گرى نيست، يك امر قراردادى است، تعهدى به عهده شما هست كه فلان مقدار بدهيد.بعلاوه، اگر آدم‏يك ثروتى در كنار داشته باشد، تعهد هم داشته باشد[اشكالى ندارد].آدم دلش مى‏خواهد هزار تومان قرض داشته باشد ولى به شرط‏اينكه الآن صد هزار تومان هم دارايى داشته باشد، از اين قرض استقبال مى‏كند.منشا بدى مديون بودن، فاقد بودن پولى‏است كه آدم با آن بتواند دينش را ادا كند.آدم مديون باشد، هر چه هم مديون باشد، اگر پول فراوان در دستش باشد، مديون بودن عيبى ندارد.

مديون بودن چه بدى دارد؟كى مى‏گويددين با داشتن امكانات براى ادا بد است؟دين براى آدم آن وقت بد است كه ندارد، منتها وقتى كه آدم ندارد و دين هم ندارد، كم‏اذيتش مى‏كند، وقتى كه ندارد و دين هم دارد، بيشتر اذيتش مى‏كند، باز منشاش نيستى است.

حالا شما بيشتر روى اين تامل كنيد، نقض كنيد، بهتر مساله‏روشن مى‏شود ولى بالاخره نمى‏شود از اين قضيه گذشت كه چيزهايى كه بشر بد مى‏داند، يا خود آن، نفس‏يك حالت نيستى و فقدان است و يا چيزى است كه منجر به فقدانات مى‏شود. حتى در گناهان اين طور است(تنها ظلم را گفتيم).گناهان‏و صفات رذيله را اگر شما در نظر بگيريد، هر صفت رذيله‏اى فى نفسه، خودش براى خودش و براى آن قوه‏اى كه‏آن را به وجود آورده بد نيست، از نظر ديگر بد است.تكبر، حسادت و...از نظر آن قوه از

صفحه : 292
قواى نفسانى كه اينها وابسته به آن هستند[كمال‏اند].مثلاجاه طلبى از نظر آن قوه كمال است، اصلا جاه‏طلبى هر چه شديد باشد، براى آن غريزه‏اى كه‏در بشر هست كمال است، رشد است، خير است، ولى براى فرد بد است از اين جنبه كه وقتى خيلى رشد كرد، مانع رشد ساير استعدادها درانسان مى‏شود و به قول آقايان وقتى اين صفات نفسانى رشد كرد، ديگر آن قوه نطقيه عاليه انسانيه تحت الشعاع قرارمى‏گيرد، مثل يك درختى است كه وقتى خيلى رشد مى‏كند، درختهاى ديگر را سايه‏كش مى‏كند، چون در سايه خودش است‏نمى‏گذارد رشد كنند.يا از نظر اجتماع بد است.اين قوه غضبى - به قول آقايان - يا هر قوه و غريزه‏اى وقتى در او رشدمى‏كند، از نظر آن قوه رشد است، كمال است ولى از نظر اجتماع بد است، براى اينكه سعادت ديگران را سلب‏مى‏كند.حتى زنا، چرا زنا بد است؟آيا از نظر قوه‏اى كه انجام مى‏دهد بد است؟ نه، از نظر آن قوه بد نيست، واقعا بد نيست، غريزه‏اى‏است كه در بشر هست و اين غريزه اشباع خودش را اقتضا مى‏كند و از نظر آن غريزه به هر شكل اشباع بشود خوب است،اما همين زنا منشا يك فسادى در اخلاق انسانى شخص مى‏شود، يعنى به اصطلاح مى‏گوييم طبيعت هرزه شد و اگر هرزه‏شد ديگر اساسا دنبال مقامات عالى انسانيت نمى‏رود، هميشه دنبال اشباع اين غريزه است.از نظر اجتماع بد است، براى‏اينكه بايد يك حساب و نظمى و يك مالكيت‏خاصى در مسائل جنسى در كار باشد، يعنى‏هر زنى بايد اختصاص داشته باشد به يك مردى و هر مردى در حدود اسلام.

طبق هر قانونى باز هم اختصاص بايد باشد.هيچ قانونى‏در دنيا نيست كه و لو براى مرد اباحه مطلق قائل باشد، آن هم در حدود مصالح قانون، تغيير مى‏پذيرد.چرا درباب تعدد زوجات، تنها به مرد اجازه داده مى‏شود؟در حدود مصالح اجتماع اجازه داده مى‏شود.يا بيمارى، شما مى‏گوييد مثلا يك‏ميكروب در خون آدم پيدا مى‏شود، در ريه پيدا مى‏شود، آيا آن ميكروب از نظر خودش كار بدى انجام مى‏دهد؟خوب،ميكروب موجودى از موجودات اين دنياست، آن هم يك جاى مناسب مى‏خواهد كه در آنجا زندگى كند، رشد كند، غذا بخورد.مثلاغده سرطان كه پيدا مى‏شود، هر چه هست، از نظر خود آن غده چيز بدى است؟خوب، يك موجود حيى است كه يك‏زمينه مناسبى براى رشد خودش پيدا كرده، رشد مى‏كند.از نظر مجموعه حيات اين انسان بد است، يا از نظر خود آن غده هم‏چون منتهى مى‏شود به فناى انسان و بعد خودش هم زمينه ندارد، بد است، مثل كسى است كه در خانه‏اى كه خودش هست، زير بناى آن خانه را

