و اسرار جسمى و روانى انسان به طور دقيق آگاه باشد، بسان نسخه پزشك در صورتى دقيق و كامل مى‏شود، كه وى از اوضاع و احوال بيمار كاملا آگاه باشد و نسخه را مطابق وضع مزاج بيمار و شرائط روحى او تنظيم كند به عبارت ديگر : قانون گذار بايد انسان شناس و جامعه شناس كامل باشد.انسان شناس باشد تا از غرائز و عواطف انسان‏ها آگاه باشد تا احساسات و غرائز او را بطور كامل اندازه‏گيرى كند، و رهبرى نمايد. 

جامعه‏شناس باشد تا از وظائف افراد در جامعه، و مصالح و مفاسد اعمال آنان و واكنش زندگى اجتماعى و عكس العمل روابط انسان‏ها، بخوبى مطلع باشد. 

2ـ از هر نوع سودجوئى پيراسته باشد براى واقع بينى و حفظ مصالح انسانها لازم است قانون گذار از هر نوع «حب ذات» و سود جوئى در تدوين قانون پيراسته باشد، زيرا غريزه: «خود ـ خواهى» حجاب ضخيمى در برابر ديدگان قانون‏گذار پديد مى‏آورد.زيرا يك انسان هر چه هم عادل و دادگر، واقع بين و منصف باشد ناخودآگاه تحت تأثير حس «سود جوئى» و «حب ذات» قرار ميگيرد. 

اكنون ببينيم كه اين دو شرط در كجا بطور كامل جمع است. 

شكى نيست كه اگر بنا باشد شخص قانون گذار انسان شناس كامل باشد انسان شناس كامل‏تر از خدا وجود ندارد و هيچ كس به رموز مصنوع خود، آگاه‏تر از سازنده آن نيست. 

اتفاقا خود قرآن نيز روى همين موضوع تكيه كرده و ميفرمايد: 

الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير (ملك آيه 14) آيا آفريده خود را به خوبى نمى‏شناسد با اين كه از رموز و اسرار خلقت او كاملا مطلع است. 

خدائى كه سازنده ذرات موجود، پديد آرنده سلول‏هاى بى‏شمار، و تركيب دهنده قطعات مختلف وجود انسان است، قطعا از نيازمنديهاى نهان و آشكار، و مصالح و مفاسد مصنوع خود، بيش از ديگران آگاه است. 

او بر اثر علم گسترده، از روابط افراد، و واكنش اين پيوندها و وظايفى كه مايه انسجام اجتماع مى‏گردد، و حقوقى كه شايسته مقام هر انسانى است، آگاهى كامل دارد. 

شرط دوم، كه پيراستگى از هر نوع سودجوئى در وضع قانون باشد، جز خدا در هيچ مقامى موجود نيست زيرا تنها خدا است كه نفعى در اجتماع ما نداردو از هر نوع غرائز خصوصا غريزه خودخواهى پيراسته است در حالى كه همه افراد بشر، كم و بيش از حس خودخواهى كه آفت قانون‏گذارى صحيح است، بر خور ـ دارند، هر چند هم سعى و كوشش كنند كه خود را از چنگال اين غريزه برهانند باز گرفتار ميشوند. 

به قول «ژان ژاك روسو» : براى كشف بهترين قوانين كه به درد ملل بخورد، يك عقل كل لازم است كه تمام شهوات انسانى را ببيند ولى خود هيچ حس نكند، با طبيعت رابطه‏اى نداشته باشد ولى كاملا آن را بشناسد، سعادت او مربوط به ما نباشد ولى حاضر باشد كه به سعادت ما كمك كند، بالاخره به افتخاراتى اكتفا نمايد كه به مرور زمان علنى گردد، يعنى در يك قرن خدمت كند و در قرن ديگر نتيجه گيرد. (1) 

روى اين جهات از نظر قرآن، قوه مقننه‏اى به صورت فردى و يا به صورت دستجمعى، و قانون گذارى جز خدا و شارعى جز «الله» وجود ندارد، و افراد ديگر مانند فقيهان، مجتهدان، همگى قانون شناسانى هستند كه با رجوع به منابع قوانين، احكام و قوانين الهى را بيان ميكنند . 

از بررسى آيات قرآن، به روشنى ثابت ميگردد كه تقنين و تشريع فقط مربوط به خداست و در نظام توحيدى، رأى و نظر هيچكس در حق كسى، حجت و نافذ نيست، و كسى حق ندارد رأى و نظر خود را بر فرد و جامعه تحميل كند، و مردم را بر اجراء آن به زور و قهر دعوت نمايد. 

