بارزه كردن با بيماريها،ميل بشر و حتى آن تكليفى كه براى بشر وضع شده براى مبارزه با بديها، ظلمها، قساوتها، اينها همه جزء اين نظام است،در داخل اين نظام است، نه در خارج نظام، يعنى اين طور نيست كه نظام عالم همانى است كه در ميليونها سال پيش بود كه بشرهاى‏وحشى بودند و مثلا وبا بيايد آنها را بكشد ولى حالا ما آمده‏ايم نظام عالم را تغيير مى‏دهيم.نه، ما الآن خودمان قسمتى‏از نظام عالم هستيم.نظام عالم نظام تكامل است و اگر آنها آن مرحله را طى نمى‏كردند، ما امروز به اين مرحله نرسيده‏بوديم.باز اين طور نيست كه ما را در اين مرحله قرار داده‏اند، آنها را در مرحله، يعنى مى‏شد آنها را بياورند جاى ما بگذارند،ما را ببرند جاى آنها بگذارند.آنها در آن مرحله بودنشان ذاتى آنهاست و نمى‏توانستند غير از اين باشند، و ما هم در اين مرحله‏بودنمان ذاتى ماست و نمى‏توانيم غير از اين باشيم.شما اينها را خارج از يكديگر حساب نكنيد، نه اينكه بشر را در بيرون نظام عالم‏بگيريد و بگوييد نظام عالم تا حالا آن طور بوده، وقتى كه بشر علم پيدا كرده اين طور شده است.بشرجاهل و بشر عالم هر دوشان دو سطر هستند در[كتاب]نظام هستى.[اگر بخواهد جاى ما و آنها عوض شود]معنايش اين است: ماپدران خودمان باشيم، پدران ما پسران ما باشند.نه، ما نمى‏توانستيم پدران خودمان باشيم، پدران ما هم نمى‏توانستند پسران‏ما باشند.ما و پسر بودنمان براى آن پدرها يك چيز هستيم، آنها با پدر بودنشان براى ما يك چيز هستند، يعنى اين طور نيست كه‏اول آنها نه پدر بودند نه پسر، ما هم اول نه پدر بوديم نه پسر، بعد يك ابلاغ دست آنها دادند گفتند شما پدر باشيد،و يك ابلاغ دست ما دادند گفتند شما پسر باشيد، يك ابلاغ دست آنها دادند گفتند شما در يك ميليون سال پيش زندگى كنيدو يك ابلاغ دست ما دادند گفتند شما در يك ميليون سال بعد زندگى كنيد.

.............................................................. 1.از نظر جزئى نظام كه البته‏بدى هست، منتها از نظر كلى يك چيزهايى را گفتيم كه بدى نيست.

صفحه : 315
اينها همه جزء خميره و ذات ماست و اصلااز يكديگر جدايى پذير نيست.بنابراين حساب، «چرا اين طور شد» ، «چرا آن طور شد» ، «چرا بايد اين طور باشد» [معنى ندارد]،در نظام كل هر چيزى در جاى خودش تخلف‏ناپذير است و نمى‏تواند غير از اين باشد.

اگر شما ايرادى داريد، در مجموع بايد سؤال كنيد: اين مجموع‏كه يك واحد است، اين بشر كه در حكم يك واحد است، اين بشر كه در ابتدا آن مراحل را طى كرده است كه ميليونهاافرادش را وبا از ميان مى‏برده است، ظلم و قساوت از ميان مى‏برده تا رسيده به اين مرحله، تا آينده‏اى كه انتظار دارد كه: «يملاالارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا»(1) و اصلا شر و بدى از جامعه بشر رخت بر بندد، آيا اين مجموع كه‏يك نظام تكاملى را تشكيل داده و آن را بايد مجموعا يك واحد در نظر بگيريم، درست است‏يا نادرست؟تا بگوييم درست است.

باز مثل اين است كه شما درباره يك فرد قضاوت‏كنيد كه چرا من كه امروز يك انسان چهل ساله هستم، فردى هستم كه از خودم دفاع مى‏كنم، زندگى خودم را شخصا اداره مى‏كنم،پول در مى‏آورم، بايد اين طور باشم؟آيا اين ظلم نيست كه من در سى و چند سال پيش يك بچه ضعيف ناتوانى‏بودم كه آن لله هر بلايى مى‏خواست‏سر من درمى‏آورد؟چرا آن بچه من نيست، چرا من آن بچه نيستم؟آن بچه همين تو هستى‏و تو هم همان بچه هستى، آن مرحله را طى كرده‏اى كه به اين مرحله رسيده‏اى.در واقع يك «واقعيت‏» است كه اين مراحل‏را طى مى‏كند.اگر آن مرحله كودكى را طى نكرده بودى، به اين مرحله كمال و رشد امروز نمى‏رسيدى، امكان نداشت‏كه برسى، امكان نداشت كه از اول شما را به اين حالت‏سى سالگى و چهل سالگى بيافرينند.پس اينها حساب تبعيض نيست.

