جداشان كرده است، و چنين خلقتى از تدبير جدا نيست، چگونه ممكن است خلقت آسمان و زمين از يكى باشد، آن وقت جدا سازيش از ديگرى؟ . 

و ما به طور دائم جداسازى مركبات زمينى و آسمانى را از هم مشاهده مى‏كنيم، و مى‏بينيم كه انواع نباتات از زمين، و حيوانات از حيواناتى ديگر، و انسانها از انسانهاى ديگر، جدا مى‏شوند، و بعد از جدا شدن صورتى ديگر به خود مى‏گيرند، و هر يك آثارى غير آثار زمان اتصال، از خود بروز مى‏دهند، آثارى كه در زمان اتصال هيچ خبرى از آنها نبود. 

آرى اين آثار كه در زمان جدايى، فعليت پيدا مى‏كند در زمان اتصال نيز بوده، ولى به طور قوه در آنها به وديعه سپرده شده بود، و همين قوه كه در آنها است، رتق و اتصال است، و فعليت‏ها، فتق و جدايى. 

آسمان‏ها و زمين و اجرامى كه دارند، حالشان حال افراد يك نوع است كه در باره آنها صحبت شد، اجرام فلكى و زمين كه ما بر روى آن هستيم هر چند كه عمر ناچيز ما اجازه نمى‏دهد تمام حوادث جزئى را كه در آن صورت مى‏گيرد ببينيم، و يا بدو خلقت زمين و نابود شدنش را شاهد باشيم، ليكن اينقدر مى‏دانيم كه زمين از ماده تكون يافته، و تمامى احكام ماده در آن جريان دارد، و زمين از احكام ماده مستثنى نيست. 

از همين راه كه مرتب جزئياتى از زمين جدا گشته به صورت مركبات و مواليد جلوه مى‏كنند، و همچنين مواليدى كه در جو پديد مى‏آيد ما را راهنمايى مى‏كند بر اينكه روزى همه اين موجودات منفصل و جداى از هم، منظم و متصل به هم بودند، يعنى يك موجود بوده، كه ديگر امتيازى ميان زمين و آسمان نبوده، يك موجود رتق و متصل الاجزاء بوده، و بعدا خداى تعالى آن را فتق كرده، و در تحت تدبيرى منظم و متقن، موجوداتى بى‏شمار از شكم آن يك موجود بيرون آورده، كه هر يك براى خود داراى فضيلت‏ها و آثارى شدند. 

اين آن معنايى است كه در يك نظر سطحى و ساده، از خلقت اين عالم، و پيدايش اجزاى علوى و سفليش به نظر مى‏رسد، خلقتى كه توأم با تدبير و نظام جارى در همه اجزاى آن است. 

و اين نظريه را علم امروز تاييد مى‏كند، زيرا علم امروز اين معنا را روشن نموده كه آنچه از اجرام عالم محسوس ما است، هر يك مركب از عناصرى متعدد و مشترك است كه عمرى معين، و محدود دارد، يكى كمتر و يكى بيشتر. 

اين معنا در صورتى درست است كه مقصود از رتق آسمانها و زمين يكى بودن همه، و نبودن امتياز ميان ابعاض و اجزاى آن باشد، كه قهرا مراد از فتق هم جدا سازى، و متمايز كردن ابعاض آن خواهد بود. 

و اما اگر مراد از رتق آنها اين باشد كه زمين از آسمان، و آسمان از زمين، جدا نبود تا چيزى از آسمان به زمين فرود آيد و يا چيزى از زمين بيرون شود، و مراد از فتق آن، مقابل اين معنا باشد، آن وقت معناى آيه شريفه اين مى‏شود كه: آسمان رتق بود، يعنى بارانى از آن به زمين نمى‏باريد، پس ما آسمان را فتق كرديم، و از آن پس بارانها به سوى زمين باريدن گرفت، و زمين هم رتق بود، يعنى چيزى از آن نمى‏روييد، پس ما آن را فتق كرديم، و در نتيجه روييدن آغاز كرد، و با اين آيت خود، برهان خود را تمام كرديم.در اين صورت ديگر آيه شريفه با آن معنايى كه علم امروز اثباتش مى‏كند ارتباطى ندارد، و چه بسا جمله"و جعلنا من الماء كل شى‏ء حى"كه بعد از آيه مورد بحث قرار دارد، اين معناى دوم را تاييد كند، چيزى كه هست در اين صورت برهان آيه شريفه مختص مساله باريدن آسمان، و روييدن زمين مى‏شود، و نظرى به ساير حوادث ندارد، به خلاف معناى اول كه برهان آيه بر آن معنا شامل همه حوادث مى‏شود. 

