ين ايراد داده‏اند تا از طريق «اجزاء اصلى» و «اجزاء غير اصلى» است. 

طبق اين نظريه آنها مى‏گويند: بدن انسان داراى دو قسم اجزاء است: اجزاى اصلى و اجزاى اضافى. 

اجزاى اصلى اجزائى است كه در تمام طول عمر باقى مى‏ماند نه عوض مى‏شود و نه نابود مى‏گردد، و هرگز جزء بدن انسان ديگرى نخواهد شد، حتى اگر انسان ديگرى آن را بخورد جذب بدن او نمى‏شود. 

اما اجزاى اضافى قابل تغيير و دگرگونى هستند و دائما در حال عوض شدن مى‏باشند، و ممكن است جزء بدن انسان يا حيوان ديگرى مى‏شوند. 

به اين ترتيب مشكل حل مى‏شود، يعنى در روز رستاخيز اجزاى اصلى بدن هر كس همانند دانه‏هاى گياه و يا نطفه انسان در مدت كوتاهى پرورش مى‏يابند و بدن اصلى را مى‏سازند. 

تنها سؤالى كه در برابر اين جواب باقى مى‏ماند و آن را به صورت يك «فرضيه مبهم» نشان مى‏دهد اين است كه اين اجزاى اصلى كدام اجزاى بدنند و در چه عضوى قرار دارند و چگونه مى‏توان آنها را از ديگر اجزا باز شناخت؟ 

در برابر اين سؤال، پاسخهاى مختلفى گفته شده كه شايد نتواند ابهام را برطرف سازد، از جمله: 

1ـ اجزاى اصلى همان «ژنها» هستند، كه در درون «كروموزمها» در وسط هسته سلولها قرار دارند، بنابر اين «ژنها» جزيى از هسته سلول هستند كه وضع آنها در تمام عمر ثابت است، و اجزاى اصلى بدن انسان را تشكيل مى‏دهند. 

2ـ آخرين استخوان ستون فقرات يعنى پائين‏ترين استخوانى كه در اين ستون قرار دارد جزء اصلى بدن انسان است كه هرگز از بين نمى‏رود و جذب بدن حيوان يا انسان ديگرى نيز نمى‏شود . 

3ـ اجزايى كه آنها را بطور مشخص نمى‏شناسيم، اما مى‏دانيم در بدن انسان وجود دارند و خاصيتشان اين است كه هرگز از بين نمى‏روند و جذب بدن انسان يا حيوان ديگرى نمى‏شوند . 

ولى هيچ يك از اين احتمالات از نظر علمى قابل قبول نيست. 

زيرا: ژنها از نظر مواد دائما در تغييرند و با گذشت زمان مواد آنها عوض مى‏شود آنچه باقى مى‏ماند و ثابت و يكنواخت است خواص ژنهاست. 

از سوى ديگر، آخرين استخوان ستون فقرات نيز از نظر ساختمان تفاوتى با ساير استخوانهاى بدن ندارد و اين ادعا از نظر علوم روز ثابت نيست، زيرا اين استخوان همانند ساير اجزاى بدن در تغيير و تحول است و بعد از مرگ خاك مى‏شود، و طبعا جذب بدن انسان يا حيوان ديگر مى‏گردد. 

از سوى سوم، موضوع «اجزاى ناشناخته ثابت» نيز به فرضيه شبيه‏تر است تا به يك موضوع قطعى، يعنى دليلى بر وجود چنان اجزائى در بدن انسان نداريم و ما تفاوتى در ميان اجزاى بدن نمى‏يابيم و قانون نمو و تحليل مى‏گويد همه در تغييرند و پس از مرگ خاك مى‏شوند و امكان دارد به بدن حيوان يا انسان ديگرى باز گردند. 

بنابر اين مسأله اجزاء اصلى و غير اصلى يك فرضيه است كه اثبات آن احتياج به دليل دارد و متأسفانه چنين دليلى فعلا در دست نداريم. 

راه روشنتر 
براى حل اين اشكال راه روشنترى يافته‏ايم كه شرح آن نيازمند به مقدماتى است كه بايد دقيقا مورد بررسى قرار گيرد. (1) 

1ـ بدن ما در مدت عمر چندين بار عوض مى‏شود، و همانند يك استخر بزرگ كه از روزنه كوچكى آب به آن وارد و از روزنه كوچك ديگر تدريجا از آن خارج مى‏شود، پس از گذشت مدتى طولانى تمام آن عوض مى‏گردد و بدون آنكه احساس گردد و همانطور كه در بحث استقلال روح گفتيم هيچ يك از سلولهاى بدن حتى سلولهاى مغزى از اين قانون مستثنا نيستند. 

