ر شفاعت هم همينجا است، اما نه بطور مطلق، براى اينكه بعضى افراد هستندكه اصلا لياقتى براى رسيدن بكماليكه ميخواهند ندارند، مانند يك فرد عامى كه ميخواهد باشفاعت اعلم علماء شود، با اينكه نه سواد دارد، و نه استعداد، و يا رابطه‏اى كه ميان او و آنديگرى‏واسطه و شفيع شود ندارند، مانند برده‏اى كه بهيچ وجه نمى‏خواهد از مولايش اطاعت كند، وميخواهد در عين ياغى‏گرى و تمردش بوسيله شفاعت مورد عفو مولا قرار گيرد كه در اين دوفرض، شفاعت‏سودى ندارد، چون شفاعت وسيله‏اى است براى تتميم سبب، نه اينكه خودش مستقلا 

سبب باشد، اولى را اعلم علماء كند، و دومى را در عين ياغيگريش مقرب درگاه مولا سازد. 

شرط ديگرى كه در شفاعت هست، اين است كه تاثير شفاعت‏شفيع در نزد حاكمى كه‏نزدش شفاعت ميشود بايد تاثير جزافى و غير عقلايى نباشد، بلكه بايد آن شفيع چيزى را بهانه وواسطه قرار دهد كه براستى در حاكم اثر بگذارد، و ثواب او و خلاصى از عقاب او را باعث‏شود، پس شفيع از مولاى حاكم نميخواهد كه مثلا مولويت‏خود را باطل، و عبوديت عبد خود را لغو كند، و نيز نميخواهد كه او از حكم خود و تكليفش دست بردارد، و يا آنرا بحكم ديگر نسخ نمايد، حالايا براى همه نسخ كند، و يا براى شخص مورد فرض، كه خصوص او را عقاب نكند. 

و نيز از او نميخواهد كه قانون مجازات خود را يا بطور عموم و يا براى شخص مورد فرض‏لغو نموده، يا در هيچ واقعه و يا در خصوص اين واقعه مجازات نكند، شفاعت معنايش اين نيست، و شفيع چنين تاثيرى در مولويت مولا و عبوديت عبد، و يا در حكم مولا، و يا در مجازات او ندارد، بلكه شفيع بعد از آنكه اين سه جهت را مقدس و معتبر شمرد، از راه‏هاى ديگرى شفاعت‏خود رامى‏كند، مثلا يا بصفاتى از مولاى حاكم تمسك مى‏كند، كه آن صفات اقتضا دارد كه از بنده‏نافرمانش بگذرد، مانند بزرگوارى، و كرم او، و سخاوت و شرف دودمانش. 

و يا بصفاتى در عبد تمسك جويد، كه آن صفات اقتضاء مى‏كند مولا بر او رافت ببرد، صفاتيكه عوامل آمرزش و عفو را برمى‏انگيزد، مانند خوارى و مسكنت و حقارت و بد حالى وامثال آن. 

و يا بصفاتى كه در نفس خود شفيع هست، مانند محبت و علاقه‏اى كه مولا باو دارد، و قرب‏منزلتش، و علو مقامش در نزد وى، پس منطق شفيع اين است كه ميگويد: من از تو نميخواهم دست‏از مولويت‏خود بردارى، و يا از عبوديت عبدت چشم بپوشى، و نيز نمى‏خواهم حكم و فرمان‏خودت را باطل كنى، و يا از قانون مجازات چشم بپوشى. 

بلكه ميگويم: تو با اين عظمت كه دارى، و اين رافت و كرامت كه دارى از مجازات اين‏شخص چه سودى مى‏برى؟و اگر از عقاب او صرفنظر كنى چه ضررى بتو مى‏رسد، و يا ميگويم: 

اين بنده تو مردى نادان است، و اين نافرمانى را از روى نادانيش كرده، و مردى حقير و مسكين، مخالفت و موافقت او اصلا بحساب نمى‏آيد، و مثل تو بزرگوارى بامر او اعتنا نمى‏كند، و بان‏اهميت نميدهد، و يا ميگويم: بخاطر آن مقام و منزلتى كه نزد تو دارم، و آن لطف و محبتى كه تونسبت بمن دارى، شفاعتم را در حق فلانى بپذير، و از عقابش رهانيده مشمول عفوش قرار ده. 

