ى الملك من تشاء، و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء "با توضيحى كه خواهد آمد از شؤون ملك اعتبارى است، و آنچه در آيه دوم آمده از شؤون ملك حقيقى است، پس خدا مالك الملك على الاطلاق است، يعنى هم مالك ملك حقيقى است و هم مالك ملك اعتبارى. 

"تؤتى الملك من تشاء، و تنزع الملك ممن تشاء" 

كلمه"ملك"بدان جهت كه در اين آيه، مطلق آمده، (و نفرموده ملك حق را به هر كس بخواهى مى‏دهى)، شامل"ملك حق"و"ملك باطل"هر دو مى‏شود، و خلاصه مى‏فهماند مالكيت آنكس كه در ملكش عدالت مى‏كند، و هم مالكيت كسى كه در ملكش جور و ستم روا مى‏دارد، هر دو از خدا است، براى اينكه ملك (همانطور كه قبلا يعنى در تفسير آيه: "ان آتاه الله الملك..." (13) بيان كرديم) خودش فى نفسه موهبتى از مواهب خدا است، نعمتى است كه مى‏تواند منشا آثار خيرى در مجتمع انسانى باشد، و به همين جهت است كه مى‏بينيم خداى تعالى علاقه و دوست داشتن ملك را فطرى و جبلى انسانها كرده است. 

پس ملك حتى آنكه در دست غير اهلش افتاده بدان جهت كه ملك است، مذموم نيست، آنچه مذموم است يا به دست گرفتن نااهل است، مثل ملكى كه شخص ظالم و غاصب از ديگرى غصب كرده، و يا خود آن هم مذموم نيست، بلكه سيرت و باطن خبيث او مذموم است، چون او مى‏توانست براى خود سيرتى نيكو درست كند، كه البته برگشت اين نيز به همان وجه اول است. 

و به بيانى ديگر مى‏گوئيم: ملك نسبت به كسى كه اهليت آنرا دارد نعمت است، و اين نعمت را خداى سبحان در اختيار او نهاده، و نسبت به آنكه اهليت ندارد نقمت و بدبختى است، و اين نقمت و عذاب را خدا به گردن او انداخته، پس به هر حال ملك چه خوبش و چه بدش از ناحيه خدا است، و فتنه‏اى است كه با آن بندگان خود را مى‏آزمايد. 

در سابق هم گفتيم كه هر جا خداى سبحان مطلبى را مقيد به مشيت خود كرده، معنايش اين نيست كه خدا كارهايش را دل بخواهى و جزافى انجام مى‏دهد، بلكه معنايش اين است كه هر چه مى‏كند در كمال اختيار مى‏كند، مجبور به هيچ كارى نيست، پس در آيه مورد بحث هم معناى كلام اين است كه اگر به كسى ملك مى‏دهد و يا از كسى مى‏گيرد، و اگر به كسى عزت مى‏دهد، و ديگرى را ذليل مى‏كند، همه را با مشيت خود مى‏كند، و كسى نيست كه او را مجبور به كارى كند، البته اين هم هست كه آنچه خدا مى‏كند بر طبق مصلحت است. 

پى‏نوشت‏ها: 

1) با شما هستم، اين الله پروردگار شما است، كه خالق همه چيز است، و به همين دليل معبودى جز او نيست.سوره مؤمن آيه .62

2) سوره بقره آيه .255

3) سوره تغابن آيه .1

4) سوره قمر آيه .55

5) از مالى كه خدا به شما داده به ايشان بدهيد.سوره نور آيه .33

6) سوره ناس آيه .2

7) سوره ابراهيم آيه .34

8) انفاق كنيد، از آنچه خدا از ديگران گرفته به شما داده سوره حديد آيه .7

9) شما را چه وا مى‏دارد كه در راه خدا انفاق نكنيد با اينكه ميراث آسمانها و زمين از آن خدا است. 

سوره حديد آيه .10

10) امروز ملك از آن كيست؟ از آن خداى واحد قهار سوره مؤمن آيه .16

11) سوره بقره آيه .258

12) ما به ايشان سلطنتى عظيم داديم سوره نساء آيه .54

13) سوره بقره آيه .258
توحيد در مالكيت 
كتاب: ترجمه تفسير الميزان جلد اول صفحه 145
نويسنده: استاد علامه طباطبايى 
خداى تعالى در آيات بسيارى از كلام مجيدش ملك عالم را از آن خود دانسته، از آن جمله فرموده: (لله ما فى السماوات و ما فى الارض، آنچه در آسمانها است و آنچه در زمين است ملك خدا است)، (1) و نيز فرموده) (له ملك السماوات و الارض، ملك آسمانها و زمين از آن او است)، (2) و نيز فرموده: (له الملك و له الحمد، جنس ملك و حمد از او است) (3) . 

