ير خدا ندارند، مگر آنكه توحيد خالق‏را انكار نموده و سهمى از خلقت و ايجاد را براى آلهه خود نيز قائل باشند، ولى قائل نبودند، وهمين زمينه باعث‏شد كه خداوند احتمال باطل مذكور را تنها براى پيغمبرش بيان بكند، ومشركين را در بيان آن.مخاطب قرار ندهد، و پيغمبرش را هم مامور به نقل آن نكند. 

بنا بر اين، در جمله"ام جعلوا لله شركاء خلقوا كخلقه فتشابه الخلق عليهم"گويا به‏پيغمبرش فرموده: حجت در وحدانيت ربوبيت، بر عليه مشركين تمام است، چون تنها خداآفريدگار و ايجاد كننده عالم است، و ايشان چاره‏اى ندارند جز اينكه بگويند شركائى كه ايشان‏معتقد به ربوبيت آنها هستند در امر خلقت نيز با خدا شريكند، و آيا ايشان چنين اعتقادى دارند؟ 

و آيا معتقدند كه شركاى ايشان هم مخلوقى مانند مخلوقات خدا خلق كرده‏اند؟و چون بامخلوقات خدا مشتبه شده ناگزير بطور اجمال قائل به ربوبيت آنها نيز شده‏اند؟ 

بعد از آنكه اين حجت را با پيغمبر گراميش در ميان گذاشت، به او دستور مى‏دهد كه‏با يك جمله كوتاه ريشه اين احتمال باطل را بكلى قطع كند، و آن اين است كه: "قل الله 

............................................ 

(1)و اگر از ايشان بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريد؟مسلما خواهند گفت‏خدا.سوره‏لقمان، آيه 25 و سوره زمر، آيه 38. 

خالق كل شى‏ء و هو الواحد القهار"، و اين جمله كوتاه هم ادعا است و هم دليل، صدر آن ادعااست و ذيلش دليل آن، و حاصلش اين است كه خداى تعالى در خالقيتش واحد است وشريكى ندارد، و چگونه شريك در خلقت داشته باشد و حال آنكه او وحدتى دارد كه بر هر عددو كثرتى قاهر است. 

در تفسير آيه"ء ارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار" (1) نيز مطالبى راجع به قاهريت‏خدا و واحد بودن او گذشت، و در آنجا روشن شد كه مجموع اين دو صفت صفت احديت رانتيجه مى‏دهد. 

پس، از آنچه گذشت علت تغيير سياق در جمله"ام جعلوا لله شركاء..."، كه چرا ازخطاب قبلى ناگهان به غيبت منتقل شد روشن گرديد، (دقت بفرمائيد). 

و اين را هم بدانيد كه بيشتر مفسرين ميان آياتى كه از قرآن كريم در صدد اثبات‏ربوبيت‏خدا و توحيد او در ربوبيت، و نفى شريك از او است، و آياتى كه در مقام اثبات اصل‏صانع است، خلط كرده، و امر بر ايشان مشتبه شده است، (لذا خواننده را به دقت بيشترى توصيه‏مى‏نمائيم). 

............................................ 

(1)آيا خدايان متفرق بى‏حقيقت بهترند يا خداى يكتاى قاهر.سوره يوسف، آيه 39. 

الميزان جلد 11 صفحه 443 الميزان جلد 11 صفحه 443 

شفاعت چيست؟ 
و سخن كوتاه اينكه نه اعطاء و دادنش طورى است كه اختيار او را از او سلب كند، و بعداز دادن نسبت بانچه داده ندار و فقير شود، و نه ندادنش او را ناچار بحفظ آنچه نداده ميسازد، وسلطنتش را نسبت بان باطل مى‏كند. 

از اينجا معلوم ميشود: آياتيكه شفاعت را انكار مى‏كنند، اگر بگوئيم: ناظر بشفاعت در روزقيامت است، شفاعت بطور استقلال را نفى مى‏كند، و ميخواهد بفرمايد: كسى در آنروز مستقل درشفاعت نيست، كه چه خدا اجازه بدهد و چه ندهد او بتواند شفاعت كند، و آياتيكه آنرا اثبات‏مى‏كند، نخست اصالت در آنرا براى خدا اثبات مى‏كند، و براى غير خدا بشرط اذن و تمليك خدااثبات مينمايد، پس شفاعت براى غير خدا هست، اما با اذن خدا. 

حال بايد در آيات اين بحث دقت كنيم، ببينيم شفاعت و متعلقات آن از نظر قرآن چه معنائى‏دارد؟، و اين شفاعت در حق چه كسانى جارى ميشود؟و از چه شفيعانى سر مى‏زند؟و در چه زمانى‏تحقق مييابد؟و اينكه شفاعت چه نسبتى با عفو و مغفرت خدايتعالى دارد، و از اين قبيل جزئيات‏آنرا در چند فصل بررسى كنيم. 

