‏كنى كه حقيقت است، در عالم خواب هم آنچه را كه مى‏بينى مگر شك مى‏كنى كه حقيقت است؟ آيا شما ديده‏ايد كسى در عالم خواب چيزى را ببيند و در عالم خواب شك كند كه آن چيزى كه مى‏بينم درست است يا خطا؟ در عالم خواب انسان شك ندارد كه هر چه را كه مى‏بيند درست مى‏بيند، وقتى بيدار مى‏شود، مى‏بيند همه‏اش و هم و خيال بوده و چيزى نبوده است (شدم بيدار و ديدم باز عريان جمله اعضا را)، از كجا كه تمام زندگى من الآن يك خواب بزرگ نباشد؟ از كجا كه من غزالى كه مى‏گويم پنجاه سال پيش، از فلان زن كه مادرم باشد متولد شدم، پدرم كه بود، مدرسه رفتم، ازدواج كردم، چندين سال درس خواندم، چند سال رياضت كشيدم و امروز هم در اينجا نشسته‏ام، يكدفعه بيدار شوم و ببينم تمام اينها خواب بوده، از كجا كه خواب نبوده است؟ چه دليلى دارم كه تمام اين زندگى فعلى من، همين كه الآن به عنوان يك فيلسوف نشسته‏ام و مى‏خواهم براى خودم مبدأ فكر پيدا كنم ادامه يك خواب طولانى نباشد؟ اينها همه مى‏رساند كه بشر راجع به مسئله شناخت چگونه سر يك بزنگاههايى گير مى‏كند. 

دكارت و مسئله شناخت 
مگر دكارت (2) اينطور نبود؟ دكارت هم جهان بينى خودش را ارزيابى كرد، عقايد مذهبى و فكر و اخلاق و اعتقادات و فلسفه خويش را [بازنگرى كرد]، يكدفعه روى مسئله شناخت لغزيد، گفت: اين كه من مى‏گويم عالم چنين است، خدا وجود دارد، نفس وجود دارد، روح وجود دارد، دنيا وجود دارد، پاريس وجود دارد، مذهب مسيح چنين است، به چه دليل مى‏گويم؟ رفت سراغ ابزارهاى شناخت، ديد همه قابل مناقشه است، خواست روى حواس تكيه كند، ديد كه حواس از همه چيز پايه‏اش لرزان‏تر است، خواست روى عقل تكيه كند ديد عقل نيز لرزان است، يكدفعه ديد زير پايش خالى است، در همه چيز شك مى‏كند و اصلا هيچ چيز برايش باقى نماند.در همين حال كه در فضا معلق شده بود و زير پايش هيچ چيز نمانده بود و در همه چيز شك مى‏كرد، يكمرتبه متنبه اين نكته شد، گفت: ولى اگر در همه چيز شك مى‏كنم، در اينكه شك مى‏كنم شك نمى‏كنم.در وسط زمين و آسمان روى يك صخره ايستاد، گفت: يك جا پيدا كردم: [اينكه‏] در حواس خودم شك مى‏كنم راست است، در معقولات خودم شك مى‏كنم راست است، حتى در وجود خودم شك مى‏كنم راست است، در خدا شك مى‏كنم راست است، در جهان و در مذهب و زندگى شك مى‏كنم راست است، ولى در يك چيز هر چه بخواهم شك كنم شك نمى‏كنم و آن اين است كه در اينكه شك مى‏كنم شك نمى‏كنم، چون اگر شك كنم باز مى‏دانم كه دارم شك مى‏كنم.در وسط زمين و آسمان روى اين نقطه ايستاد، يعنى يك مركز و يك پايگاه براى شناخت پيدا كرد.تا اين پايگاه را پيدا كرد، فورا روى اين پايگاه يك آجر گذاشت و گفت: من شك مى‏كنم و چون شك مى‏كنم پس وجود دارم كه شك مى‏كنم، پس من هستم.روى صخره اولى كه پيدا كرد يك سنگ گذاشت و آن اينكه «من وجود دارم» ، در اينكه شك مى‏كنم شك نمى‏كنم و در اينكه خودم وجود دارم شك نمى‏كنم.از اينجا شروع به حركت كرد.حال آيا حرف دكارت درست است يا نه؟ مچ دكارت را اينجا گرفته‏اند.بوعلى هفتصد سال قبل از دكارت همين حرف دكارت را مطرح كرده و مچ او را گرفته است كه حال نمى‏خواهيم آن را طرح كنيم. 

