را بسازد، و به عبارت ديگر تمام خصوصيات بدن ما در درون هر سلولى نهفته شده است . 

اين موضوع مخصوصا با توجه به «بحثهاى ژنتيك» و اينكه در هسته هر سلولى در درون كروموزمها ذرات بسيار كوچكى به نام ژن وجود دارند كه حامل كليه صفات انسانند روشنتر مى‏شود. 

اين موضوع منحصر به بدن ما نيست بلكه قانونى است كه درباره همه موجودات زنده صدق مى‏كند، به همين جهت مى‏بينيم بسيارى از درختان را از طريق قلمه زدن تكثير مى‏كنند يعنى مختصرى از گوشه يك شاخه كوچك آن در يك محيط مساعد، مى‏تواند به خودى خود درخت كاملى شود. 

در حيوانات ساده مانند بعضى از كرمها تجزبه شده است كه اگر بدن آنها را قطعه قطعه كنند هر قطعه‏اى تدريجا تبديل به يك حيوان كامل مى‏شود يعنى درست مانند قلمه‏هاى يك درخت نمو كرده و نقائص خود را تكميل مى‏كند.در بدن انسان نيز از نظر اصولى و كلى اين موضوع غير ممكن نيست، يعنى اگر بتوان شرائط مساعدى فراهم كرد، هر سلولى از بدن انسان به‏تنهائى مى‏تواند انسانى بسازد كه در همه چيز مانند او است، بلكه به يك معنى خود اوست. 

مگر روز اول، ما يك موجود تك سلولى نبوديم كه از طريق تكثير تصاعدى نمو كرده و تدريجا اعضاء مختلفى پيدا نموديم، آيا همه اين اعضاء و اجزاى آن از تقسيم همان سلول واحد نخستين به وجود نيامده‏اند؟ يعنى سلول نخستين نمو كرد و تبديل به دو سلول شد و آن دو نمو كردند و تبديل به چهار سلول شدند، و همينطور افزايش يافتند و همه عضلات بدن را ساختند، بنابر اين هر سلول به تنهائى اين استعداد را دارد كه سازنده تمام بدن انسان گردد. 

گاه مى‏شود كه بر اثر يك حادثه قطعه گوشتى از بدن يك انسان جدا مى‏گردد ولى مى‏بينيم به مرور زمان سلولهاى اطراف نمو كرده و جاى خالى را پر مى‏كنند و جزء از دست رفته را مى‏سازند. 

6ـ آيا شخصيت ما از نظر جسمانى با كم و زياد شدن مواد و كوچك و بزرگ شدن آن تغيير مى‏كند؟ مسلما نه. 

فى المثل ما روز اول يك نطفه تك سلولى بوديم، پس از گذشت چند هفته تبديل به جنينى شديم كه شايد چند گرم بيشتر وزن نداشت، و پس از چند ماه وزن ما به دو سه كيلو رسيد، و به همين صورت متولد شديم، براى ما نام انتخاب كردند و به همان نام شناسنامه گرفتند، اما با گذشت زمان، ما كه در لحظه تولد چند كيلو بيشتر وزن نداشتيم، يك انسان بزرگسال به وزن هفتاد كيلو گرم مثلا شديم، و اى بسا در سراشيبى زندگانى در آينده عضلات و استخوانهاى ما آنچنان تحليل برود كه وزن ما به چهل كيلوگرم تنزل يابد.آيا اين تغييرات شخصيت ما را از نظر جسمانى عوض مى‏كند؟ يعنى ما همان كودك نوزاد روز نخست نيستيم؟ همان چنين چند گرمى و همان نطفه تك سلولى نيستيم و اگر وزن ما بر اثر بيمارى و يا كهولت، سقوط كند و به نصف وزن فعلى برسد، آيا باز ما همان شخص سابق نيستيم؟ آيا در لابه‏لاى اين دگرگونيها و تغييرات يك شخصيت واحد وجود ندارد؟ 

پاسخ اين پرسشها روشن است و آن اينكه: در ميان اين همه دگرگونيها و تغيير و تحولات، واقعيت واحدى وجود، دارد كه از آن به نام زيد يا عمرو، مسعود يا فاطمه تغيير مى‏كنيم بنابر اين شخصيت انسان با تغيير ماده جسمانى و كم و زياد شدن آن عوض نمى‏شود. 

