اصى مطرح شده است و از نظر ما تورات يك كتاب تحريف شده است، يعنى ما با معيار قرآن مى‏سنجيم، يك مسئله را كه هم قرآن نقل كرده است و هم تورات، وقتى نقل تورات را مخالف قرآن مى‏بينيم، براى ما ترديدى نيست كه بيان تورات تحريف شده است .در قرآن به عنوان يك كتاب مذهبى هيچوقت مسئله به اين شكل فلسفى مطرح نمى‏شود كه آيا شناخت ممكن است يا محال؟ بلكه بايد ببينيم برداشتهاى قرآن از مسائل آيا براساس امكان شناخت است يا بر اساس امتناع شناخت؟ آيا دستورهاى قرآن بر اساس امكان شناخت قابل توجيه است يا براساس عدم امكان شناخت؟ و مسئله ديگر اين است كه آيا شناخت جايز است يا نا جايز؟ 

زيان آورترين تحريف تاريخ 
در تورات، تحريفى واقع شده است كه من خيال نمى‏كنم در جهان تحريفى به اندازه اين تحريف به بشريت زيان وارد كرده باشد.مى‏دانيم كه هم در قرآن و هم در تورات، داستان آدم و بهشت به اين صورت مطرح است كه آدم و همسرش در بهشت حق دارند از نعمتها و ثمرات آن استفاده كنند و يك درخت هست كه نبايد به آن درخت نزديك شوند و از ميوه آن بخورند، آدم از ميوه آن درخت خورد و به همين دليل از بهشت رانده شد.اين مقدار در قرآن و تورات هست.مسئله ايناست كه آن درخت چگونه درختى است؟ از خود قرآن و قرائن قرآنى و از مسلمات روايات اسلامى بر مى‏آيد كه آن ميوه ممنوع، به جنبه حيوانيت انسان مربوط مى‏شود نه به جنبه انسانيت انسان، يعنى يك امرى بوده از مقوله شهوات، از مقوله حرص، از مقوله حسد و به اصطلاح از مقوله ضد انسانى.به درخت طمع نزديك مشو، يعنى اهل طمع نباش، به درخت حرص نزديك مشو، يعنى حريص نباش، به درخت حسد نزديك مشو، يعنى حسادت نورز، ولى آدم از آدميت خودش تنزل كرد و به آنها نزديك شد، به حرص، به طمع، به حسد، به تكبر، به اين چيزهايى كه تسفل و سقوط انسانيت است نزديك شد، به او گفتند بايد بروى بيرون، بعد از آنكه «علم ادم الاسماء كلها» (5) همه حقايق به او آموخته شده است، [گفتند اينجا] جاى تو نيست، برو بيرون! در تورات، دست جنايتكاران تحريف، آمده است قضيه را به اين شكل جلوه داده است كه آن درختى كه خدا به آدم دستور داد كه نزديك آن نشو، مربوط است به جنبه انسانيت آدم نه جنبه حيوانيت آدم، به جنبه اعتلاى آدم نه جنبه تسفل آدم، دو كمال براى آدم وجود داشت و خدا مى‏خواست آن دو كمال را از او دريغ كند، يكى كمال معرفت و ديگرى كمال جاودانه بودن، خدا نمى‏خواست ايندو را به آدم بدهد، آدم از «درخت» يعنى درخت شناسايى (درخت شناخت) چشيد و چشمش باز شد [و با خود گفت‏] تا به حال كور بوديم، تازه چشممان باز شد، تازه مى‏فهميم خوب يعنى چه، بد يعنى چه، خدا به فرشتگان گفت: ديديد! ما نمى‏خواستيم او از شجره معرفت و شناخت بهره‏مند شود اما خورد و چشمش باز شد، حالا كه چشمهايش باز شد خطر اينكه از درخت جاودانگى هم بخورد و جاودانه نيز بماند هست، پس بهتر است او را از بهشت بيرون كنيم. 

