ك از آنها باشد. 

ولى با اينكه ظاهر آيه روشن است مع ذلك بايد بگوييم مراد از فلك اوضاع و احوالى كه در جو زمين و آثارى كه آنها در زمين مى‏گذارند مى‏باشد هر چند كه حال اجرام ديگر بر خلاف آنها باشد پس بنا بر اين آيه شريفه تنها براى زمين اثبات شب و روز مى‏كند، ديگر دلالت ندارد بر اينكه آفتاب و ماه و ثوابت و سيارات (چه آنها كه از خود نور دارند و چه آنها كه كسب نور مى‏كنند) شب و روز دارند."يسبحون"اين كلمه از"سبح"اشتقاق يافته است كه به معناى جريان و شناى در آب است.بعضى (6) از مفسرين گفته‏اند اينكه سير كرات در فضا را شناى در فضا ناميد از اين جهت بوده كه كار آفتاب و ماه را كار عقلا خوانده چنانكه در جاى ديگر فرموده"و الشمس و القمر رأيتهم لى ساجدين" (7) . 

پى‏نوشت‏ها: 

1) مفردات راغب، ماده"فتق"و"رتق". 

2) روح المعانى، ج 17، ص 34 به نقل از ابى مسلم. 

3) خداوند هر جنبنده را از آب آفريد.سوره نور، آيه .45

4) مجمع البيان، ج 7، ص .46

5) آسمان را از هر شيطان رانده شده حفظ كرديم.سوره حجر، آيه .17

6) منهج الصادقين، ج 6، ص .66

7) من ديدم آفتاب و ماه را كه برايم سجده مى‏كردند.سوره يوسف، آيه .4

توحيد و شرور 
كتاب: مجموعه آثار، ج 6، ص 927

نويسنده: آيت الله شهيد مطهرى 

مسئله شرور و بديها از مسائل مهم فلسفه است وجود شرور و بديها از قبيل‏مرگ و ميرها بيمارى‏ها مصيبتها آفتها فقر و ناتوانى‏ها دردها و رنجهازشتى‏ها و تشويهات خلقت نابرابريها و تبعيضها در خلقت و اجتماع جنگهاو درندگى‏ها و تنازع بقاء جانداران و بالاخره وجود شيطان و نفس اماره‏سبب شده است كه برخى در حكمت بالغه و نظام احسن خدشه كنند و بگوينداگر جهان با حكمت بالغه الهى اداره مى‏شد و نظام موجود نظام احسن بودامورى كه لغو و بيهوده و يا مضر و زيان آورند در جهان وجود نمى‏داشت شرورو بدى‏ها سبب شده است كه عده ديگرى به ثنويت گرايش كنند از راه اينكه‏چون اشياء و موجودات منقسم مى‏گردند بخيرات و شرور و اين دو قسم با يكديگرتباين ذاتى دارند امكان ندارد كه از مبدا واحد صادر شده باشند پس هر يك‏از اين دو قسم مبدا و منشا جداگانه دارند . 

البته شرور و بديها در كسانى فكر ثنويت را بوجود آورده كه مبدءهستى را صاحب شعور و اراده مى‏دانند مدعى هستند موجودى كه در ذات‏خود اراده خير دارد ممكن نيست اراده شر داشته باشد و موجودى كه در ذات‏خود اراده شر دارد ممكن نيست اراده خير داشته باشد پس جهان داراى دومبدء است يكى خير محض است و جز خير و نيكى نمى‏خواهد و ديگرى شر محض‏است و جز شر و فساد نمى‏خواهد . 

اما در منطق كسانى كه بمبدء يا مبادء شاعر مدرك قائل نيستند و معتقدنيستند كه در مبدء يا مبادء هستى تميز و تشخيص خير و شر وجود دارد نيازى‏به فرضيه ثنويت نيست . 

فكر ديگرى كه مولود شرور و بدى‏ها است خدشه در عدل الهى است مى‏گويندعدم تعادلها و نابرابريها در خلقت و در اجتماع با عدل الهى سازگار نيست‏فلسفه‏هاى مبتنى بر بدبينى و فلاسفه بدبين جهان كه كم و بيش در همه جهان‏وجود داشته‏اند مولود احساس شرور و بديها مى‏باشندفلاسفه و حكماء الهى در مقابل حل شبهه شرور و بديها سه قسمت را موردبحث و مطالعه قرار داده‏اند : 

الف ـ ماهيت شرور و بديها چيست و چه ريشه‏اى دارند . 

ب ـ تفكيك ناپذيرى خيرات و شرور از يكديگر و غلبه خيرات بر شرورج ـ فوائد و آثار مفيد شرور و بدى‏ها و اين كه هر شرى خيرى بدنبال‏خود مى‏آورد . 