- اگر مساله‏تبعيضاتى را كه در اين دنيا وجود دارد با مساله آخرت توام نكنيم،نمى‏توانيم اين ظلمها را توجيه كنيم.يا بايد اقرار كنيم كه در طبيعت مقدارى ظلم هست و صانع‏طبيعت آنها را خواسته يا بايد بگوييم كمبود اينها را در آخرت جبران مى‏كند.

استاد: اينكه‏من اين را ذكر نمى‏كنم، براى اين است كه متكلمين اين طور فكر

.............................................................. 1.اعلام الورى، ص 401.

صفحه : 316
مى‏كنند كه خدا قيامت را خلق كرده است براى اينكه اين كمبودهارا در آنجا جبران كند.مثل اينكه در يك كشور دستگاه مجازات و دادگسترى به وجود مى‏آيد براى اينكه اين كمبودهاو كسريها را تعديل كند.اينها در قيامت[انجام]مى‏شود، اما نه اينكه قيامت براى اينها به وجود آمده، يعنى قيامت‏يك‏چنين وجود تبعى براى اين دنيا ندارد.اگر اين كمبود هم نبود قيامت بود، اگر هم در دنيا ظلمى نبود باز قيامت بود.

قيامت آخرين مرحله سير بشر است، يعنى انتقال پيداكردن موجودات اين دنيا از نشئه‏اى به نشئه ديگر، تحول پيدا كردن، مادى الوجود بودن ابتدائى و روحانى الوجود بودن‏آخر، ملكى بودن و تبديل به ملكوتى شدن، اين لازمه نظام عالم است. جبران اين كمبودها در آنجا خواه ناخواه صورت مى‏گيرد،اما نه اينكه اين براى آن است.مثل اين است كه يك بچه‏اى كه از سنين كودكى به سنين رشد و كمال مى‏رسد، خيلى‏از كسريهايى را كه در زمان كودكى داشته در زمان رشد تكميل و اصلاح مى‏كند، اما نه اين است كه او رشد پيدا مى‏كند تاكمبود اينجا را اصلاح كند.فلسفه رشد او اين نيست كه چون در حال بچگى يك ناراحتيها و كمبودهايى داشت، از اين جهت‏به سن چهل سالگى رسيد كه اين مسائل تعديل شود، يعنى اين را فرع و طفيلى ايام كودكى‏اش حساب كنيم.طرز فكرمتكلمين اين است كه اصلا قيامت و نشئه آخرت را مثل «دادگسترى‏» كه طفيلى يك كشور هست، طفيلى دنيا حساب مى‏كنند.نه،در قيامت همه اين كسريها و كمبودها تامين مى‏شود بدون اينكه ما آنجا را يك حالت طفيلى بخواهيم حساب كنيم.اينكه‏من اين را به اين صورت بيان نمى‏كنم، چون نمى‏خواهم آن منطق متكلمين را به خود بگيرم، چون معمولا مى‏گويندخدا قيامت را خلق كرده، درست مثل اينكه در دنيا دادگسترى را خلق مى‏كنند.آن دنيا چقدر جاى كوچكى خواهد بود،چقدر دنياى طفيلى خواهد بود!هيچ وقت‏خداوند كارهايى به اين صورت طفيلى‏گرى و جزئى ندارد.

- در آن قسمت از شرور كه با فنا تطبيق شد، شما اشاره‏اى فرموديدكه به نظر من خيلى مهم است ولى توضيح درباره‏اش داده نشد.اگر آن فناها نبود و انسان و موجوداتى‏به صورت لا يتغير براى هميشه بودند، خودش سكون بود و سكون هم فنا بود.اصلا اين تغييرات همان حركت است، جهان هستى هم معلول حركت است.

استاد:اين كه شما الآن مى‏فرماييد، سخن ما را تاييد مى‏كنيد.مى‏گويندسكون در اين دنيا نيست، ثبات هست.مقصود از اين كه سكون نيست، اين است كه طبيعت

صفحه : 317
در مرحله طبيعت هميشه متحول است ولى حركت‏طبيعت منتهى مى‏شود به موجوداتى كه نشئه آنها با اين نشئه فرق مى‏كند، آنها ساكن نيستند ولى ثابتند.«ساكن‏» در جايى است كه در شى‏ء استعداد و ا