صفحه : 293
دارد خراب مى‏كند، يا كسى روى شاخه‏است، از آن زير شاخه دارد تغذى مى‏كند، بعد كم كم شاخه مى‏شكند، خودش هم مى‏افتد و بر مى‏گردد به عدم و نيستى.هر چه‏بدى كه شما در دنيا مى‏بينيد، يا نيستى است‏يا هستى‏اى است كه از آن جهت كه منشا نيستى ديگرى شده است،ما به او مى‏گوييم بد، نه از جهت هستى خودش، از جهت هستى خودش بد نيست.

- اگر براى جهان خالقى قائل نباشيم، تمام مشكلات و ضعفهاو نقصها و نيستيها و هستيها توجيه پذير است، اما اگر قائل به خالقى شديم، اين چند سؤال بنيادى مطرح‏مى‏شود: اولا خدا مى‏توانست مانع از خلق جهان بشود يا نمى‏توانست؟اگر نمى‏توانست كه اين نقص است و اگر مى‏توانست‏و خودش با اراده اين كار را كرد، به خاطر چه خلق كرد و حالا كه خلق كرده، چرا كامل خلق نكرده و اساسا چه هدفى از خلقت‏داشت؟مطلب ديگر اينكه وجود هر شرى لازم است براى يك كمالى، يعنى اگر همه چيز نور مطلق بود، ديگر تشخيص نورنمى‏داديم، سايه‏اى وجود دارد كه ما نور را تشخيص مى‏دهيم.پس اگر فردى در جايى قرار دارد كه ضعفى بر او عارض است و ضعف‏او موجب يك كمال بعدى است، آيا او را مى‏توان گناهكار و مسؤول و قابل تنبيه دانست؟اگر بخواهيم بين اعمال انسان كه‏ناشى از اراده اوست با ضرورتهاى طبيعت تفكيك قائل بشويم و بگوييم كه انسان با اراده خودش عامل فقدان و ضعف‏مى‏شود و بنابراين مسؤول است، ولى ضرورتهاى طبيعى چنين نيست و مسؤوليتى متوجه طبيعت‏نيست، آنگاه تشخيص اين دو نوع اعمال و حوادث چگونه امكان دارد؟ استاد: مطالبى كه فرموديد مجموعا به نظرم‏سه قسمت بود.قسمت اول فرموديد كه همه اين اشكالات به فرضى به وجود مى‏آيد كه ما قائل به خالقى براى اين عالم باشيم واگر قائل به خالقى براى عالم نباشيم، همه اين اشكالات مرتفع است و توجيه صحيحى دارد.من معناى اين را نفهميدم كه‏«توجيه صحيحى دارد» يعنى چه؟اگر ما قائل نباشيم به خدايى براى اين عالم به مفهومى كه الهيون گفته‏اند، اصلا ديگر احتياجى‏نداريم كه جوابى به اين اشكالات بدهيم، يعنى مى‏گوييم عالم را همين طورى كه هست مى‏پذيريم، چه خوب‏باشد چه بد، چه اين فرض بشود كه اى كاش چنين مى‏بود، چه نشود.اشكالات سر جاى خودش هست، ولى اين اشكالات اشكالاتى‏است كه ديگر محل سؤال ندارد.اين، نظير آن است كه فرضا شما يك

صفحه : 294
جلسه‏اى داريد و داريد صحبت مى‏كنيد، يك وقت‏يك‏انسان مى‏آيد و اين جلسه شما را بهم مى‏زند.خوب، شما به اين انسان اعتراض‏مى‏كنيد، مى‏گوييد آقا!تو نمى‏بينى ما اينجا نشسته‏ايم؟!اينجاكه جاى اين كارها نيست كه تو يكدفعه مى‏آيى - مثلا - توپت را مى‏اندازى اينجا، جلسه ما را بهم مى‏زنى.يك‏وقت‏يك حيوان مى‏آيد جلسه شما را بهم مى‏زند.شما اساسا از دست او عصبانى هم نمى‏شويد كه چرا اين حيوان آمده، پايش‏را هم نمى‏شكنيد، چوب هم به او نمى‏زنيد، آن حيوان را رد مى‏كنيد و مى‏گوييد خوب ديگر نمى‏فهمد، درك ندارد.

اگر مى‏خواهيد بگوي