از اينجا براى كسى كه در بحث دقت كرده باشد، معلوم و روشن مى‏گردد كه شفيع، عاملى‏از عوامل مربوط بمورد شفاعت، و مؤثر در رفع عقاب را مثلا، بر عاملى ديگر كه عقاب را سبب 

شده، حكومت و غلبه ميدهد، حال يا آن عامل همانطور كه گفتيم صفتى از صفات مولى است، ياصفتى از صفات عبد است، يا از صفات خودش، هر چه باشد آن عامل را تقويت مى‏كند، تا برعامل عقوبت، يا هر حكمى ديگر كه ميخواهد خنثايش كند، رجحان داده كفه ترازويش راسنگين‏تر سازد يعنى مورد عقوبت را از اينكه مورد عقوبت باشد بيرون نموده، داخل در مورد رفع‏عقوبت نمايد، پس ديگر حكم اولى كه همان عقوبت بود، شامل اين مورد نميشود، چون ديگر موردنامبرده مصداق آن حكم نيست، نه اينكه در عين مصداق بودن، حكم شاملش نشود، تا مستلزم‏ابطال حكم باشد، و تضادى پيش آيد، آنطور كه اسباب طبيعى بعضى با بعض ديگر تضاد پيدانموده، سببى با سبب ديگر معارضه نموده، و اثرش بر اثر ديگرى غلبه مى‏كند، اينطور نيست، بلكه‏حقيقت‏شفاعت واسطه شدن در رساندن نفع و يا دفع شر و ضرر است، بنحو حكومت، نه بنحومضاده، و تعارض. 

نكته ديگريكه از اين بيان روشن ميشود، اين استكه شفاعت‏خودش يكى از مصاديق‏سببيت است، و شخص متوسل به شفيع، در حقيقت ميخواهد سبب نزديكتر به مسبب را واسطه‏كند، ميان مسبب و سبب دورتر، تا اين سبب جلو تاثير آن سبب را بگيرد، اين آن نكته‏ايست كه ازتجزيه و تحليل معناى شفاعت بنظر ما رسيد، البته شفاعتى كه خود ما بان معتقديم، نه هر شفاعتى. 

(شفاعت تكوينى و تشريعى) 

حال كه اين معنا روشن شد، ميگوئيم: خداى سبحان در سببيت از يكى از دو جهت موردنظر قرار مى‏گيرد، اول از نظر تكوين، و دوم از نظر تشريع، از نظر اول خداى سبحان مبدء نخستين‏هر سبب، و هر تاثير است، و سببيت هر سببى بالاخره باو منتهى ميشود، پس مالك على الاطلاق‏خلق، و ايجاد، او است، و همه علل و اسباب امورى هستند كه واسطه ميان او و غير او، و وسيله‏انتشار رحمت اويند، آن رحمتى كه پايان ندارد، و نعمتى كه بى شمار بخلق و صنع خود دارد، پس‏از نظر تكوين سببيت‏خدا جاى هيچ حرف نيست. 

و اما از جهت دوم يعنى تشريع، خدايتعالى به ما تفضل كرده، در عين بلندى مرتبه‏اش، خودرا بما نزديك ساخته، و براى ما تشريع دين نموده، و در آن دين احكامى از اوامر، و نواهى و غيره، وضع كرده، و تبعات و عقوبتهائى در آخرت براى نافرمانان معين نموده، رسولانى براى ما گسيل‏داشت، ما را بشارتها دادند، و انذارها كردند، و دين خدا را به بهترين وجه تبليغ نمودند، و حجت‏بدين وسيله بر ما تمام شد، و(تمت كلمة ربك صدقا و عدلا، لا مبدل لكلماته، كلمه پروردگارت درراستى و عدالت تمام شد، و كسى نيست كه كلمات او را مبدل سازد). (1) 

............................................ 

1 - سوره انعام آيه 115 

حال ببينيم معناى شفاعت با كدام يك از اين دو جهت منطبق است؟اما انطباق آن برجهت اول، يعنى جهت تكوين، و اينكه اسباب و علل وجوديه كار شفاعت را بكنند، كه بسيارواضح است، براى اينكه هر سببى واسطه است ميان سبب فوق، و مسبب خودش، و روى هم آنهااز صفات علياى خدا، يعنى رحمت، و خلق، و احياء، و رزق، و امثال آنرا استفاده نموده، و انواع‏نعمت‏ها و فضل‏ها را گرفته، بمحتاجان آن مى‏رسانند. 

و قرآن كريم هم اين معناى از شفاعت را تحمل مى‏كند، از آن جمله مى‏فرمايد: (له ما فى‏السموات و ما فى الارض، من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه) (1) ، و نيز مى‏فرمايد: (ان ربكم الله الذى‏خلق السموات و الارض فى ستة ايام، ثم استوى على العرش، يدبر الامر، ما من شفيع الا من‏بعد اذنه) (2) كه ترجمه آنها گذشت. 

در اين دو آيه كه راجع بخلقت آسمانها و زمين است، قهرا شفاعت هم در آنها در موردتكوين خواهد بود، و شفاعت در مورد تكوين جز اين نميتواند باشد، كه علل و اسبابى ميان خدا ومسبب‏ها واسطه شده، امور