پذيرى نور و ظلمت، و خير و شر از يكديگر است، يعنى اصول خير و شر از يكديگر تفكيك‏ناپذيرند، نه اينكه وضع عالم يك وضع ثابتى است كه نمى‏شود جاى اين شر جزئى را پر كرد و به جاى آن خير گذاشت، به صورت‏يك نظام كلى در عالم، از يكديگر تفكيك ناپذيرند، يعنى اگر در اين دنيا حيات هست، موت هم بايد در كنارش‏باشد، اگر غنا هست فقر هم بايد در كنارش باشد، اگر قدرت هست ضعف هم بايد در كنارش باشد، اگر سلامت هست بيمارى‏هم بايد در كنارش باشد، اگر رضا هست نارضايى هم بايد در كنارش باشد، اينها از يكديگر تفكيك‏پذير نيست.بعد از اين مساله، مساله‏فلسفه‏ها و فوايد در كار مى‏آيد و يكدفعه اصلا فكر عوض مى‏شود، آنهايى را كه ما تا حالا بد حساب مى‏كرديم‏و بد مطلق(صد در صد بد)مى‏دانستيم - و لو مى‏گفتيم چاره‏اى از وجودشان نيست و بايد باشند، چون آن خوبيها هستند اينها هم بايدباشند - مى‏بينيم كه نه، غير از اينكه بايد باشند به اعتبار اينكه وجودشان يك لازم لاينفك خوبيها هست، بايد باشند براى‏اينكه منشا خيرات بشوند و اگر اينها نبودند، اصلا آن خيرات نبود، علت و منشا خيرات زيادى هم هستند.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 280 

تفكيك ناپذيرى خيرات و شرور
مقدمه: رابطه وجود شرور در عالم با عالم عادل بودن خداوند چيست؟ براى رفع اين شبهه در اين مقاله بر تفكيك ناپذير بودن خيرات و شرور، اداره عالم بر اساس قوانين كلى و... استدلال شده است. 

عالمى كه ما در آن هستيم، عالم ماده است، عالم حركت است،عالم تغيير و تبدل است، عالم تضاد و تزاحم(تزاحم علل با يكديگر) است، يعنى اين خصوصيات لازمه ذات اين عالم است، نه‏اينكه لازمه ذات هستى است، مى‏تواند عالمى باشد كه در آن عالم، حركت اصلا نباشد(از باب اينكه از اول پر و كامل‏آفريده شده باشد)، عالمى كه در آنجا به عبارت ديگر نور باشد و ظلمت

اصلا وجود نداشته باشد، و چنين عوالمى هم درهستى وجود دارد.الهيون معتقد به يك چنين عوالمى هستند، چه در ما قبل اين عالم و چه در ما بعد اين عالم.هستى ازمبدا كل كه فائض مى‏شود، به حكم طبيعت عليت و معلوليت و به حكم طبيعت‏خودش، مرتبه به مرتبه نازلتر مى‏شود (1) .خواه‏ناخواه مى‏رسد به مرتبه‏اى كه وجود آن قدر ضعيف است كه با نيستى آميخته است.عالمى كه ما اكنون در آن هستيم،آخرين تنزل نور وجود و آخرين حد قوس نزول است، منتها عالم كمال و تكامل است، هستى در همين عالم رو به تكامل‏و پر كردن نيستيها مى‏رود كه باز بر مى‏گردد روى قوس اول خودش، بر مى‏گردد به هستى اول(انا لله و انا اليه راجعون) (2) .

اينكه عرض كردم كه در عالم ما هستى با نيستى توام‏است و لازمه ذات اين عالم اين است كه هستى و نيستى با يكديگر توام بشود و بعد عرض كردم كه عوالم ديگرى هست[كه‏چنين نيست]، براى اين است كه كسى خيال نكند اصلا لازمه هستى اين است، نه، لازمه اصل هستى، نامحدوديت‏و اطلاق است، هستى در ذات خودش نيستى را طرد مى‏كند ولى هستى در مراتب نزول خودش كه لازمه معلوليت است[با نيستى توام است].لازمه‏هر معلوليتى(3) اين است كه مرتبه بعدى ناقصتر باشد.خود اين نقصان، راه يافتن عدم است.باز از آن مرتبه به‏مرتبه ديگرى كه از آن ناقصتر است نزول مى‏كند، تا مى‏رسد به دنياى ما، يعنى حالتى كه به آن مى‏گوييم «ماده‏» كه همان‏قوه محض است و از هستى فقط اين حظ و مرتبه را دارد كه بالقوه است، مى‏تواند هستيهاى ديگر را به خود بپذيرد.اين‏«مى‏تواند بپذيرد» مبدا اصل حركت مى‏شود و حركت لازمه ذات اين عالم است. «اين عالم، عالم حركت آفريده شده است‏» يعنى اصلا قوامش‏به تدريج است، نه اينكه عالم را اول قلمبه آفريده‏اند، بعد كشش داده‏اند تا حركت پيدا كرده است، يا عالم را درلازمان آفريده‏اند، بعد اين زمان را كش داده‏اند تا شده است زمان.زمان و حركت و تغيير و تدريج و...لازمه ذات عالم است.تاثر و قبول‏كردن اثر از ديگرى لازمه ذات اين عالم است، يعنى ماده اين عالم