بعضى (2) از مفسرين احتمالى داده‏اند كه جمعى هم آن را پسنديده‏اند، و آن اين است كه مراد از رتق آسمانها و زمين تميز نداشتن از يكديگر در حال عدم، و قبل از وجود است، و مراد از فتق آن، تميز يافتن بعضى از بعض ديگر در وجود بعد از عدم است، و برهان آيه شريفه احتجاج به حدوث آسمانها و زمين، بر وجوب آفريننده، و پديد آورنده آن است. 

ولى هر چند كه احتجاج از راه حدوث بر محدث و پديد آورنده، احتجاجى است صحيح، ليكن اين احتجاج در قبال وثنى‏ها كه معترف به وجود خداى تعالى هستند، و عالم ايجاد را مستند به او مى‏دانند، صحيح و مفيد فايده نيست، احتجاجى است كه بايد در قبال منكرين خدا اقامه نمود، و در قبال وثنى‏ها بايد حجتى اقامه نمود كه تدبير عالم را مستند به خداى تعالى كند، و تدبير را از آلهه وثنيان نفى كند، و در نتيجه عبادت را كه آنان معلق بر تدبيرش كرده‏اند منحصر در ذات خداى تعالى سازد. 

"و جعلنا من الماء كل شى‏ء حى" ـ از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه كلمه"جعل"به معناى خلق، و جمله"كلشى‏ء حى"مفعول آن باشد، و مراد اين باشد كه آب، دخالت تامى در هستى موجودات زنده دارد، همچنانكه همين مضمون را در جاى ديگر آورده و فرموده است: 

"و الله خلق كل دابة من ماء" (3) ، و شايد واقع شدن اين مضمون در سياقى كه در آن آيات محسوس را مى‏شمارد، باعث شود كه حكم در آيه شريفه منصرف بغير ملائكه، و امثال آنان باشد، ديگر دلالت نكند بر اينكه خلقت ملائكه و امثال آنان هم از آب باشد، و اما مساله مورد نظر آيه شريفه، يعنى ارتباط زندگى با آب، مساله‏اى است كه در مباحث علمى به خوبى روشن شده و به ثبوت رسيده است. 

"و جعلنا فى الارض رواسى ان تميد بهم، و جعلنا فيها فجاجا سبلا، لعلهم يهتدون". 

در مجمع البيان گفته است: كلمه"رواسى"به معناى كوههايى است كه با سنگينى خود استوار ايستاده‏اند، همچنانكه گفته مى‏شود: "ترسو السفينة"، يعنى كشتى ايستاد و به خاطر سنگينيش بى‏حركت ايستاد، و كلمه"تميد"از"ميد"، به معناى اضطراب، و نوسان در اين سو و آن سو است، و كلمه"فج"به معناى راه گشاد ميان دو كوه است (4) . 

معناى آيه اين است كه ما در زمين كوههايى استوار قرار داديم، تا زمين دچار اضطراب و نوسان نگشته، انسانها بتوانند بر روى آن زندگى كنند، و ما در اين كوهها راههايى فراخ قرار داديم، تا مردم به سوى مقاصد خود راه يابند و بتوانند به اوطان خود بروند. 

و اين آيه دلالت دارد بر اينكه وجود كوهها در آرامش زمين و مضطرب نبودن آن تاثيرى مستقيم و مخصوص دارد كه اگر نبود قشر زمين مضطرب مى‏شد و پوسته رويى آن دچار ناآرامى مى‏گرديد . 

"و جعلنا السماء سقفا محفوظا و هم عن آياتها معرضون". 

گويا مراد از اين كه فرمود آسمان را سقفى محفوظ كرديم اين باشد كه آن را از شيطانها حفظ كرديم همچنانكه در جاى ديگر فرموده: "و حفظناها من كل شيطان رجيم" (5) و مراد از اينكه فرمود"مردم از آيات آن رو مى‏گردانند"اين است كه حوادث جوى را مى‏بينند و با اينكه دليل روشنى بر مدبر واحد و ايجاد كننده واحد است باز متوجه نمى‏شوند و به شرك خود ادامه مى‏دهند. 

"و هو الذى خلق الليل و النهار و الشمس و القمر كل فى فلك يسبحون". 

از ظاهر آيه به خوبى بر مى‏آيد كه مى‏خواهد براى هر يك از شب ـ كه ملازم سايه مخروطى شكل وجه زمين است ـ و روز ـ كه سمت مقابل آفتاب است ـ و نيز براى هر يك از آفتاب و ماه فلك اثبات كند و بنا بر اين قهرا بايد مراد از فلك مدار هر 