ى‏خورد «فاجاز الله عز و جل له ذلك» . 

اگر به پيامبر گرامى اختيار تشريع، و قوه تقنين واگذار شده بود و خدا اين مقام را به او تفويض كرده و خود كنار رفته بود، ديگر به اجازه و امضاى مجدد خدا نيازى نبود. 

پاسخ ديگر اينكه پيامبر گرامى از كسانى بود كه به تعبير امام امير مؤمنان «عقلوا الدين عقل وعاية و رعاية» (15) دين را با وعايت و دانائى شناخته بود، از اين جهت از ملاقات و ملاكات احكام و مصالح و مفاسد آنها آگاه بود، و بر طبق چنين آگاهى خطا ناپذير، احكام صادر مى‏كرد كه در حقيقت حكم الهى بود. 

توضيح مفاهيم دين، ملت و شريعت در آيات بخش سوم يادآور شديم كه در آيه 161 سوره انعام لفظهاى دين و ملت و در آيه 18 سوره جاثيه لفظ «شريعت» وارد شده است و وعده داديم كه‏در پايان بخش به توضيح معانى الفاظ بپردازيم. 

اينك توضيح اين قسمت: 

دين در اصطلاح قرآن، آن طريقه همگانى الهى است كه همه افراد را در پوشش خود قرار ميدهد و هرگز با تبدل زمان و دگرگونى اوضاع، تغيير و دگرگونى نمى‏پذيرد و همه افراد بشر وظيفه دارند از آن پيروى كنند و در تمام زمان‏ها و دوره‏ها يكنواخت به مردم عرضه مى‏شود، لذا هيچ گاه قرآن لفظ دين را بصورت جمع بكار نمى‏برد و پيوسته بصورت لفظ مفرد (دين) بكار ميبرد چنانكه ميفرمايد: «ان الذين عند الله الاسلام» (آل عمران آيه 19) «دين نزد خدا اسلام است»«و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة لمن الخاسرين (آل عمران آيه 85) «هر كس از دينى غير از اسلام پيروى كند از او پذيرفته نمى‏شود و او در آخرت از زيانكاران است» .در حالى كه شريعت مجموع تعاليم اخلاقى و اجتماعى است كه ممكن است بمرور زمان و تكامل اجتماع، دگرگونى پذيرد و لذا بكار بردن لفظ شرايع به صورت جمع بى اشكال است و قرآن به تعدد آن تصريح كرده است، قرآن در اين آيه‏ها به وحدت دين اشاره كرده است در حاليكه در آيه ياد شده در زير به تعدد شريعت تصريح ميكند و مى‏گويد: «لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا» (مائده ـ 48) «براى هريك از شما شريعت و طريقى قرار داديم» . 

بنابراين تمام افراد بشر به يك دين دعوت شده‏اند و آن دين اسلام است كه اصول آن در تمام ادوار يكسان بوده است ولى براى رسيدن به حقيقت دين، طرق و شرايع است كه بوسيله پيامبران به فراخور حال امت‏ها و ملت‏ها بيان‏شده است. 

«ملت» در لغت قرآن، همان سنت‏هاى حيات بخش است، به نحوى كه در مفهوم آن، اخذ از غير نهفته شده است و لذا در قرآن پيوسته به پيامبران و اقوام اضافه شده است، چنانكه مى‏فرمايد : «ملة ابراهيم حنيفا» (بقره آيه 135) «طريقه ابراهيم، راست» . 

انى تركت ملة قوم لا يؤمنون بالله» (يوسف آيه 38) «من راه و رسم گروهى را كه بخدا ايمان نداشتند ترك كردم» . 

بنابراين ملت و شريعت، از نظر معنى و مفاد يكى است با اين تفاوت كه لفظ ملت به غير خدا اضافه ميشود و مى‏گويند، ملت ابراهيم، ملت محمد و هرگز نمى‏گويند «ملة الله» . 

پى‏نوشتها: 

1ـ قرار داد اجتماعى ترجمه زيرك ص 81

2ـ الناس كاسنان المشط سواسية (من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 272 ط نجف) 

3ـ افحكم الجاهلية يبغون. 

4ـ امام باقر (ع) مى‏فرمايد: الحكم حكمان، حكم الله و حكم اهل الجاهلية فمن اخطأ حكم بحكم اهل الجاهلية.وسائل الشيعه ج 18 كتاب القضاء ص 18: حكم و داورى بر دو نوع است، حكمى الهى و حكم اهل جاهليت، هر كس از حكم خدا تجاوز كند به حكم جاهليت داورى كرده است . 

