به - نبايد مايه تجرى افراد بر گناه شود، بلكه بايد آن را روزنه اميدى شمرده و اصطلاح ، آب را از سرگذشته مى‏پندارند و در نتيجه هيچگاه به فكر بازگشت به طريق صحيح نمى‏افتند. 

از بيان گدشته همچنين روشن مى‏شود كه اثر بارز شفاعت، بخشودگى برخى از گنهكاران است، و بنابر اين تاثير آن منحصر به ترفيع درجه شفاعت‏شوندگان، كه برخى از فرق اسلامى (مانند معتزله) گفته‏اند، نيست. 

منشور عقايد اماميه صفحه 200 استاد جعفر سبحانى 

خداوند يكتاست
مقدمه: توحيد، شاخه‏هاى مختلفى دارد. يكى از شاخه‏هاى توحيد، توحيد ذاتى است توحيد ذاتى بدين معناست كه ذات خداوند يكتاست و شريكى ندارد. در قرآن مجيد به توحيد ذاتى به طور مستدل اشاره شده است. در اينجا برخى از اين آيات با تفسير حضرت علامه طباطبايى (ره) تقديم مى‏گردد. 


"قل من رب السموات و الارض قل الله قل ا فاتخذتم من دونه اولياء لا يملكون‏لانفسهم نفعا و لا ضرا". 

اين آيه بخاطر اينكه رسول خدا را فرمان مى‏دهد به اينكه با مشركين احتجاج كند، درحقيقت به منزله خلاصه آيات سابق است. 

زيرا آيات سابق با روشن‏ترين بيان اين معنا را خاطرنشان مى‏كردند كه: تدبير آسمانهاو زمين و آنچه در آنها است با خداست، همچنانكه خلقت و پيدايش آنها از او مى‏باشد، و اوست مالك آن‏چيزهايى كه خلايق بدان نيازمندند، و تدبير آنها هم ناشى از علم و قدرت و رحمت اوست، وهر چيز غير از او مخلوق و مدبر(به فتح با)است و مالك هيچ نفع و ضررى براى خود نيست.و اين بيان‏نتيجه مى‏دهد كه تنها او رب است و بس. 

اينك بعد از آن بيان، به پيغمبرش دستور مى‏دهد كه نتيجه آن را بر مشركين مسجل‏نموده، بعد از تلاوت آيات سابق و روشن شدن حق از ايشان بپرسد: "من رب السموات‏و الارض - كيست آنكه مالك و مدبر بر امر آسمانها و زمين و موجودات در آنها است؟"آنگاه‏دستورش مى‏دهد كه خودش در جواب بگويد: "الله"، چون مشركين معاند و لجباز بودند و حاضرنبودند به آسانى به توحيد و يگانه بودن رب اقرار كنند، علاوه بر اين بطور تلويح مى‏فهماند كه‏مشركين حجت و استدلال سرشان نمى‏شود، و حرف به خرجشان نمى‏رود. 

آنگاه به كمك آن نتيجه، نتيجه دومى را گرفته كه مساله بطلان شرك آنان را به روشن‏ترين‏بيان اثبات مى‏نمايد، و آن نتيجه اين است كه: مقتضاى ربوبيت‏خدا - كه با دلائل سابق اثبات شد - اين‏است كه خود او مالك نفع و ضرر باشد، پس هر چه جز اوست مالك نفع و ضررى براى خود نيست تا چه‏رسد براى غير خود، پس اتخاذ ربى غير از خداى تعالى، و فرض اينكه غير او كسانى اولياى امور بندگان‏باشند، يعنى مالك نفع و ضرر ايشان باشند، در حقيقت فرض اوليائى است كه اولياء نباشند، چون‏گفتيم اولياى مفروض، مالك نفع و ضرر خود نيستند تا چه رسد به نفع و ضرر ديگران. 

اين است آن معنايى كه از تفريع جمله"قل ا فاتخذتم من دونه اولياء لا يملكون‏لانفسهم نفعا و لا ضرا"بر آيات سابق استفاده مى‏شود، و غرض از تفريع مذكور همين است، ومعناى آن اين است كه وقتى خداوند سبحان رب آسمانها و زمين باشد ديگر اعتقاد و ادعاى (توحيد خالق به معناى توحيد رب است و با اعتقاد به وحدانيت‏خالق، اعتقاد به ربوبيت ارباب و آله مورد ندارد)اينكه غير خدا چيزهاى ديگرى اولياء باشند ادعائى است كه خودش تكذيب كننده خود است، و معنايش اين است كه در عين داشتن ولايت، ولايت نداشته باشند، و اين خود تناقض صريح‏است به اينكه اوليائى غير اولياء و اربابى بدون ربوبيت باشند. 

