چنان كارى زد و چنان سرنوشتى پيدا كرد؟ نه، از روى علم و عمد و اختيار بود. 

آيا جز خودش و نتيجه مستقيم اعمالش اين سرنوشت را براى او فراهم ساخت؟ نه، هر چه بود از آثار كار خود او بود. 

بنابر اين نه جاى شكايتى باقى است و نه ايراد و اشكال به كسى، و نه منافاتى با قانون عدالت پروردگار دارد. 

يك نكته در اينجا باقى مانده كه با ذكر آن اين بحث را پايان مى‏دهيم و آن اينكه: در حديثى از امام صادق ( عليه السلام) مى‏خوانيم كه فرمود: 

«انما خلد اهل النار فى النار لان نياتهم كانت فى الدنيا ان لو خلدوا فيها ان يعصوا الله ابدا و انما خلد اهل الجنة فى الجنة لان نياتهم كانت فى الدنيا ان لو بقوا فيها ان يعطيعوا الله ابدا فبالنيات خلد هؤلاء و هؤلاء» (7) «به اين سبب (جمعى از) اهل دوزخ هميشه در آن مى‏مانند كه نيت آنها اين بوده كه اگر جاودانه در دنيا بمانند گناه و معصيت خدا كنند، و به اين سبب اهل بهشت هميشه در آن مى‏مانند كه قصد آنها اين بوده كه اگر بطور دائم در اين جهان بمانند اطاعت فرمان خدا كنند، بنابر اين هر دو دسته به خاطر نيت و قصدشان، «خلود» يافتند» . 

اگر با نظر ابتدائى به اين حديث بنگريم ممكن است سؤالاتى براى ما پيش آيد كه پاسخ آن آسان نباشد، زيرا تنها تصميم بر گناه كافى براى آن همه مجازات نيست. 

به علاوه در روايات متعددى كه در باب نيت گناه وارد شده تصريح گرديده كه نيت گناه به تنهايى گناه نيست تا چه رسد به اينكه مجازاتش جاودانى باشد. 

اما با دقت مى‏توان گفت كه اين حديث نيز اشاره لطيفى به بحثهاى گذشته دارد، زيرا نيت گناه جاويدان، تنها براى كسانى است كه تمام وجودشان به رنگ گناه در آمده است طغيان و سركشى همه وجود آنان را احاطه كرده، و تمام روزنه‏ها را به روى خود بسته‏اند و بال و پر خويش را سوزانده‏اند. 

و به تعبير روشنتر: اين نيت به تنهايى چنان اثرى را نمى‏گذارد بلكه «خلود» خاصيت آنچنان روح آلوده و طغيانگرى است كه تصميم بر گناه دائم دارد، كسى كه بر اثر گناه به چنين حالتى در آمده آنچنان از خدا دور شده كه راهى براى بازگشت او باقى نمانده، و اين از آثار اعمال خود اوست. 

پى‏نوشت‏ها: 

1ـ سوره هود (11) آيه .108

2ـ سوره هود (11) آيه .107

3ـ سوره بقره (2) آيه .81

4ـ سوره يس (36) آيه .54

5ـ سوره جاثيه (45) آيه .33

6ـ سوره قصص (28) آيه .84

7ـ وسائل الشيعه/جلد اول/صفحه 36/حديث .4
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:43.txt">خداوند يكتاست </a><a class="text" href="w:text:44.txt">مثل و مانندى ندارد  </a></body></html>
جاودانگى عذاب قيامت 
كتاب: ترجمه الميزان، ج 1، ص 622
نويسنده: علامه طباطبايى 
مقدمه: 
درباره برخى از مجرمان خداوند وعده عذاب جاودانى داده است. اينكه معنى عذاب جاودانى چيست و اشكالاتى كه بر آن وارد شده است و جوابهايى كه حضرت علامه طباطبايى به آن اشكالات داده است، در اين مقاله تقديم مى‏گردد. 

اين مسئله كه آيا عذاب قيامت انقطاع مى‏پذيرد و يا خالد و جاودانه است؟ مسئله‏اى است كه نظريه علماى اهل بحث در آن مختلف است، هم از نظر ادله عقلى و هم از جهت ظواهر لفظى . 

و آنچه در اين باره ميتوان گفت، اين است كه اما از جهت ظواهر لفظى، بايد دانست كه كتاب خدا نص است در خلود و جاودانگى و مى‏فرمايد: (و ما هم بخارجين من النار، ايشان به هيچ وجه از آتش بيرون نخواهند شد)، و سنت از طرق ائمه اهل بيت ع نيز آنقدر زياد است كه باصطلاح به حد استفاضه رسيده، و اگر اخبار ديگرى از اين حضرات روايت شده كه عذاب دوزخ قطع ميشود و هميشگى نيست، بخاطر مخالفتش با صريح كتاب، طرح ميشود. 

