د، اينها دنبال يكديگر و لازم و ملزوم يكديگرند.در مجموع،آيا آنچه كه در عالم وجود دارد و بيشتر است و غلبه دارد، خيرات است كه شرور هم عارضش مى‏شود، يا شرور است كه احياناخيراتى پيدا مى‏شود؟اگر مجموع نظام عالم خير شد، آنگاه نمى‏توانيد بگوييد خدا چرا چنين عالمى را آفريده است، چون‏چنين عالمى در مجموع خودش خير است.به اصطلاح مى‏گويند اگر عالم آفريده نمى‏شد(يعنى خيرات عالم ممنوع مى‏شدبه واسطه شرورش)منع خير كثير به واسطه شر قليل بود و منع خير كثير به واسطه شر قليل، شر كثير است.

اينجاست كه يك تقسيم بندى مخصوصى شده است.مى‏گويندبه حسب فرض اولى اين طور بايد حساب كنيم كه موجودات يا خير مطلق‏اند كه خير مطلق در اين عالم وجودندارد، يا شر مطلق‏اند كه شر مطلق هيچ جا وجود ندارد(شر مطلق همان اعدام و عدميات است).موجودى‏كه شر است، آن است كه شر براى شى‏ء ديگر است، آن كه شر براى شى‏ء ديگر است، وجودش براى خودش خير است، براى چيز ديگرشر است.شر مطلق هم اصلا نيست.سه شق ديگر باقى مى‏ماند: يكى اينكه موجودات خيرشان بر شرشان غلبه داشته باشد،دوم اينكه شر بر خير غلبه داشته باشد، و سوم اينكه خير و شر كاملا متساوى باشند.آن كه در نظام عالم وجود دارد،اين است كه خير بر شر غلبه دارد.باز نظام عالم نظام پيشرفت است، نظام تكامل است.شرور هست ولى در اقليت واقع شده است.اين‏هم يك فرضيه و يك تئورى فلسفى راجع به توجيه اصل مطلب كه حتى مساله حكمت بالغه را هم توجيه مى‏كند.چرا اين خلاها پر نشد؟

صفحه : 289
چرا اين نيستيها به جايش‏هستى گذاشته نشد؟اين چراها ديگر وجود پيدا نمى‏كند.

اين چراها معنايش اين است كه اصلا چرا اين‏عالم آفريده شده است؟اگر اين عالم مى‏خواهد همين طبيعت را داشته باشد كه هست و مى‏خواهد همين عالمى باشد كه هست، اينهاهم در آن هست.اما اگر بخواهيم بگوييم كه خوبيهاى اين عالم باشد، بديهايش نباشد، يعنى اصلا اين عالم اين عالم نباشد،يعنى امرى محال.مى‏گويند «ليس فى الامكان ابدع مما كان‏» بديع‏تر و زيباتر از آنچه كه‏هست محال است، يعنى آن فقط يك فرض و توهمى است كه شما مى‏كنيد.

شباهت مراتب هستى با مراتب اعداد
موجودات در مراتب خودشان عينا مثل اعدادنددر مراتب خودشان، مراتب هستى مثل مراتب اعداد است.هر عددى مرتبه‏اش مقوم ذاتش است، يعنى هر عددى‏اين طور نيست كه خودش يك چيز باشد و مرتبه‏اش يك حالت عارضى براى آن، مثل اين كه هر كدام از ما الآن در يك جايى نشسته‏ايم‏و اين جايى كه نشسته‏ايم مقوم ما نيست، يعنى ممكن است من من باشم، اينجا نشسته نباشم، آنجا پيش آقاى‏الف نشسته باشم، آقاى الف خودش خودش باشد، آنجا نباشد، جاى من نشسته باشد.

يعنى اين جاها و مرتبه‏ها براى ما يك‏حالات عارضى است، جدا از اصل وجود ما.ولى اعداد، مرتبه، مقومشان است.عدد نج‏يك مرتبه‏اى دارد: بعد از چهار و قبل از شش‏است.آيا معقول است كه جاى عدد پنج عوض بشود ولى پنج پنج باشد؟يعنى ما فرض كنيم جاى اين عدد پنج ميان چهار و شش نباشد،ميان پانزده و هفده باشد و پنج باشد؟اگر ميان پانزده و هفده قرار گرفت، نه فقط جايش عوض شده بلكه‏اصلا خودش ديگر خودش نيست، آن ديگر پنج نيست، آن همان شانزده است.شانزده بودن شانزده فقط به اين است كه ميان پانزده‏و هفده باشد، پنج بودن پنج هم به اين است كه ميان چهار و شش باشد.اين طور نيست كه اعداد خودشان يك چيزند، مرتبه‏شان‏چيز ديگر و ما حالا آمده‏ايم اين طور اصطلاح كرده و گفته‏ايم قرار داد يا مثلا علت‏خاص خارجى طبيعى آمده پنج را عجالتابين چهار و شش قرار داده(به لفظ كار نداريم، به خود عدد كار داريم، نه به لفظ «پ‏» و «ن‏» و «ج‏» )، ممكن بود پنج پنج باشدو بين پانزده و هفده قرار بگيرد.نه، چنين چيزى نيست، مرتبه‏اش مقوم ذاتش است.