اين فكر و اين تحريف براى دين و مذهب به طور عموم بسيار گران تمام شد (مذهب يعنى دين خدا، يعنى دستور خدا)، گفتند: پس معلوم مى‏شود ميان دين و معرفت تضاد است: يا آدم بايد دين داشته باشد امر خدا را بپذيرد، و يا بايد از درخت معرفت بخورد چشمهايش باز شود، يا بايد دين و مذهب داشت، امر خدا را پذيرفت و كور بود و نشناخت، و يا بايد شناخت، عصيان كرد، زير امر خدا زد، دين را كنار گذاشت و رفت اين معصيت را مرتكب شد تا چشمها باز شود .كم كم مثلهايى در اروپا رايج شد كه مى‏گفت: «انسان اگر سقراطى باشد مفلوك و گرسنه، بهتر از اين است كه خوكى باشد برده» ، «من يك روز زندگى كنم چشمهايم باز باشد بهتر است از اينكه يك عمر چشمهايم بسته باشد و كور باشم كه بعد مى‏خواهم در بهشت زندگى كنم» ، «من جهنم با چشم باز را ترجيح مى‏دهم بر بهشت با چشم بسته» .اين است كه شما مى‏بينيد در دنياى اروپا يك مسئله فوق العاده مهم، مسئله تضاد علم و دين است.خيال نكنيد كه اين مسئله، مسئله‏اى بوده كه چهار تا دانشمند از خود در آورده‏اند، ريشه آن در عقايد مذهبى مسيحيت و يهوديت ـ كه هر دو تورات را به عنوان عهد عتيق كتاب آسمانى مى‏دانند ـ وجود دارد كه يا بايد دين داشت و به بهشت نعمتها رفت، خورد، خوابيد، شلنگ انداخت، از اين سر تاخت به آن سر و از آن سر به اين سر، اما چشمهايت بسته باشد، و يا اگر چشمهايت باز شد بايد بروى در فلاكت زندگى كنى و مفلوك بار بيايى. 

قرآن و داستان آدم 
اما قرآن هرگز چنين حرفى نمى‏زند.قرآن داستان نزديك شدن آدم به آن درخت را بعد از داستان «و علم ادم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان كنتم صادقين» (6) ذكر كرده است، يعنى آدم پيش از آن كه به بهشت برود و به او بگويند اينجا بمان، چشمش باز شده بود و همه حقايق عالم را آموخته بود، آدم بود و در بهشت بود نه يك حيوان چشم بسته‏اى در بهشت بود كه با خوردن آن ميوه چشمش باز شد، آدم بود كه رفت به بهشت، چون آدم بود، عارف بود، شناخت داشت، شناسايى داشت و حقايق را مى‏دانست.آدم را از اين جهت بيرون كردند كه از آدميت خارج شد، با آن همه علم و معرفت اسير هوى و هوسش شد، اسير يك حرص شد، اسير يك وسوسه و طمع شد.به او گفتند اينجا جاى آدم است.آدم نا آدم شد كه از بهشت سقوط كرد .آدم به لوازم شناخت خود، به لوازم شناسايى خود عمل نكرد.شناخت، جهان بينى مى‏دهد، جهان بينى ايدئولوژى مى‏دهد و ايدئولوژى عمل مى‏خواهد.من آدم هستم، همه حقايق را مى‏دانم، اين «مى‏دانم» به من جهان را به شكل خاص نشان مى‏دهد، و چون جهان را اين گونه مى‏بينم پس «بايد و نبايد» دارم.ولى من به بايد و نبايد نگاه نكنم، مسؤوليت احساس نكنم، يك وسوسه‏گر بيايد و بگويد «آن درخت، درخت جاودانگى است، خدا حسوديش شد كه به تو گفت نخور، نه، برو از اين درخت بخور» (آنها گفته‏اند آدم به اين صورت وسوسه شد) و من بخورم ولى بعد آن درخت، درخت معرفت از كار در آيد.نه، اى آدم! تو آدمى، تو شناخت دارى، تو جهان بينى دارى، تو ايدئولوژى دارى، ايد ئولوژى در نهايت امر عمل مى‏خواهد (عمل هم دو جنبه دارد: جنبه منفى و جنبه مثبت)، تقوا و خودنگهدارى مى‏خواهد، مگر مى‏شود انسان ايدئولوژى داشته باشد و هم هر جا هر چه ديدم [دنبالش بروم‏]، مثلا چشمم به يك خوراكى بيفتد، آب دهانم راه بيفتد و ديگر نتوانم نخورم! آدم بودن تقوا و خود نگهدارى مى‏خواهد. 

اين است كه در منطق اسلام آدم به اين دليل از بهشت رانده شد كه به آن درجه چهارم شناخت خود عمل نكرد، يعنى شناخت، بعد جهان بينى پيدا كرد، بعد ايدئولوژى پيدا كرد و بعد ايدئولوژى، او را به عمل ملتزم كرد، به اينجا كه رسيد، پايش لغزيد، گفتند: برو بيرون، ولى تورات مى‏گويد از اول به او گفتند شناخت پيدا نكن، چون شناخت پيدا كرد و چشمهايش باز شد به او گفتند برو بيرون، و آن درخت، درخت معرفت بود. 

اين است كه عرض مى‏كنم كمتر انديشه‏اى، فكرى، نظريه تحريف شده‏اى، به اندازه اين تحريفى كه در تورات وارد شده است