آورنده آن صورتهاست، متالم و ناراحت نيست، و لكن هر چه باشد بالاخره از آن صورتها رنج مى‏برد و از آن صورتهامى‏گريزد و مگر عذاب، غير آن چيزى است كه انسان قبل از ابتلاء بدان از آن ميگريزد؟و بعد ازآنكه بدان مبتلا شد، در جستجوى خلاصى از آن بر مى‏آيد؟و اين تعريف و مثال بر آن امور زشت وصورتهاى غير جميل كه انسان شقى در دار آخرتش با آنها روبرو ميشود، صدق مى‏كند، پس معلوم‏شد كه عذاب جاودانه و انقطاع ناپذير، از انسان شقى، خود شقاوت و بدبختى ذاتى او است، وقاسرى و خلاصه كسى او را بدان مبتلا نكرده است. 

حال كه مسئله خلود در عذاب برايت روشن گرديد، اينك اشكالهائى كه به آن كرده‏اند ازنظرت مى‏گذرد، آنوقت‏خواهى ديد كه تا چه حد فاسد و بى پايه است. 

اشكال‏هائى كه به خلود در عذاب شده است و پاسخ آنها 
اشكال اول اينكه خداى سبحان با اينكه داراى رحمت واسعه است، چگونه رحمتش‏اجازه ميدهد كسى را بيافريند كه بازگشت او بسوى عذاب دائم باشد، عذابى كه هيچ موجودى‏تاب تحمل آنرا ندارد. 

دوم اينكه عذاب وقتى عذاب است كه با طبع معذب سازگار نباشد و يا به عبارت علمى‏قسرى و غير طبيعى باشد و در جاى خود مسلم شده، كه قسر دوام ندارد، پس چگونه عذاب دائمى‏تصور ميشود؟ 

سوم اينكه بنده خدا هر گناهى هم كه كرده باشد، بالاخره آخر داشت، مثلا هفتاد سال‏گناه كرد، چرا بايد تا ابد معذب باشد؟و آيا اين ظلم نيست؟ 

چهارم اينكه افراد شقى هم همان دخالت و تاثير را در نظام تكوين دارند كه افراد سعيددارند، و خدمتى كه آنان به اين نظام كرده و مى‏كنند، از خدمت افراد سعيد كمتر نيست، چون اگرنيك بنگرى زمينه سعادت افراد سعيد را همين اشقيا فرا