صفحه : 290
تمام موجوداتى كه در اين عالم هست، مرتبه‏شان‏مقوم خودشان است.ما در عالم توهم مى‏گوييم كه اگر سعدى در زمان ما بود، اگر ما در زمان سعدى بوديم، اگر من‏به جاى سعدى بودم، از آن پدر و مادر شيرازى متولد شده بودم، در شهر شيراز بودم، در قرن هفتم هجرى بودم.اگر تمام آن خصوصيات‏را بگويى كه اگر من به جاى او بودم...، آن وقت اصلا تو نيستى، او هموست، او همان است كه هست.اين يك توهم غلط‏اندازى است كه به اصطلاح فلسفى مى‏گويند فكر اصالت ماهوى - كه فكر عاميانه است - در ذهن انسان مى‏آورد، ماهيت‏را از وجود تفكيك مى‏كند و بعد اين ماهيت را اينجا و آنجا مى‏برد.خيال مى‏كند اين يك امر واقعى است، نمى‏داند كه اصلااين هستى كه در عوالم ما قبل طبيعت و عالم طبيعت پهن شده است، در خود طبيعت هم كه پهن شده است(چه پهنى‏زمانى، چه پهنى مكانى)هر كدام در هر جا كه هستند، آن جايش با هستى‏اش يكى است، از جايش بخواهد جدا شود،اصلا خودش خودش نيست.اين نحوه از هستى آميخته به نيستى، براى موجودات عالم طبيعت، مقوم ذاتشان است.اينكه در اين دنياپيرى و جوانى با همديگر باشد، اينكه از همان حالت اول - مثلا از همان ذره اول كه مبدا نطفه مى‏شود - حركت كند،بعد به صورت بچه در بيايد، بعد به صورت يك آدم جوان در بيايد، بعد به صورت يك آدم پير در بيايد و بعد هم تحول‏ديگرى از اين دنيا به دنياى ديگر پيدا كند، همه از لوازم آن است.

اين‏هم مرحله ديگر كه حالا اگر از اين مرحله فارغ شديم، بعد در مرحله‏سوم راجع به اين بحث مى‏كنيم كه اصلا در اين دنيا اين بديهايى هم كه مى‏گوييد، چنين نيست كه فقط آنهارا به شكل «بدى‏» قبول كنيم و بگوييم بدى هستند اما از اين بديها چاره‏اى نبود.نه، غير از اين كه چاره‏اى نبود، همين بديهامنشا خوبيهاى اين عالمند، باز به يك معنا علتند از براى خوبيهاى اين عالم، به شكلى كه در جلسه آينده ان شاء الله بحث مى‏كنيم.

- اينكه مى‏گويند شرور، عدم امتداد هستى است‏ياسايه عدم نور است، البته سايه عدم نور هست ولى شرور را نمى‏شود به آن تشبيه كرد، به اين علت كه يك بار عدد مثبت‏است، يك بار صفر است كه ديگر عدد نيست و يك بار منفى است.بنده يك بار


صفحه : 291
متمول‏و پولدارم، يك بار اصلا پول ندارم ولى يك بار اصلا مديونم‏و علاوه بر اينكه پول ندارم، بدهكار هم هستم.اين بدهكارى را نمى‏شود «پول نداشتن‏» گفت.مطلب‏دوم اين است كه در مورد خيرات و شرور در عالم - همان طورى كه فرموديد - بايد به طور كلى قضاوت كرد و اين‏همان چيزى است كه متدينين هم مى‏گويند: لابد مصلحتى هست، چون روى نتيجه نگاه مى‏كنند كه من حيث المجموع كار عالم بر اساس خير است.

استاد: آن مطلب دومى كه فرموديد، تاييد سخن‏ما بود و درست هم هست، ولى از مطلب اول هم به اين سادگى نگذريد، من نمى‏گويم شما صد در صد قبول كنيد، ولى تامل‏كنيد.اما آن مثالى كه فرموديد: يك وقت من ثروت دارم، يك وقت ثروت ندارم، يك وقت مديون هستم، شما از نظر اجتماعى‏و اعتبارى در نظر نگيريد، از نظر واقعى و فلسفى در نظر بگيريد.الآن كه مديون هستيد، خود مديون بودن يك‏اعتبار است، چيز دي