لكه اين سنت واحد، قائم است بر آنچه كه‏مقتضاى تمامى صفات او است، آن صفاتيكه ارتباط باين سنت دارند، (هر چند كه ما از درك‏صفات او عاجزيم). 

توضيح اينكه خداى سبحان واهب، و افاضه كننده تمامى عالم هستى، از حياة، و موت، و رزق، و يا نعمت، و يا غير آنست، و اينها امورى مختلف هستند، كه ارتباطشان با خداى سبحان‏على السواء و يكسان نيست، و بخاطر يك رابطه به تنهائى نيست، چون اگر اينطور بود، لازم 

............................................ 

1 - سوره انعام آيه 153 

2 - سوره فاطر آيه 43 

مى‏آمد كه ارتباط و سببيت بكلى باطل شود، آرى خدايتعالى هيچ مريضى را بدون اسباب ظاهرى، و مصلحت مقتضى، شفا نميدهد، و نيز براى اينكه خدائى است مميت و منتقم و شديد البطش، او راشفا نمى‏بخشد، بلكه از اين جهت كه خدائى است رؤف و رحيم و منعم و شافى و معافى او را شفاميدهد. 

و يا اگر جبارى ستمگر را هلاك مى‏كند، اينطور نيست كه بدون سبب هلاك كرده باشد، ونيز از اين جهت نيست كه رؤف و رحيم به آن ستمگر است، بلكه از اين جهت او را هلاك مى‏كند، كه خدائى است منتقم، و شديد البطش، و قهار مثلا، و همچنين هر كارى كه مى‏كند بمقتضاى يكى ازاسماء و صفات مناسب آن مى‏كند، و قرآن باين معنا ناطق است، هر حادث از حوادث عالم رابخاطر جهات وجودى خاصى كه در آن هست، آن حادث را بخود نسبت ميدهد، از جهت‏يك ياچند صفتيكه مناسب با آن جهات وجودى حادث نامبرده است، و نوعى تلاؤم و ائتلاف و اقتضاءبين آن دو هست. 

و بعبارتى ديگر، هر امرى از امور از جهت آن مصالحى و خيراتيكه در آن هست مربوطبخدايتعالى ميشود. 

حال كه اين معنا معلوم شد، خواننده متوجه گرديد، كه مستقيم بودن صراط، و تبدل نيافتن‏سنت او، و مختلف نگشتن فعل او، همه راجع است بانچه كه از فعل و انفعال و كسر و انكسارهاى‏ميان حكمت‏ها، و مصالح مربوط بمورد، حاصل ميشود، نه نسبت به مقتضاى يك مصلحت. 

اگر در حكمى كه خدا جعل كرده، تنها مصلحت و علت جعل آن، مؤثر باشد، بايد حكم اونسبت به نيكوكار و بدكار و مؤمن و كافر فرق نكند، و حال آنكه مى‏بينيم فرق پيدا مى‏كند، پس‏معلوم ميشود غير آن مصلحت اسباب بسيارى ديگر هست، كه بسا ميشود توافق و دست بدست هم‏دادن يك عده از آن اسباب و عوامل، چيزى را اقتضاء كند، كه مخالف اقتضاى عاملى ديگر باشد، (دقت بفرمائيد). 

پس اگر شفاعتى واقع شود، و عذاب از كسى برداشته شود، هيچ اختلاف و اختلالى درسنت جارى خدا لازم نيامده، و هيچ انحرافى در صراط مستقيم او پديد نمى‏آيد، براى اينكه گفتيم: 

شفاعت اثر يك عده از عوامل، از قبيل رحمت، و مغفرت، و حكم، و قضاء، و رعايت‏حق هرصاحب حق، و فصل القضاء است. 

اشكال سوم(شفاعت مستلزم دگرگونى در علم و اراده خدا كه محال است مى‏باشد) 
سومين اشكالى كه بمسئله شفاعت‏شده، اين است كه شفاعتى كه در بين مردم معروف است، 

اين است كه شافع مولا را وادار كند بر اينكه بر خلاف آنچه خودش در اول اراده كرده، و بدان‏حكم نموده كارى را صورت دهد، و يا كارى را ترك كند، و چنين شفاعتى صورت نمى‏گيرد، مگرآنكه مولا بخاطر شفيع از اراده خود دست برداشته، آنرا نسخ كند. 

و مولاى عادل هرگز چنين كارى نميكند، و حاكم عادل هرگز دچار اينگونه تزلزل نميشود، مگر آنكه اطلاعات تازه‏ترى پيدا كند، و بفهمد كه اراده و حكم اولش خطا بوده، آنگاه بر خلاف‏حكم اولش حكمى كند، و يا بر خلاف رويه اولش روشى پيش بگيرد. 