(چند فصل در باره شفاعت و متعلقات آن) 

1 - شفاعت چيست؟((تجزيه و تحليل معنى شفاعت)) 
معناى اجمالى شفاعت را همه ميدانند، چون همه انسانها در اجتماع زندگى ميكنند، كه‏اساسش تعاون است. 

و اما معناى لغوى آن به تفصيل: اين كلمه از ماده(ش - ف - ع)است، كه در مقابل كلمه(وتر - تك)بكار مى‏رود، در حقيقت‏شخصى كه متوسل، به شفيع ميشود نيروى خودش به تنهائى‏براى رسيدنش بهدف كافى نيست، لذا نيروى خود را با نيروى شفيع گره مى‏زند، و در نتيجه آنرادو چندان نموده، بانچه ميخواهد نائل مى‏شود، بطوريكه اگر اينكار را نمى‏كرد، و تنها نيروى خودرا بكار مى‏زد، بمقصود خود نمى‏رسيد، چون نيروى خودش به تنهائى ناقص و ضعيف و كوتاه بود. 

و اما بحث اجتماعى آن، و اينكه تا چه پايه معتبر است؟ميگوئيم: شفاعت‏يكى از امورى است‏كه ما آنرا براى رسيدن بمقصود بكار بسته، و از آن كمك مى‏گيريم، و اگر موارد استعمال آنراآمارگيرى كنيم، خواهيم ديد كه بطور كلى در يكى از دو مورد از آن استفاده مى‏كنيم، يا در موردجلب منفعت و خير، آنرا بكار مى‏زنيم، و يا در مورد دفع ضرر و شر، البته نه هر نفعى، و نه هرضررى، چون ما هرگز در نفع و ضررهائيكه اسباب طبيعى و حوادث كونى آنرا تامين مى‏كند، از 

قبيل گرسنگى، و عطش، و حرارت، و سرما، و سلامتى، و مرض، متوسل بشفاعت نميشويم، وقتى‏گرسنه شديم بدون اينكه دست بدامن اسباب غير طبيعى بزنيم، خود برخاسته براى خودمان غذافراهم مى‏كنيم، و همچنين آب و لباس و خانه و دارو تهيه مى‏كنيم. 

و توسل ما باسباب غير طبيعى، و شفيع قرار دادن آنها، تنها در خيرات و شرورى، و منافع ومضارى استكه اوضاع قوانين اجتماعى، و احكام حكومت، يا بطور خصوص، و يا عموم، بطورمستقيم يا غير مستقيم، پيش مى‏آورد، چون در دائره حكومت و مولويت از يكسو، و عبوديت واطاعت از سوى ديگر، در هر حاكم و محكومى كه فرض شود احكامى از امر و نهى هست، كه اگرمحكوم و رعيت بان احكام عمل كند، و تكليف حاكم و مولى را امتثال نمايد، آثارى از قبيل مدح‏زبانى، و يا منافع مادى، از جاه و مال در پى دارد، و اگر با آن مخالفت نموده، و از اطاعت تمرد وسر پيچى كند، آثار ديگرى از قبيل مذمت زبانى، و يا ضرر مادى، و يا معنوى در پى دارد، پس وقتى‏مولائى غلام خود و يا هر كس ديگريكه در تحت‏سياست و حكومت او قرار دارد مثلا امر بكند، و يانهى كند، و او هم امتثال نمايد، اجرى آبرومند دارد، و اگر مخالفت كند، عقاب يا عذابى دارد، ازهمينجا دو نوع وضع و اعتبار درست ميشود، يكى وضع حكم و قانون، و يكى هم وضع آثاريكه برموافقت و مخالفت آن مترتب ميشود. 

و بنا بر همين اساس آسياى همه حكومتهاى عمومى و خصوصى، و مخصوصا حكومت بين‏هر انسانى با زير دستش ميچرخد. 

بنا بر اين اگر انسانى بخواهد بكمالى و خيرى برسد، يا مادى و يا معنوى، كه از نظرمعيارهاى اجتماعى آمادگى و ابزار آنرا ندارد، و اجتماع وى را لايق آنكمال و آن خير نمى‏داند، و يابخواهد از خود شرى را دفع كند، شريكه بخاطر مخالفت متوجه او ميشود، و از سوى ديگر قادر برامتثال تكليف، و اداى وظيفه نيست، در اينجا متوسل بشفاعت ميشود. 

و بعبارتى روشن‏تر، اگر شخصى بخواهد به ثوابى برسد كه اسباب آنرا تهيه نديده، و ازعقاب مخالفت تكليفى خلاص گردد، بدون اينكه تكليف را انجام دهد، در اينجا متوسل بشفاعت‏مى‏گردد، و مورد تاث