مقدار زمانى را كه يك بدن براى تبديل تمامى اجزاى خود به اجزاى جديد لازم دارد، بعضى هفت يا هشت سال مى‏دانند، و به اين ترتيب يك‏انسان هفتاد ساله ممكن است از آغاز تا پايان عمر ده بار عوض شده باشد! 

2ـ هر بدن كه عوض مى‏شود صفات خود را به سلولهائى كه جانشين آن مى‏گردند منتقل مى‏سازد و لذا رنگ پوست بدن و شكل و رنگ چشمها، و ساير مشخصات قيافه يك انسان، در تمام طول عمر يكسان باقى مى‏ماند، با اينكه مواد آن شايد ده بار عوض شده باشد، و اين به خاطر آن است كه سلولها به هنگام تغيير و تبديل، خواص خود را با سلولهاى بعد مى‏سپارند، و در واقع بدنى كه انسان در آخر عمر دارد داراى تمام مشخصات و صفات و كيفياتى است كه در بدنهاى پيشين بوده و از اين نظر مى‏توان گفت: 

آخرين بدن انسان عصاره و فشرده همه بدنهاى او در طول عمر است. 

3ـ آنچه به وضوح از آيات قرآن بر مى‏آيد اين است كه در روز رستاخيز، آخرين بدنى را كه انسان داشته و تبديل به خاك شده و در واقع داراى همه صفات بدنهايى است كه در طول عمر او عوض شده‏اند، زنده مى‏شود. 

در سه آيه از قرآن مى‏خوانيم كه: «مردم در روز قيامت از قبرها برانگيخته مى‏شوند» (2) اين آيات نشان مى‏دهد كه آخرين بدن در روز رستاخيز برانگيخته مى‏شود زيرا در قبرها چيزى جز خاك آخرين بدن نيست. 

البته اين در صورتى است كه بدن دفن شود، ولى اگر بدنهايى مثلا در حريق تبديل به خاكستر گردد يا بر اثر عوامل ديگر از بين برود در رستاخيزذرات آخرين بدن باز مى‏گردد اگر چه قبرى در كار نبوده است. 

در آخر سوره يس كه درباره معاد بحث مى‏كند، چنين مى‏خوانيم: 

«قل يحييها الذى انشاها اول مرة» ، بگو اين (استخوان پوسيده) را خداوندى كه آن را در آغاز آفريده زنده مى‏كند» . (3) 

اين آيه نشان مى‏دهد كه آنچه مبعوث مى‏شود آخرين بدن است. 

آيات متعدد ديگرى در قرآن داريم كه اين حقيقت را تأييد مى‏كند. 

بنابر اين چنين نتيجه مى‏گيريم كه: آنچه در روز رستاخيز باز مى‏گردد، همان آخرين بدن است كه محتوى تمام صفات و ويژگيهاى تمام بدنهاى دوران عمر مى‏باشد. 

4ـ آيا دو بدن ممكن است بطور كامل متحد شوند؟ و به عبارت ديگر آيا ممكن است تمام بدن يك نفر بر اثر تغذيه تبديل به تمام بدن ديگرى شود؟ 

پاسخ اين سؤال منفى است زيرا بدن يك انسان فقط مى‏تواند جزء بدن انسان ديگرى شود نه كل آن، دليل آن هم روشن است چون شخصى كه از بدن ديگرى تغذيه مى‏كند، قبلا وجودى دارد و با تغذيه از بدن ديگرى او را جزء خود مى‏كند نه كل خود. 

درست است كه بدن شخص اول بطور كامل در بدن شخص دوم حل مى‏شود، ولى آنچه در اين مقدمه هدف ما را تشكيل مى‏دهد اين است كه شخص اول تمام شخص دوم هرگز نخواهد شد، و تنها مى‏تواند جزئى از او را تشكيل دهد دقت كنيد. 

آرى اگر فرض كنيم انسانى در مدت هفت سال هيچ چيز جز بدن انسان ديگرى نخورد و حتى از آب و اكسيژن هوا كه تدريجا جذب بدن او مى‏شونداستفاده نكند، در اين صورت بدن انسان اول، تمام بدن انسان دوم خواهد شد، ولى ناگفته پيداست كه اين يك فرض محال بيش نيست و ممكن نيست انسانى در مدت هفت سال حتى از آب و هوا به كلى بى نياز گردد، بعلاوه اين هم عادتا صورت خارجى پيدا نمى‏كند كه انسانى غذاى منحصرش مواد بدن انسان ديگرى بوده باشد (قطع نظر از مسأله آب و هوا) . 

نتيجه اينكه اتحاد دو بدن انسان از جميع جهات عملا امكان ندارد، بلكه هميشه بدنى ممكن است جزء بدن ديگرى گردد (باز هم دقت كنيد) 

5ـ هر سلولى از سلولهاى بدن ما محتوى تمام شخصيت ما است كه اگر پرورش پيدا كند مى‏تواند بدن ما 