اكنون كه اين مقدمان ششگانه كاملا معلوم شد به اصل بحث برگرديم و ببينيم آيا تغذيه يك انسان از بدن انسان ديگر مشكلى در امر معاد جسمانى ايجاد مى‏كند يا نه؟ 

حقيقت اين است كه هيچ گونه مشكلى ايجاد نمى‏كند، چون به هنگام رستاخيز اجزاى بيگانه‏اى كه در بدن يك انسان وجود دارد، به جاى اصلى خود باز مى‏گردد و تنها اجزاى خود بدن باقى مى‏ماند.زيرا همانطور كه گفتيم يك بدن هرگز تمام بدن ديگرى نخواهد شد بلكه جزء او خواهد شد بنابر اين اگر از او جدا بشود اجزائى براى او باقى خواهد ماند.دقت كنيد. 

و اين مسلم است كه بدن دوم با از دست دادن اجزاى بيگانه كه در تمام بدن پراكنده بود به همان نسبت كوچكتر و ضعيفتر مى‏شود ولى پيداست كه اين موضوع مشكلى ايجاد نمى‏كند زيرا همانطور كه گفتيم اگر به اندازه يك سلول هم از بدن دوم باقى بماند مى‏تواند مانند نطفه اصلى روز اول، ياقلعه‏هاى درختان، رشد و نمو پيدا كند و بدن اصلى را بسازد تا چه رسد به اينكه مقدار قابل ملاحظه‏اى از بدن دوم باقى بماند. 

بنابر اين در آستانه رستاخيز (در يك زمان كوتاه يا طولانى) اجزاى باقيمانده از هر بدن هر قدر كم باشند نمو مى‏كنند و پرورش مى‏يابند و همانند قلعه گياهان بدن نخستين را مى‏سازند و به سرحد اصلى و طبيعى مى‏رسند و اين موضوع هيچ اشكالى ايجاد نمى‏كند، بدن همان بدن است و شخصيت همان شخصيت و صفات و مشخصات همان صفات و مشخصات و لذا عينيت و وحدت در ميان اين دو بدن محفوظ خواهد بود. 

شايد لازم به يادآورى نباشد كه اين راه حل براى مشكل آكل و مأكول، و ارتباطى با فرضيه اجزاى اصلى و غير اصلى ندارد، و چون تمام اجزا از نظر ما اجزاى اصلى هستند، و همه قابل جذب در بدن ديگرى مى‏باشند. 

سؤال 

تنها پرسشى كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه طبق اين نظريه، اجزاى معينى را مى‏توان يافت كه روزى جزء بدن گنهكارى بوده و بعدا از طريق خاك شدن و جزء اندام گياهان گشتن، جزء بدن انسان نيكوكارى شده است، آيا بازگشت اين اجزاء كه روزى در مسير گناه و روزى ديگر در مسير عبادت بوده‏اند به بدن اول كه بدن گناهكار بوده است با اصل عدالت سازگار است؟ 

پاسخ 

جواب اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مى‏شود و آن اين است كه كانون آلام و دردها و همچنين آرامشها و راحتيها، روح آدمى است، و جسم‏ابزارى بيش نيست، لذا اگر بدن مرده‏اى را قطعه قطعه كنند هيچ گونه تألمى پيدا نمى‏كند و يا در حال بيهوشى پاره كردن اعضاى بدن ناراحتى به وجود نمى‏آورد، بنابر اين گناه و ثواب از روح سرچشمه مى‏گيرد و بدن ابزار آن است، همچنين پاداش و كيفر نيز سرانجام به روح مى‏رسد و بدن ابزار آن است، و ما هرگز در مسأله معاد جسمانى روى اين مطلب كه فلان بدن گناه كرده و يا فلان بدن كار نيك كرده تكيه نمى‏كنيم، بلكه روى اين معنى تكيه مى‏كنيم كه روح بدون بدن نمى‏تواند حيات كاملى داشته باشد و به همين دليل روح بايد به جسم اصلى خود باز گردد و به حيات كامل خويش ادامه دهد. 

نتيجه اينكه بودن اجزاى معين در دو بدن (پس از حل شدن مسئله وحدت شخصيت) مشكلى از نظر پاداش و كيفر و ثواب و عقاب ايجاد نخواهد كرد. 

و به اين ترتيب مشكل «آكل و مأكول» كه فكر افراد زيادى را به خود مشغول كرده، و شايد عدم حل آن سبب شده كه در مسأله معاد جسمانى متزلزل شوند مشكلى است قابل حل، يعنى با قبول معاد جسمانى با همين بدن عنصرى مادى آنچنان كه قرآن مى‏گويد مى‏توان به ايراد مزبور پاسخ گفت (اگر در اين بحث ابهامى باقى مانده يك بار ديگر از آغاز آن را مطالعه فرمائيد) . 

پى‏نوشت‏ها: 

1ـ اين راه را در هيچ يك از نوشته‏هاى پيشينيان نيافته‏ايم بنابر اين چون براى اولين بار اين راه عرضه مى‏شود شايد نياز به بررسى‏هاى بيشتر دارد تا ارزش نها