تن است - در او تحقق يافته است.

از نظر اسلام،خصوصا از نظر معارف مذهب شيعه، جاى كوچكترين شك و ترديدى نيست‏كه درك معارف الهى قطع نظر ازآثار عملى و اجتماعى مترتب بر آن معارف، خود هدف و غايت انسانيت است.

اكنون به توحيد عملى بپردازيم: توحيد عملى يا توحيد در عبادت يعنى يگانه‏پرستى، به عبارت ديگر، در جهت پرستش حق يگانه شدن.بعدا خواهيم گفت كه عبادت از نظر اسلام، مراتب و درجات دارد.روشن‏ترين‏مراتب عبادت، انجام مراسم تقديس و تنزيه است كه اگر براى غير خدا واقع شود مستلزم خروج كلى از جرگه اهل‏توحيد و از حوزه اسلام است.ولى از نظر اسلام پرستش منحصر به اين مرتبه نيست، هر نوع جهت اتخاذ كردن، ايده‏آل گرفتن‏و قبله معنوى قرار دادن، پرستش است.آن كسى كه هواهاى نفسانى خود را جهت‏حركت‏و ايده آن و قبله معنوى خود قرار بدهد آنها را پرستش كرده است: ارايت من اتخذ الهه هواه (1) .

آيا ديدى آن كس را كه هواى نفس خود را خداو معبود خويش قرار داده است؟ آن كس كه امر و فرمان شخص ديگر را كه خدابه اطاعت او فرمان نداده، اطاعت كند و در برابر آن تسليم محض باشد او را عبادت كرده است: اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله (2) .

همانا عالمان دينى خود و زاهدان خود رابه جاى خدا، خداى خويش ساخته‏اند.

و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابامن دون الله (3) .

.............................................................. 1.فرقان/43. 2.توبه/31. 3.آل عمران/64.

صفحه : 106
همانا بعضى از ما انسانها بعضى ديگر را خداى خويش و مطاع‏و حاكم بر خويش قرار ندهيم.

بنابر اين، توحيدعملى يا توحيد در عبادت يعنى تنها خدا را مطاع و قبله روح و جهت‏حركت‏و ايده‏آل قرار دادن، و طرد هر مطاع و جهت و قبله و ايده‏آل ديگر،يعنى براى خدا خم شدن و راست‏شدن، براى خدا قيام كردن، براى خدا خدمت كردن، براى خدا زيستن، براى خدا مردن، آنچنانكه ابراهيم گفت: وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض حنيفا و ما انا من‏المشركين...(1) ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين‏لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين (2) .

روى دل و چهره قلب‏خود را حقگرايانه به سوى حقيقتى كردم كه ابداع كننده همه جهان‏علوى و سفلى است، هرگز جزء مشركان نيستم...همانا نمازم، عبادتم، زيستنم ومردنم براى خداوند، پروردگار جهانهاست.او را شريكى نيست.به اين فرمان داده شده‏ام و من اولين تسليم شدگان به حق هستم.

اين توحيد ابراهيمى، توحيد عملى اوست.كلمه طيبه‏«لا اله الا الله‏» بيش از هر چيزى ناظر بر توحيد عملى است، يعنى جز خدا شايسته پرستش نيست.

.............................................................. 1.انعام/79. 2.انعام/162 و 163.

استاد شهيد مرتضى مطهرى
مجموعه آثار جلد 2 صفحه 104
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:50.txt">آشنايى با توحيد افعالى </a><a class="text" href="w:text:51.txt">توحيد خالقيت </a><a class="folder" href="w:html:52.xml">توحيد ربوبيت </a><a class="text" href="w:text:55.txt">توحيد و مسئله شرور   </a><a class="text" href="w:text:56.txt">توحيد قانونگذار </a><a class="folder" href="w:html:57.xml">توحيد مالكيت</a><a class="folder" href="w:html:60.xml">توحيد حاكميت </a><a class="text" href="w:text:65.txt">توحيد و توسل به ائمه </a><a class="text" href="w:text:66.txt">توحيد اطاعت </a></body></html>امكان شناخت 
كتاب: مجموعه آثار جلد 13 صفحه 343
نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى 
اولين سخن در باب شناخت كه از قديم مطرح بوده و امروز هم مطرح است اين است كه اصلا آيا شناخت ممكن است؟ آيا مى‏شود جهان را شناخت؟ آيا مى‏شود انسان را شناخت؟ آيا مى‏شود هستى را شناخت؟ عده‏اى از بيخ منكرند، مى‏گويند شناخت براى بشر غير ممكن است، يعنى يك شناخت قابل اعتماد و اطمينان براى بشر يك امر ناممكن است، «لا ادرى گرى» يعنى «نمى‏دانم گرى» سرنوشت محترم بشر است.ابتدا به نظر مى‏رسد كه اين مكتب خيلى مكتب سستى است و اساسا قابل توجه نيست، ولى از قضا طرفداران اين مكتب دلائل بسيار قوى اقامه كرده‏اند كه جوابگويى به آنها كار ساده‏اى نيست، نمى‏خواهم بگويم غير ممكن است، مى‏خواهم بگويم كار ساده‏اى نيست. 