5ـ انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى.اين حديث از احاديث متواتر است. 

6ـ مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق.از احاديث مورد اتفاق است . 

7ـ مانند «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى» سوره نجم آيه‏هاى 3 و .4 «و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» سوره حشر آيه 7 و آيات ديگر كه در بخش صيانت پيامبر از گناه و خطا، بيان شده است. 

8ـ به سوره‏هاى بقره آيه 256ـ 257، نساء آيه 51 و غيره مراجعه گردد. 

9ـ كافى ج 2 ص 53

10ـ كافى ج 2 ص 53

11ـ تفسير فخر رازى ج 16 ص 33 مراجعه شود 

12ـ وسائل الشيعه كتاب صوم ج 4 باب الافطار فى المغرب ص 125

13ـ نهج البلاغه كلمات قصار شماره 125

14ـ كافى ج 1 ص 297ـ 296

15ـ نهج البلاغه خطبه 234 ط عبده. 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:58.txt"> مالك الملك </a><a class="text" href="w:text:59.txt"> توحيد در مالكيت  </a></body></html>مالك الملك 
كتاب: ترجمه تفسير الميزان جلد 3 صفحه 200
نويسنده: علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 
قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى‏ء قدير. تولج الليل فى النهار و تولج النهار فى الليل و تخرج الحى من الميت و تخرج الميت من الحى و ترزق من تشاء بغير حساب. 

ترجمه آيات 
بگو (اى پيامبر) بارالها اى خداى ملك هستى، به هر كس بخواهى ملك و سلطنت مى‏دهى و از هر كس بخواهى مى‏گيرى و به هر كس بخواهى عزت و اقتدار مى‏بخشى و هر كه را بخواهى خوار مى‏كنى، خدايا هر خير و نيكوئى بدست تو است و تو بر هر چيزى توانائى (و من كه سراپا حاجتم ديگر چه بگويم) (26) . 

تو شب را در روز نهان سازى و روز را در شب فرو مى‏برى و زنده را از مرده و مرده را از زنده بر انگيزى و به هر كس بخواهى روزى بى‏حساب مى‏دهى (چون كسى از او طلبكار نيست تا بحساب طلبش روزيش دهد) (27) 

بيان آيات 
اين دو آيه خيلى با آيات قبل كه در باره اهل كتاب و مخصوصا يهود بود بى‏ارتباط نيست، چون اين دو آيه مشتمل است بر تهديد يهود به عذاب دنيا و آخرت، و يكى از عذابها همين است كه خدا ملك را از ايشان سلب كرد، و ذلت و مسكنت را تا روز قيامت بر آنان حتمى نمود، و نفسشان را قطع كرد، و استقلال در زندگى و سرورى را از ايشان سلب كرد. 

علاوه بر اينكه غرض اين سوره به بيانى كه در آغاز گذشت اين بود كه بفهماند خدا قائم بر خلق عالم و تدبير آن است، پس مالك ملك او است، و او است كه ملك را به هر كس بخواهد مى‏دهد، هر كه را بخواهد عزت مى‏بخشد، و كوتاه سخن آنكه تنها كسى كه به هر كس بخواهد خير دهد مى‏تواند بدهد او است، و تنها او است كه ملك و عزت و هر چيز ديگر را از هر كس بخواهد مى‏گيرد، پس مضمون دو آيه مورد بحث خارج از غرض سوره نيست. 

"قل اللهم مالك الملك" 

در اين آيه خداوند رسول گرامى خود را امر مى‏كند به اينكه به خدائى پناهنده شود كه تمامى خيرها به طور مطلق به دست او است و قدرت مطلقه خاص او است، تا از اين ادعاهاى موهومى كه در دل منافقين و متمردين از حق (از مشركين و اهل كتاب) جوانه زده، و در نتيجه گمراه و هلاك شده‏اند، نجات يابد، آرى اينان براى خود ملك و عزت فرض كردند، و خود را بى‏نياز از خدا پنداشتند، و خدا آنجناب و هر كس ديگر را امر مى‏كند به اينكه نفس خود را در معرض افاضه خدا، كه مفوض هر خير و رازق بى‏حساب هر روزى خوار است قرار دهد. 

كلمه"ملك"به كسره ميم معناى معروفى دارد كه معهود ذهن ما انسانها است، و در اصل آن هيچ شكى نداريم، تنها چيزى كه در معناى اين كلمه بايد از نظر دور نداشت، اين است كه ملك