بلكه اگر حاكمى مستبد و ظالم باشد، او شفاعت افراد مقرب درگاه خود را مى‏پذيرد، چون‏دل بدست آوردن از شفيع در نظر او مهم‏تر از رعايت عدالت است، و لذا با علم باينكه قبول‏شفاعت او ظلم است، و عدالت در خلاف آنست، مع ذلك عدالت را زير پا مى‏گذارد، و شفاعت اورا مى‏پذيرد، و از آنجائيكه هم خطاى حكم، و هم ترجيح ظلم بر عدالت، از خدايتعالى محال است، بخاطر اينكه اراده خدا بر طبق علم است، و علم او ازلى و لا يتغير است، لذا قبول شفاعت هم از اومحال است. 

جواب اين اشكال اين است كه قبول شفاعت از خدايتعالى نه از باب تغير اراده او است، ونه از باب خطا و دگرگونى حكم سابق او، بلكه از باب دگرگونى در مراد و معلوم اوست، توضيح‏اينكه خداى سبحان ميداند كه مثلا فلان انسان بزودى حالات مختلفى بخود مى‏گيرد، در فلان زمان‏حالى دارد، چون اسباب و شرائطى دست بدست هم ميدهند، و در او آن حال را پديد مى‏آورند، خداهم در آنحال در باره او اراده‏اى مى‏كند، سپس در زمانى ديگر حال ديگرى بر خلاف حال اول بخودمى‏گيرد، چون اسباب و شرائط ديگرى پيش مى‏آيد، لذا خدا هم، در حال دوم اراده‏اى ديگر در باره‏او مى‏كند، (كل يوم هو فى شان، خدا در هر روزى شانى و كارى دارد (1) )، همچنانكه خودش‏فرموده: (يمحو الله ما يشاء و يثبت، و عنده ام الكتاب، هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهداثبات مى‏كند، و نزد او است ام الكتاب)، (2) و نيز فرموده: (بل يداه مبسوطتان، ينفق كيف يشاء، بلكه دستهاى او باز است، هر جور بخواهد انفاق مى‏كند) (3) . 

مثالى كه مطلب را روشن‏تر سازد، اين استكه ما ميدانيم كه هوا بزودى تاريك ميشود، و ديگرچشم ما جائى را نمى‏بيند، با اينكه احتياج بديدن داريم، و اين را ميدانيم كه دنبال اين تاريكى‏دو باره آفتاب طلوع مى‏كند، و هوا روشن ميشود، لا جرم اراده ما تعلق مى‏گيرد، باينكه هنگام روى‏آوردن شب، چراغ را روشن كنيم، و بعد از تمام شدن شب آنرا خاموش سازيم، آيا در اين مثل، 

............................................ 

1 - سوره الرحمن آيه 29 

2 - سوره رعد آيه 39 

3 - سوره مائده آيه 64 

علم و اراده ما دگرگونه شده؟نه، پس دگرگونگى از معلوم و مراد ما است، اين شب است كه بعد ازطلوع خورشيد از علم و اراده ما تخلف كرده، و اين روز است كه باز از علم و اراده ما تخلف‏يافته، و بنا نيست كه هر معلومى بر هر علمى و هر اراده‏اى بر هر مرادى منطبق شود. 

بله آن تغير علم و اراده كه از خدايتعالى محال است، اين است كه با بقاى معلوم و مراد، برحاليكه داشتند، علم و اراده او بر آنها منطبق نگردد، كه از آن تعبير به خطا و فسخ مى‏كنيم، همچنانكه در خود ما انسانها بسيار پيش مى‏آيد، كه معلوم و مراد ما بهمان حال اول خود باقى است، ولى علم و اراده ما تغيير مى‏كند، مثل اينكه شبحى را از دور مى‏بينيم، و حكم مى‏كنيم كه انسانى‏است دارد مى‏آيد، ولى چون نزديك ميشود، مى‏بينيم كه اسب است، و اين اسب از همان اول اسب‏بود، ولى علم ما باينكه انسان است دگرگون شد، و يا تصميم مى‏گيريم كارى را كه داراى مصلحت‏تشخيص داده‏ايم انجام دهيم، بعدا معلوم ميشود كه مصلحت بر خلاف آنست، لا جرم فسخ عزيمت‏نموده، اراده خود را عوض مى‏كنيم. 

اينگونه دگرگونى در علم و اراده، از خدايتعالى محال است، و همانطور كه توجه فرموديدمسئله شفاعت و برداشتن عقاب بخاطر آن، از اين قبيل نيست. 

اشكال چهارم(اشكال چهارم: وعده شفاعت دادن باعث جرات مردم بر معصيت مى‏شود) 
اينكه وعده شفاعت به بندگان دادن، و تبليغ انبياء اين وعده را بانان، باعث