.............................................................. 1.لازمه معلوليت، تاخر معلول از علت است(تاخر وجودى). 2.بقره/157. 3.معلوليت واقعى غير از معلوليتى است كه‏ما در عالم ماده مى‏گوييم(كه اصطلاحا علتهاى اعدادى گفته مى‏شود)، معلوليتى‏است كه معلول از ذات علت ناشى شده باشد و علت، منشا ايجادى آن باشد.

صفحه : 287
كه‏اثر را مى‏پذيرد، آن ديگر ماده آفريده شده، پذيرنده آفريده شده، غيراز اين هم نمى‏توانسته آفريده شود.آن كه غير از اين است، در غير اين عالم است، در جاى ديگراست، در مرتبه ديگرى از وجود است.ماده همين است، اثر مى‏پذيرد، هم اثر مناسب مى‏پذيرد، هم اثر ضد خودش را مى‏پذيرد.

اداره عالم بر اساس قانون كلى
مطلب ديگر اين است كه نه فقط روى مشاهداتى كه مادر عالم مى‏كنيم مى‏گوييم عالم بر اساس قانون كلى اداره مى‏شود، خوشبختانه فعلا اين فكر پيدا شده، همه مى‏دانند وحتى موحدين هم اقرار مى‏كنند كه اين عالم بر اساس قانون كلى اداره مى‏شود نه قانون جزئى، يعنى حيات ما و شما تابع يك‏قانون كلى در اين عالم است كه قرآن از آن تعبير به «سنت‏» مى‏كند، يعنى من يك قانون جزئى براى خودم ندارم، شماهم يك قانون جزئى نداريد، آن يكى هم قانون جزئى ندارد.به اصطلاح فلسفه، خداوند با اراده‏هاى شخصى و جزئى دنيا را اداره‏نمى‏كند، با يك اراده كلى عالم را اداره مى‏كند و محال است با اراده شخصى و جزئى عالم را اداره كند،چون اراده جزئى و شخصى شان يك موجود حادث است، شان موجودى است كه خودش تحت تاثير عوامل ديگرى باشد: يك «آن‏» اين‏اراده، «آن‏» ديگر اراده ديگر.ذات واجب الوجود كه اراده‏اش عين ذاتش است، محال است غير از اين[از او صادر شود]و متناسب با مقام‏قدوسيت پروردگار غير از اين نيست كه با يك اراده كلى و عمومى تمام هستى را ايجاد كرده باشد.پس عالم بر اساس نظام وقانون كلى اداره مى‏شود.همين قدر ما فهميديم كه از نظر پروردگار، اراده‏اى كه اين عالم را اداره مى‏كند يك اراده كلى‏است، نه اراده شخصى و جزئى، سنت و قانون است، و از نظر اين عالم، تغيير پذيرى و اثر پذيرى اين عالم و تاثير علتهاى اين‏عالم در يكديگر، لازمه طبيعت و ذات اين عالم است.اگر اين دو مطلب را دانستيم، راه جواب ما باز مى‏شود و آن اين است:

صفحه : 288
غلبه خير بر شر در نظام عالم
از نظر حكمت بالغه اين مطلب را بايد حساب كنيم‏كه مجموع آنچه كه در همين دنيا با همين وضع موجود است، خيرش بيشتر است‏يا شرش(اين خير و شر كه از يكديگرتفكيك پذير نيست)؟مثلا وقتى كه باران مى‏بارد و آفتاب متناسب مى‏تابد، مى‏گوييم امسال سال خيلى خوبى شد، درختها همه‏ميوه مى‏دهند.يك سال در آن فصلى كه تازه درختها شكوفه كرده‏اند، سرماى سختى مى‏آيد و ميوه‏ها را سرما مى‏زند،مى‏گوييم امسال سال بدى شد، آن را ما بد حساب مى‏كنيم.آن سرما هم بايد باشد، پيدايش آن سرما در نظام عالم از اين آفتاب‏و اين گرمى تفكيك پذير نيست، اين كه هست، آن هم بايد با