د كه اگر ما قائل به خداى عالم‏نشديم توجيه اينها صحيح است، توجيهش اين است كه آن مبدا اصلى عالم تقصير ندارد، چون نمى‏فهمد و شعورش نمى‏رسد.چه‏بگوييم و به چه كسى اعتراض كنيم؟جاى اعتراضى وجود ندارد، نه اينكه بدى ديگر بدى نيست، و الا بدى باز به همان‏مفهومى كه الآن ما بدى مى‏بينيم بدى است، بى نظمى باز به همان مفهومى كه الهى مى‏بيند بى‏نظمى است، اما ديگرمسؤولى در عالم نيست.در اين صورت آدم جز اينكه بگويد عالم هر چه هست همين است كه هست، [چيز ديگرى نمى‏تواندبگويد]، جايى براى سؤال نيست، چون مسؤولى وجود ندارد، نه اينكه اگر ما منكر خدا بشويم، ديگر تمام مساله‏شرور حل شده است، يعنى آن وقت‏شرى در عالم وجود ندارد، حل نشده است، به همان [صورت]حل نشده‏اش بايد قبول كنيم.

- منظورم اين است كه در آن صورت قابل تعليل است.

استاد: مسلم قانون عليت و معلوليت كه بهم نمى‏خوردولى از جنبه شريت مساله را به صورت حل نشده بايد بپذيريم، [كه] همين جور هست و بايد هم باشد و چاره‏اى هم نيست.بنابرقانون مادى، اگر تمام هستيها هم بدى مى‏بود و اصلا خوبى‏اى در كارگاه هستى نبود(آن طورى كه فلاسفه‏بدبين قضاوت مى‏كنند كه مى‏گويند اصلا تمام هستى مساوى است با بدى) مى‏گفتيم باشد، هستى است، هيچ مسؤولى هم‏در كار نيست، يك هستى لا يشعرى هست و لا يشعر هم جريانهايى را دارد انجام مى‏دهد و از تمام اينها هم بدى برمى‏خيزد.

اما آن مسائلى كه بعد طرح كرديد، تمام اين مسائل، مسائل طرح‏شده است.اما اين مساله كه آيا عالم را كه خداوند آفريد، بالاختيار آفريد يا بالاجبار؟قدرت داشت

صفحه : 295
نيافريند يا قدرت نداشت؟اين مساله‏ثابت‏شده است كه بالاختيار است و نه بالاجبار، قدرت هم بر نيافريدن داشت، اما قدرتى كه متناسب با ذات پروردگار است‏يعنى قدرت‏كامل، نه نظير قدرتى كه در يك «ممكن‏» وجود دارد.قدرتى كه در ما وجود دارد به معناى يك امر بالقوه است، درذات واجب به معناى امر بالفعل است.اراده و اختيار هم در او اين طور است. ببينيد، من مى‏گويم قدرت دارم كه اين كار را بكنم،قدرت دارم كه نكنم، معنايش اين است كه اگر بخواهم مى‏كنم و اگر نخواهم نمى‏كنم.

من قدرت دارم اين ميكروفون را بلند كنم و قدرت دارم بلند نكنم،يعنى اگر بخواهم بلند بكنم(اگر اين خواستن من پيدا بشود)اين را بلند مى‏كنم و اگر اين خواستن من پيدانشود، بلند نمى‏كنم.پس بلند شدن اين، وابسته به مشيت من است ولى اين خصوصيت هم در من هست كه اين اراده درمن يك امر ممكن الوجود است، نفس اين اراده مى‏شود پيدا بشود، مى‏شود پيدا نشود، مى‏شود اراده بكنم، مى‏شود اراده نكنم.

اين معنا و حقيقت در ذات واجب الوجود هست، اگر بخواهدعالم را ايجاد كند، ايجاد مى‏كند و اگر نخواهد عالم را ايجاد كند، ديگر عالمى وجود ندارد.اما اراده او مثل اراده‏من نيست كه تحت تاثير يك عامل ديگرى باشد كه گاهى موجود باشد، گاهى موجود نباشد.او اراده كرده است و عالم ناشى از اراده‏و مشيت و قدرت اوست.اين «اگر» هم به صورت «اگر» موجود است[يعنى] چون عالم ناشى از اراده اوست اگر او نمى‏خواست عالم‏موجود نمى‏شد، نه اينكه چه بخواهد چه نخواهد عالم موجود مى‏شد. اين طور نيست كه او چه بخواهد و چه نخواهد، لازمه‏ذاتش اين است كه عالم باشد، يعنى اين طور نيست كه اگر اراده هم در ذات او نبود، عالم بود.اين اراده در ذات او بود و عالم‏هم ناشى از اراده اوست.او يك اختيار ازلى دارد و عالم هم بالاجبار ناشى از اختيار اوست.