اما قسمت اول يك تحليل و سير و تقسيم عقلى ثابت مى‏كند كه شر ازنيستى برمى‏خيزد نه از هستى يعنى آنچه بد است يا خود عدم است مانند كورى‏فقر ناتوانى نابرابرى‏ها زشتى‏ها پيرى‏ها مرگها باعتبارى ياچيزى است كه منشا فقدانات و اعدام مى‏گردد مانند موذى‏ها آفتها بلاهاظلمها و تجاوز به حقوقها سرقتها و فحشاها و از اين قبيل است اخلاق فاسدنظير كبر حسد بخل و غيره . 

مرگ و فقر و ضعف و پيرى و ناتوانى و زشتى از آن جهت بد است كه آدمى‏فاقد حيات و ثروت و قوت و جوانى و زيبائى است فقدان و نداشتن بد است‏موذيها و آفتها و بلاها و امثال اين‏ها از آن جهت بد مى‏باشد كه وجودشان‏منجر بسلب حيات و نعمت مى‏گردد . 

پس مى‏توانيم بگوئيم كه وجود مطلقا خير است و عدم شر است‏و البته هر عدمى متصف بشريت نمى‏شود آن عدم متصف بشريت مى‏گردد كه عدم‏ملكه باشد يعنى هرگاه موجودى باشد كه استعداد يك كمال خاص در آن وجودداشته باشد و آن كمال خاص وجود پيدا نكند و يا پس از وجود پيدا كردن‏به عللى معدوم گردد عدم چنين كمال كه بعنوان يك حالت خاص صفت آن‏موجود واقع مى‏شود شر است . 

از اينجا معلوم مى‏شود كه فكر ثنويت اساس درستى ندارد زيرا اشياءو موجودات واقعا دو دسته و دو صنف نيستند صنف خوبها و صنف بدها بدها و بدى‏ها يا نيستيها هستند پس در صنف موجودات قرار نمى‏گيرند و يا هستيهاهستند كه از آن جهت كه هستند بد نيستند بلكه خوبند و فاعل آنها همان فاعل‏خيرات است از آن جهت بد هستند كه منشا بدى و نيستى در موجود ديگرشده‏اند يعنى بحسب وجود فى نفسه خوبند و بحسب وجود نسبى و قياسى بدندو بديهى است كه وجود نسبى و قياسى وجود بالعرض است نه وجود بالذات‏لهذا اعتبارى است و نيازى به فاعل و جاعل ندارد پس بدى‏ها چه بديهاى‏بالذات كه از نوع اعدام و فقدانات‏اند و چه بدى‏هاى نسبى و بالقياس كه از نوع‏موجوداتند يا فاعل و جاعلى ندارند و يا فاعل و جاعل آنها فاعل و جاعل خيرات‏است و نيازى بفرض فاعل و جاعل ديگر ندارند و جعل وجود واقعى آنها كه‏وجود فى نفسه آنها است جعل خير است نه جعل شر . 

و اما جواب شبهه منكرين حكمت بالغه و نظام احسن . 

اگر ادعاى آنها به اين صورت باشد كه وجود شر و بدى‏ها از اين جهت‏دليل بر عدم حكمت بالغه است كه اگر حكمت بالغه‏اى در كار بود شرور و بديهارا نمى‏آفريد پاسخ آنها همان است كه به ثنويين داده شد يعنى در جواب آنهانيز گفته مى‏شد كه شرور يا اعدام و نيستى‏ها هستند و يا هستى‏هائى كه منشااتصاف آن هستى‏ها به شريت نيستى‏ها مى‏باشند . 

ولى ممكن است كه شبهه به اين صورت تقرير شود كه هر چند شرور وبديها از نيستى‏ها بر مى‏خيزد ولى چرا عالم طورى آفريده نشد كه بجاى نيستى‏هاهستى‏ها و بجاى فقدانات كمالات بوده باشد اشكال اين نيست كه چرابدى‏ها را آفريد اشكال اينست كه چرا خلاء حاصل از نيستيها را با خلقت‏و آفرينش خوبها و خوبيها پر نكرد . 

پس اشكال در آفريدن بدى‏ها نيست كه گفته شود عدمى هستند اشكال درنيافريدن خوبى‏ها بجاى اين بدى‏ها است چرا بجاى مرگ حيات دائم وبجاى فقر و ناتوانى ثروت و قوت و بجاى زشتى زيبائى و بجاى مصيبتها ورنجها و دردها خوشيها و لذتها و بجاى نابرابرى‏ها برابرى‏ها نيافريدبديهى است كه عدمى بودن شرور براى پاسخ به اين شبهه كافى نيست . 

اينجا است كه بايد وارد مرحله دوم مطلب خود بشويم يعنى تفكيك ناپذيرى‏شرور از خيرات و غلبه جانب خيرات بر شرور . 

منشا شرور و به عبارت ديگر منشا اين خلاها و فقدانات و نقصان