در چشم انداز «نظام توحيدى» به حكم گفتار پيامبر گرامى (2) افراد جامعه انسان بسان دندانه‏هاى شانه هستند كه هيچ كدام بر ديگرى برترى‏ندارد.از اين جهت، علتى ندارد، فردى و يا شورائى به سود فرد يا گروهى و يا به ضرر فرد و يا گروه ديگر، حكمى بسازد و مردم را به پيروى از آن دعوت كند. 

در چشم انداز نظام توحيدى عالى‏ترين مظهر تجلى مساوات، اين است كه پيامبر (ص) فرمود : الناس امام الحق سواء «همه مردم در برابر حق و قانون مساوى و برابرند» و قانون درباره تمام افراد، با الغاى تمام امتيازات اجراء مى‏گردد، و اسلام با طبقه‏بندى ظالمانه دوران ساسانى، كه گروهى خود را مافوق قانون انديشيده، و گروهى در پوشش قانون قرار مى‏گرفتند، سرسخت مبارزه كرده است. 

در نظام طاغوتى كه به همت والاى رهبران مسئول و متعهد مذهبى، و همكارى و همبستگى تمام قشرها برچيده شد و اميد است كه به همين زودى، نظام توحيدى و الهى، جايگزين آن گردد، شاه و شاهزادگان و تمام درباريان، از پرداخت همه نوع گمرك معاف بودند، تو گوئى با داشتن ميلياردها دلار، باز مستحق ارفاق و ترحم بيشترى بودند در حالى كه ديگر افراد كشور حتى مصرف كنندگان فقير و تهى دست بايد بار گران ماليات آنان را نيز به دوش بكشند و گمرك نخ و سوزنى را كه براى مبارزه با برهنگى از خارج وارد مى‏كردند، دو دستى تقديم كنند . 

آياتى كه بر «توحيد در تقنين» گواهى مى‏دهند آياتى كه، تقنين را از آن خدا مى‏داند و به هيچ كس اجازه نمى‏دهد كه در قلمرو حق مخصوص خدا وارد شود، در شش بخش مطرح ميگردد : 

بخش نخست: 
آيات اين بخش گواهى ميدهند كه هيچ كس جز خدا حق جعل قانون‏و حكم ندارد زيرا آن كس مى‏تواند زمام امور زندگى بندگان خدا را به دست گيرد، كه يك نوع سلطه‏اى بر آنها داشته باشد و چنين فردى جز خدا كسى نيست.و روشن‏ترين آيه‏ى كه بر اين مطلب گواهى مى‏دهد، آيه ياد شده در زير است: 

1ـ ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتم و اباؤكم ما انزل الله بها من سلطان ان الحكم الا لله امر الا تعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون . (يوسف آيه 40) الفاظ بى مسمائى را مى‏پرستيد كه شما و پدرانتان نام خدا به آنها داده‏ايد در حالى كه خدا، دليل چيره كننده‏اى درباره آنها نازل نكرده است، حكم و فرمان از آن خداست فرمان داده است كه جز او كسى را نپرستيم اين است دين استوار، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند، جمله «ان الحكم الا لله» در دو مورد از سوره يوسف وارد شده است يكى همين آيه است، ديگرى آيه 67 از همين سوره است كه هم اكنون مى ـ آوريم. 

2ـ و قال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقه و ما اغنى عنكم من الله من شيئى ان الحكم الا لله عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون (يوسف آيه 67) يعقوب گفت فرزندانم! از يك در وارد نشويد از دروازه‏هاى مختلف وارد شويد، در قبال خدا براى شما از من كارى ساخته نيست فرمان روائى از آن خداست به او توكل مى‏كنم و توكل كنان بايدبه او توكل نمايند. 

«حكم» در لغت عرب، به معنى فرمانروائى است، گاهى مقصود از آن، فرمانروائى تكوينى و آفرينشى است كه مجموع جهان در قبضه قدرت و تدبير اوست (به گونه‏اى كه در بخش «توحيد در تدبير» مشروحا از آن بحث شد)، مقصود از «ان الحكم» در آيه دوم همين است، و ديگر جمله‏هاى آيه نيز آن را تأييد ميكند. 

زيرا يعقوب در حالى كه فرزندان خود را براى نيل به مقصد، راهنمائى ميكند و راه پيروزى در مصر را نشان ميدهد و مى‏گويد از چند 