پيرهون و امكان شناخت 
در دوران بعد از سقراط، گروهى هستند كه آنها را «شكاكان» مى‏نامند و معروف‏ترين شخصيت آنان مردى است به نام پيرهون (1) .او ده دليل بر عدم امكان شناخت اقامه كرده است، مى‏گويد: شناختن امر ناممكنى است، «شك» و «نمى‏دانم» سرنوشت محتوم بشر است.يك دليل بسيار ساده‏اش اين است: انسان اگر بخواهد بشناسد، ابزار شناختش چيست؟ ما دو ابزار كه بيشتر نداريم، يكى حس است و ديگرى عقل.از شما مى‏پرسم: آيا حس خطا مى‏كند يا نه؟ همه مى‏گويند: الى ما شاء الله: خطاى سامعه، باصره، لامسه، شامه و ذائقه كه همه اينها مثالهاى فراوان دارد و بعضى ادعا كرده‏اند كه تنها باصره چند صد نوع خطا دارد.مى‏گويد: چيزى كه خطا مى‏كند و قابل خطاست، قابل اعتماد نيست.وقتى يك جا مى‏بينم و مى‏بينم كه اشتباه است، جاى ديگر كه مى‏بينم نمى‏توانم به آن اعتماد كنم. 

عقل چطور؟ مى‏گويد آن كه از حس بيشتر خطا مى‏كند.در استدلالهاى عقلى علما و فلاسفه دائما اشتباه رخ مى‏دهد.پس حسن خطا مى‏كند، عقل هم خطا مى‏كند و ما غير از ايندو چيز ديگرى نداريم.پس هر چه را كه فكر مى‏كنيم و درباره هر چه كه مى‏انديشيم، يا حواس ما دخالت دارد يا عقل ما و يا هر دو، و اين هر دو جايز الخطا هستند، پس به هيچكدام از اينها نمى‏توان اعتماد كرد. 

شك غزالى 
مى‏دانيد در ميان علماى اسلامى آن كسى كه فكر خودش را و فلسفه و مكتب خودش را از شك شروع كرده است غزالى است.غزالى كار خودش را از شك شروع كرده است، مانند كار معروف دكارت .هر دو نفر از يك نقطه عزيمت كرده‏اند.هر دو كارشان را از شك شروع كرده‏اند و هر دو مدعى هستند كه به يقين دست يافته‏اند، ولى هستند افرادى كه از شك شروع كرده‏اند و در شك هم مانده‏اند، چه در دنياى اسلام و چه در دنياى غرب، كه اين تاريخچه را شايد وقت ديگرى عرض كنم.غزالى وقتى مى‏خواست علم خودش را شروع كند در همه چيز شك كرد، يعنى به هر جايى كه دست انداخت، ديد قابل شك كردن است.سراغ حواس آمد، گفت من الآن اينجا نشسته‏ام، كتاب جلويم هست و اين قلم و كاغذ در دستم هست و اين فضا را دارم مى‏بينم و اين صداها را دارم مى‏شنوم، آخر من در هر چه شك كنم در اين كه نمى‏توانم شك كنم.بعد خودش به خودش جواب داد (اينجا هم نتوانست بايستد و پايش لغزيد) گفت: آقاى غزالى! چقدر تا حالا خواب ديده‏اى كه در عالم خواب مثلا نشسته‏اى كتاب مى‏نويسى، دارى با فلان رفيقت حرف مى‏زنى، سخنش را با گوش خودت مى‏شنوى، با چشمت در عالم خواب مى‏بينى كه دارى مى‏بينى، دارى غذاى لذيذ مى‏خورى.آقاى نسيم شمال از بيان فقير مفلوك بيچاره‏اى گفت: 

شبى در خواب مى‏ديدم لباس تازه‏اى دارم 

ميان رختخواب گرم و نرم آوازه‏اى دارم 

ميان جيبهايم پول بى‏اندازه‏اى دارم 

شدم بيدار و ديدم باز عريان جمله اعضا را 

گفت: آقاى غزالى! تو چقدر در عالم رؤيا و خواب عينا همين جور ديده‏اى؟ همان طور كه الآن شك نمى