و خلاصه خود را مالك على الاطلاق همه عالم دانسته، نه بطوريكه از بعضى جهات مالك باشد، و از بعضى ديگر نباشد، آنطور كه ما انسانها مالكيم، چون يك انسان اگر مالك برده‏اى، و يا چيزى ديگر باشد، معناى مالكيتش اين است كه ميتواند در آن تصرف كند، اما نه از هر جهت، و بهر جور كه دلش بخواهد، بلكه آن تصرفاتى برايش جائز است كه عقلا آنرا تجويز كنند، اما تصرفات سفيهانه را مالك نيست، مثلا نميتواند برده خود را بدون هيچ جرمى بكشد، و يا مال خود را بسوزاند. 

و لكن خدايتعالى مالك عالم است بتمام معناى مالكيت، و بطور اطلاق، و عالم مملوك او است، باز بطور مطلق، بخلاف مملوكيت يك گوسفند، و يا برده، براى ما انسانها، چون ملك ما نسبت بان مملوك ناقص و مشروط است، بعضى از تصرفات ما در آن جائز است، و بعضى ديگر جائز نيست، مثلا انسانيكه مالك يك الاغ است، تنها مالك اين تصرف است كه بارش را بدوش آن حيوان بگذارد، و يا سوارش شود، و اما اينكه از گرسنگى و تشنگيش بكشد، و باتشش بسوزاند، و وقتى عقلاء علت آن را ميپرسند، پاسخ قانع كننده‏اى ندهد اينگونه تصرفات را مالك نيست. 

و خلاصه تمامى مالكيت‏هائى كه در اجتماع انسانى معتبر شمرده شده، مالكيت ضعيفى است كه بعضى از تصرفات را جائز مى‏سازد، نه همه انحاء تصرف ممكن را، بخلاف ملك خدايتعالى نسبت باشياء، كه على الاطلاق است، و اشياء، غير از خدايتعالى رب و مالكى ديگر ندارند، و حتى مالك خودشان، و نفع و ضرر، و مرگ و حياة، و نشور خود نيز نيستند. 

پس هر تصرفى در موجودات كه تصور شود، مالك آن تصرف خدا است، هر نوع تصرفى كه در بندگان و مخلوقات خود بكند، ميتواند، و حق دارد، بدون اينكه قبح و مذمتى و سرزنشى دنبال داشته باشد، چون آن تصرفى از ميان همه تصرفات قبيح و مذموم است، كه بدون حق باشد، يعنى عقلاء حق چنين تصرفى را به تصرف كننده ندهند، و او تنها آن تصرفاتى را ميتواند بكند، كه عقلاء آنرا جائز بدانند، پس مالكيت او محدود به مواردى است كه عقل تجويز كرده باشد، و اما خدايتعالى هر تصرفى در هر خلقى بكند، تصرفى است از مالك حقيقى، و در مملوك واقعى، و حقيقى، پس نه مذمتى بدنبال دارد، و نه قبحى، و نه تالى فاسد ديگرى. 

و اين مالكيت مطلقه خود را تاييد كرده باينكه خلق را از پاره‏اى تصرفات منع كند، و تنها در ملك او آن تصرفاتى را بكنند كه خود او اجازه داده باشد، و يا خواسته باشد، و خود را محاسب و بازخواست كننده، و خلق را مسئول و مؤاخذ دانسته، فرموده: (من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه، آن كيست كه بدون اذن او نزد او سخنى از شفاعت كند)، (4) و نيز فرموده: (ما من شفيع الا من بعد اذنه، هيچ شفيعى نيست، مگر بعد از اجازه او) (5) و نيز فرموده: (لو يشاء الله لهدى الناس جميعا، اگر خدا ميخواست همه مردم را هدايت مى‏كرد) (6) و نيز فرموده (يضل من يشاء و يهدى من يشاء) (7) و باز فرموده (و ما تشاؤن الا ان يشاء الله و در شما خواستى پيدا نميشود، مگر آنكه خدا خواسته باشد)، (8) 

و نيز فرموده: (لا يسال عما يفعل، و هم يسالون، باز خواست نميشود از آنچه مى‏كند، بلكه ايشان باز خواست ميشوند) . (9) 

پس بنا بر اين خدايتعالى متصرفى است كه در ملك خود هر چه بخواهد مى‏كند، و غير او هيچكس اين چنين مالكيتى ندارد، باز مگر باذن و مشيت او، اين آن معنائى است كه ربوبيت او آنرا اقتضاء دارد. 

پى‏نوشت‏ها: 

1ـ سوره بقره آيه 284

2ـ سوره حديد آيه 5