پاسخ شبهه پيرهون 
پس مسئله اول شناخت، مسئله امكان شناخت است كه آيا براى بشر شناختن ممكن است (3) ؟ آقاى پيرهون گفت: شناخت و معرفت غير ممكن است (به همان دليلى كه عرض كردم) .البته مچ آقاى پيرهون را ديگران گرفته‏اند.خود ما در پاورقيهاى اصول فلسفه يك جا اين مچ را گرفته‏ايم .به آقاى پيرهون چنين مى‏گويند: تو مى‏گويى حس خطا مى‏كند به دليل اينكه من گاهى مى‏بينم چشمم لوچ مى‏شود يك آدم را دو كله مى‏بينم، چوب را در ظرف آب، شكسته مى‏بينم، و از اين قبيل.تو كه مى‏گويى من مى‏بينم كه حسن خطا مى‏كند، آنجا كه مى‏بينى حس خطا مى‏كند آيا مى‏دانى كه حس خطا مى‏كند يا باز هم شك دارى كه حس خطا مى‏كند؟ آنجا كه مى‏گويى وقتى از خواب بلند مى‏شوم و چشمم را مى‏مالم، بينى كسى را كه مقابل من ايستاده دوتا مى‏بينم، چشمش را چهار تا مى‏بينم، و مى‏گويى اين اشتباه است، آيا مى‏دانى كه اشتباه است يا احتمال مى‏دهى كه اشتباه است؟ مى‏گويد: نه، مى‏دانم كه اشتباه است، او كه دو تا كله يا دو تا بينى ندارد.پس تو خودت اين خطا را با يك يقين پيدا كردى، تو چطور مى‏گويى من به معرفت دست نيافتم؟ ! اين خودش يك معرفت است.وقتى مى‏گويى عقل در فلان جا اشتباه كرده است، با جزم مى‏گويى اشتباه كرده، يعنى مى‏دانم كه اشتباه كرده است، پس به حقيقت رسيده‏اى .انسان تا به يك حقيقت نرسيده باشد اشتباه بودن نقطه مقابل را نمى‏فهمد. 

بنابر اين چنين بايد گفت: انسان در بعضى از ادراكات خود اشتباه مى‏كند و حال آنكه جزما در بعضى از ادراكات خود اشتباه ندارد.پس بايد مسئله را تقسيم كنيم، بايد دنبال يك معيار برويم، ببينيم آيا مى‏توانيم با يك معيارى آن مواردى را كه اشتباه مى‏كنيم به يك شكل اصلاح كنيم يا نه؟ چرا به دليل اينكه در بعضى موارد خطا مى‏كنيم منكر اصل شناخت بشويم؟ ! چرا آن مواردى كه خطا مى‏كنيم و مواردى كه شك نداريم كه خطا نمى‏كنيم (مثل همان جايى كه مى‏فهميم خطا كرده‏ايم) [هر دو را يكسان بدانيم؟ ! ] اين حرف آقاى پيرهون نظير شعر سعدى مى‏شود: 

چو از قومى يكى بى‏دانشى كرد 

نه كه را منزلت ماند نه مه را 

نمى‏بينى كه گاوى در علفزار 

بيالايد همه گاوان ده را 

اينها در مسائل اجتماعى درست است كه اگر چند نفر از يك جامعه‏اى، از يك صنفى ـ مثلا صنف روحانى ـ اشخاص بدكار و بد عمل در آمدند، آبروى ديگران هم مى‏رود، و الا معنى ندارد كه زيدى گناه كند و ما يقه عمرو را بگيريم: 

گنه كرد در بلخ آهنگرى 

به ششتر زدند گردن مسگرى 

پاره‏اى از ادراكات ما اشتباه است، پاره‏اى ديگر قطعا درست است، برويم سراغ چاره ادراكات غلط.اينجاست كه علم منطق به وجود آمد.علم منطق، علمى است كه [پايه‏] نظريه شناخت است، يعنى در همين نظريه امكان شناخت و عدم امكان شناخت، آنكه گفت شناخت ناممكن است، حسابش را يكسره كرد و آنكه گفت شناخت ممكن است، دنبال يك معيار رفت براى اينكه شناخت غلط را از شناخت صحيح تشخيص دهد و معيارى براى تميز دادن شناخت غلط از شناخت صحيح در كار باشد .حال منطق تا چه اندازه از عهده اين مسؤوليت و اين وظيفه خود بر آمده است، مسئله‏اى است كه اگر بخواهيم وارد آن شويم از مسائل مهمتر باز مى‏مانيم (4) . 

ما بايد ببينيم كه قرآن در اين باره چه مى‏گويد؟ آيا قرآن معتقد است كه شناخت ممكن است يا قرآن هم مى‏گويد شناخت ممكن نيست؟ تازه وقتى كه شناخت ممكن باشد، چون قرآن است و مذهب است، خود شناخت در ايدئولوژى ممكن است حكمى داشته باشد و آن حكم اين است كه آيا شناخت مشروع است يا ممنوع؟ آيا شناخت جايز است يا ناجايز؟ دو مسئله است [يكى اينكه آيا شناخت ممكن است يا ناممكن؟ و ديگر اينكه آيا شناخت جايز است يا نا جايز؟ ] مى‏دانيد كه در تورات مسئله به شكل خ