مساله دوم مساله غايات است كه خداوندچه هدفى داشت؟انسان در هر كارى كه هدف دارد، مستكمل به آن هدف است، يعنى در عين حال مى‏خواهد خودش را كامل‏كند.همان كارى كه خيرترين و بى‏غرض‏ترين كارها در انسان است، در عين حال انسان به آن كارها مستكمل است.يك كار خيريه‏اى‏كه انسان انجام مى‏دهد، فرق اين كار خيريه و غير خيريه اين است كه در كار غير خيريه، آن كسى كه مثلا يك مدرسه‏تاسيس مى‏كند و مقصودش اين است كه وجيه الملة بشود و بعد، از مردم بار بكشد، يعنى‏از اين كار مى‏خواهد خودش منتفع بشود، از نفس اين كار مى‏خواهد اثر

صفحه : 296
براى خودش بگيرد، پس خود اين كار راچنان انجام مى‏دهد كه اثر اين كار به خودش برگردد.كسى كه كار خير انجام مى‏دهد، نمى‏خواهد اثر مادى اين كاربه او برگردد، مى‏خواهد اين اثر به غير بر گردد، اما يك احتياجى در وجودش هست(احتياج اخلاقى انسانى يا الهى،هر چه هست)كه وجدانش ناراضى است، لا اقل مى‏خواهد وجدان خودش را راضى و راحت كند يا مى‏خواهد اين را بدهد به‏مردم براى اينكه خداى خودش را راضى كند.بالاخره انسان در كارهاى خودش مستكمل به آن كارهاست.در ذات پروردگارجود محض است، حتى جود براى اينكه جود كند نيست و نيازى به اين جود كردن هم نداشته است و نمى‏تواند داشته باشد، امااين جود لازمه مشيت و اراده‏اش، لازمه كمال ذاتش، لازمه علم كامل و لازمه اراده كامل است.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 285 

شر، عدمى است 
كتاب: مجموعه آثار جلد 1 صفحه 149

نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى 

يك تحليل ساده نشان مى‏دهد ماهيت «شرور» عدم است يعنى بديها همه از نوع نيستى و عدمند اين مطلب سابقه زيادى دارد ريشه اين فكر از يونان قديم است در كتب فلسفه اين فكر را به يونانيان قديم و خصوصا افلاطون سبت مى‏دهند ولى متاخران آن را بيشتر و بهتر تجزيه و تحليل كرده‏اند؛ و ما چون اين مطلب را صحيح و اساسى مى‏دانيم در اينجا در حدودى كه متناسب با اين كتاب است طرح مى‏كنيم و مقدمه ازخوانندگان محترم ضمن پوزشخواهى ازسنگينى مطلب، درخواست مى‏كنيم اندكى شكيبايى به خرج دهند و كوشش كنند كه مقصود را دريابند. 

فكر مى‏كنيم مطلب ارزش دارد كه مورد دقت قرار گيرد و البته سعى خواهيم كرد كه حتى الامكان بيان مطلب ساده‏تر باشد. 

مقصود كسانى كه مى‏گويند «شر عدمى است» اين نيست كه آنچه به نام «شر» شناخته مى‏شود وجود ندارد، تا گفته شود اين خلاف ضرورت است بالحسن و العيان مى‏بينيم كه كورى و كرى و بيمارى و ظلم و ستم و جهل و ناتوانى و مرگ و زلزله و غيره وجود دارد نه مى‏توان منكر وجود اينها شد و نه منكرش بود نشان و هم اين نيست كه چون شر عدمى است پس شر وجود ندارد و چون شرى وجود ندارد پس انسان وظيفه‏اى ندارد زيرا وظيفه انسان مبارزه با بديها و بدها و تحصيل خوبيها و تاييد خوبها است، وچون هر وضعى خوب است و بد نيست پس بايد به وضع موجود هميشه رضا داد و بلكه آن را بهترين وضع ممكن دانست. 

در قضاوت عجله نكنيد نه مى‏خواهيم منكر وجود كورى و كرى و ستم و فقر و بيمارى و غيره بشويم و نه مى‏خواهيم منكر شريعت آنها بشويم و نه مى‏خواهيم سلب مسؤوليت از انسانها بكنيم و نقش انسان را در تغيير جهان و تكميل اجتماع ناديده بگيريم تكاملى بودن جهان ـ بالخصوص انسان ـ و رسالت انسان در سامان دادن آنچه برعهده‏اش گذاشته شده است جزئى ازنظام زيباى جهان است. پس س