و اما از جهت عقل، در سابق در بحثى كه ذيل جمله (و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا) (1) داشتيم، گفتيم: به هيچ وجه نميشود يك يك احكام شرع را و خصوصياتى را كه براى معاد ذكر فرموده، همه را با مقدمات كلى عقل اثبات كرد، براى اينكه دست عقل ما به آن خصوصيات و جزئيات نمى‏رسد، تنها راه اثبات آن، تصديق به نبوت پيغمبر صادق است كه آن جزئيات و اصل معاد را از طريق وحى اثبات كرده، چون وقتى خود نبوت پيامبرى صادق با ادله عقلى ثابت شد، ديگر لازم نيست كه فروعات آن مسائل نيز با ادله عقلى جداگانه‏اى اثبات شود، چون فرض كرديم نبوت اين پيغمبر و صدق آنچه آورده با ادله عقلى ثابت شده است. 

و اما نعمت و عذاب عقلى كه عارض بر نفس مى‏شوند، بخاطر تجردش و تخلقش به اخلاق و ملكات فاضله يا رذيله و يا بخاطر احوال خوب و بدى كه كسب كرده؟ در سابق گفتيم اين احوال و ملكات در نفس، صورتى نيكو و يا قبيح ايجاد مى‏كند كه نفس سعيده از آنصورت نيكو متنعم، و نفس شقيه از آن صورت قبيح متالم ميشود. 

و نيز گفتيم: در صورتيكه اين صورتها در نفس رسوخ نكرده باشد و صورى ناسازگار با ذات نفس باشد، بزودى زايل مى‏گردد، براى اينكه عقل براى ناسازگارى دوام و اكثريت نمى‏بيند و قسر، فشار، زور و ناسازگارى محكوم به زوال است (پس اگر ذات نفس سعيده باشد، صورتهاى رذيله و زشت دير يا زود از آن زايل مى‏گردد و اگر ذات نفس شقيه باشد، صورتهاى نيكو و جميل كه در آن نقش بسته، بزودى زايل ميشود) . 

و نفس خودش ميماند و آن سعادت و شقاوت ذاتيش، پس اگر نفس مؤمن بخاطر گناهانى صورتهاى زشتى بخود گرفت، سرانجام آن صورتها از بين مى‏رود، چون با ذات نفس سازگار نيست همچنانكه نفس كافر كه ذاتا شقى است، اگر بخاطر تكرار كارهائى صالح صور حسنه‏اى بخود گرفت، آن صور بالأخره از نفس زايل ميشود، چون محيط نفس با آن سازگار نيست و همه اين مطالب (در آنصورت كه گفتيم: صورتها رسوخ نكرده باشد) روشن است. 

و اما در صورتيكه صورتهاى عارضه بر نفس، در نفس رسوخ كرده باشد، و در نتيجه صورت جديدى و نوعيت تازه‏اى بنفس داده باشد، مثلا او را كه انسان بود و داراى صورت انسانيه بود، بخيل كند كه چنين انسانى يك نوع جديدى از انسانيت است، همانطور كه ناطقه وقتى با جنس حيوان ضميمه شود يكنوع حيوان درست مى‏كند كه نامش انسان است (و ناهقه اگر ضميمه آن شود، نوعى ديگر درست مى‏كند بنام الاغ، و صاهله اگر ضميمه‏اش شود نوع سومى بنام اسب و در نتيجه ميگوئيم حيوان اگر ناطق باشد انسان است و اگر ناهق باشد خر است و اگر صاهل باشد اسب است) همچنين صورتهاى نوعيه‏اى كه در اثر تكرار يك سنخه عمل، در نفس پديد ميايد، اگر در نفس رسوخ كند، نوعيت جديدى به انسانها ميدهد، ميگوئيم انسان يا بخيل است يا سخى، يا شجاع است يا ترسو و همچنين) (مترجم) . 

و اين هم معلوم است كه اين نوع يعنى انسان، نوعى است مجرد در نفس، و موجود مجرد دائمى الوجود است، در نتيجه هر گناهى كه از او صادر شود، در صورتيكه نفس او سعيده باشد و با گناه سنخيت نداشته باشد و خلاصه عوامل خارجى گناه را به گردنش گذاشته باشد، در چنين صورتى وبال و عذاب آن گناهان را مى‏چشد و پاك ميشود، و از عذاب نجات مى‏يابد و در صورتيكه نفس او شقى باشد و با گناه سنخيت داشته باشد در اينصورت هر چند كه هر چه از چنين نفسى سر مى‏زند باذن خدا است و ليكن از آنجا كه گناهان بدون قسر و فشار از او سر مى‏