و اگر در آنچه گذشت كه گفتيم آيه مورد بحث به منزله خلاصه‏گيرى از آيات قبلى‏است دقت كنيم خواهيم ديد كه برگشت مفاد آيه همانند اين است كه بگوئيم: حال كه آنچه‏گفتيم معلوم شد، بگوئيد ببينيم كيست پروردگار آسمانها و زمين غير از خدا؟آيا هنوز هم غير ازخدا اوليائى كه مالك نفع و ضررى نيستند مى‏گيريد؟ 

و اگر بجاى جمله بالا فرمود: "بگو آيا هنوز هم..."و خلاصه بجاى تفريع، پيغمبرش‏را دستور مى‏دهد كه چنين و چنان بگو، و چند بار هم كلمه"بگو"را تكرار كرده بدين منظور بوده‏كه بفهماند مشركين با پليدى جهل و عنادى كه دارند لايق اين نيستند كه خدا ايشان را مستقيمامورد خطاب قرار دهد، و اين خود از لطائف نظم قرآن كريم است. 

"قل هل يستوى الاعمى و البصير ام هل تستوى الظلمات و النور". 

بعد از آنكه در آيات قبل حجت را بر مشركين اتمام نمود در اين آيه به رسول خدا(ص)دستور مى‏دهد كه اين دو مثال را براى ايشان بزند، با يكى حال مؤمن و كافررا بر ايشان مجسم سازد و بفرمايد: كافر كه با وجود تماميت‏حجت‏حق و با وجود آيات بينات، تسليم حق نمى‏شود، با همان حجتها كور مى‏شود، و مؤمن با همان آيات بينات بينا مى‏شود، وهيچ عاقلى اين دو را يكسان نمى‏داند.و با دومى وضع ايمان و كفر را بيان كند و بفرمايد: كفربه حق، ظلمات است، و ايمان به حق، نور است، و هيچ عاقلى كافر را كه در آن ظلمات، ومؤمن را كه در آن نور قرار دارد مساوى نمى‏داند. 

پس مشركين هم اگر عقل سليمى - كه مدعى آنند - مى‏داشتند در برابر حق تسليم شده ازباطل دست برمى‏داشتند و به خداى واحد ايمان مى‏آوردند. 

"ام جعلوا لله شركاء خلقوا كخلقه...و هو الواحد القهار". 

گفتار خداى تعالى با مشركين، در آيات قبل در سياق خطاب بود، ولى در اين آيه‏ناگهان سياق عوض شده حالت غيبت به خود مى‏گيرد و بجاى اينكه بفرمايد: "جعلتم"و يا"عليكم"فرموده"جعلوا"و يا"عليهم"، اين التفات براى اين بود كه بفهماند از اينجا ديگرروى سخن با ايشان نيست، بلكه با رسول خدا(ص)است، و از رسول‏خدا(ص)هم نخواسته كه آن را به مشركين القاء كند. 

آنگاه در جواب احتمالى كه جمله بالا متضمن آن است دوباره مانند سياق قبل، به رسول خدا(ص)دستور مى‏دهد كه جواب را به ايشان القاء كند، و فرموده: "قل الله‏خالق كل شى‏ء و هو الواحد القهار"، تا دلالت كند بر اينكه سؤال"ام جعلوا"كه متضمن احتمال‏باطل مذكور بود از رسول خدا(ص)شده نه از مشركين، و مقصود اين است كه به‏رسول خدا(ص)توحيد خالق را ابتداء به ايشان القاء كند نه به عنوان جواب، سرش هم همين است كه مشركين نيز به مفاد آيه"و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض‏ليقولن الله" (1) و نيز آيات ديگر، خالق را يكى مى‏دانستند، و اگر رسول خدا(ص)ازايشان سؤال مى‏كرد، جواب صحيح مى‏دادند و ديگر زمينه‏اى براى القاء توحيد باقى نمى‏ماند. 

آرى بت‏پرستان معتقد نبودند به اينكه خداوند در خلقت و ايجاد عالم شريك دارد، بلكه مخالفتشان با اسلام در توحيد ربوبيت بود نه در توحيد الوهيت به معناى خلق و ايجاد. 

و همينكه به توحيد خالق و موجد تسليم بوده و خلقت و ايجاد را منحصر در خدامى‏دانسته‏اند خود مبطل اعتقاد ايشان به شركاى در ربوبيت بود، و حجت را عليه ايشان تمام‏مى‏كرد، چون وقتى خلق و ايجاد فقط و فقط از آن خدا باشد ديگر هيچ موجودى استقلال دروجود و در علم و قدرت نخواهد داشت، و با نبود اين صفات كماليه، ربوبيت معنا ندارد. 

پس مشركين هيچ راهى براى اعتقاد به ربوبيت 